|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
آخراش بود
مثل قبليه نميشه
شايد هم عوض شه
راستي سلام
********
خونديش؟
خيلي ها گريه كردن
دلداريم دادن اما هيچ كسي نگفت مشكل من كجاست
بهناز گفت تو هيچيت شبيه آدميزاد نيست
بنده خدا راست ميگفت
يه ديوونه 
موقع گريه شاده
موقع شادي دپرسه 
جسوره ، ركه
اما اون موقعي كه بايد بگه .....؟
آره ديگه خجالتيه!
**********
هر پسري واسه خودش يه قلمرو درست ميكنه
اين امر واسه تماميه نر هاي عالمه
واي به حال پسري كه بي اجازه وارد قلمرو پسر ديگه اي شه 
تو تولد نگين ...!
اره بماند مهم نيست
مهم اون مشتي بود كه ....
بي خيال
آتوسا بر خلاف بقيه گفت خاك تو سرت
ديدم راست ميگه
اين منم كه بايد تو مثلث من ، تو ، او 
اينقدر زاويه بين من و تو رو كم كنم تا بشيم يه خط 
يه سرش من ، يه سرش تو
منطق ديونگيه ديگه
باورم نميشه
به همين سادگي
چي شد
حالا چي شده
تو 2 تا تولد تو 2 تا مهموني يه دفعه اونجوري
يه دفعه اينجوري 
**************
تولد امام رضاست يه دفعه به دلم افتاد
دلا تنگه
****
فرق بين يه دوست معمولي با يه دوست خوب چيه؟
چي بگم از كجا بگم؟
با چه رويي بگم اين درد لامصبو كه مثل خوره اوفتاده به جونم؟
يا بايد بگم آي لاو يو بهت يا 3 و 3 ، 250
ميدونم كه نميفهمي دوست هم ندارم واسش توضيح بدم
تولدت ، ميون اون همه جمعيت ، تو بودي جاي من چي كار مي كردي؟
بوم بوم آهنگ بود ؟ تاپ تاپ مغزم بود ، يا ضربان قلبم ؟ نميدونم
يه دفعه مثل اينايي كه يهو زمين و زمان واسشون واي ميسه شد
رو صندلي نشسته بودم . همه دور و برم مشغول رقصيدن
،
اگه يادت باشه اون گوشه اتاق زير تابلو بغل پنجره كه يه دفعه بلند شدم
از بالا سر مردم پرواز كردم
همه رو ميديدم سيامك داشت آهنگ بعدي رو سلكت ميكرد
آرن داشت از من عكس ميانداخت كيوان داشت اون پشت واسه خودش نسكافه ميريخت 
اما اون گوشه تو واسه خودت ميرقصيدي
فهميدم تو حس و حال خودت نيستي
دنبال يكي مي گشتي!
من؟
نه مطمئن بودم من نبودم
ميدوني چشماي آدمها هيچ وقت دروغ نميگن
چشماي منتظر و جستجو گر + 2تا چشم و يه لبخند => يه لبخند و قرمزي گونه ها 
از اينكه معادله بالا رو حل كنم ميترسم
به همين سادگي به فكر هيچ كسي نميرسه كه اوني كه اون گوشه نشسته
تو فكره ، به چي داره فكر ميكنه؟
بيخيال حالا اين وري حالا اون وري ادامه رقص
تو كسري از ثانيه همه چيز عوض ميشه به خودم بر ميگردم يه چيزي ته گلوم گير ميكنه
نه ميتونم بريزم بيرون نه ميتونم هضمش كنم
سحر مياد سراغم ، ازم تقاضاي رقص ميكنه
با كمال احترام ميگم بعدا
دوباره ميرم تو فكر ، هنوز باورم نميشه چي شده
همه اش اون صحنه جلوي چشممه
تو ، اون ، نگاه ، لبخند ، شرم
من؟بغض
من؟يه قطره
من؟ هويج
من ؟ خاك تو سر
من؟ تنها
من؟...
برق ها يه دفعه اومد!!! موزيك لايت شد . همه نشستن رو صندلي ها
ميگفتن موقع شامه ، رفتم بشقاب بر داشتم
دستام ميلرزيد فكر كنم ژله حامد ديدن داشت
يه حجم مثل آدميزاد رو تصور كردم شفاف
توش پر غصه مثل اين ميوه ها كه تو ظرف ژله ميريزن
خنده ام گرفت . حق داشتم . خودم رو ديدم مگه تاحالا كاريكاتور خودتو نديدي؟
يه ذره غذا خوردم . درونم غوغايي بود . يه انقلاب ، مثل اينكه نامردا ريختن تو معده و روده مون
با سرعت زدم بيرون. نميدونم ماشين كي بود ريجكتشون كردم
حالم بهتر شد. برگشتم تو حال و هوا . مثل اينكه چيزي ازم كنده شده بود
يه حس رهايي داشتم . آخر شب خواننده ها زدن زير آواز 
تو فاز خودم بودم
ميخوند ، مي خوندم ، تموم شد دوباره خوندم
يه لحظه است ، يه تصميم ، باشم يا نباشم
واسه همينه كه دل كندن ريسكه ، آشناست نه؟ يه دفعه بگير گوش كن ( از اينجا دانلودش كن )
خودتو بزار جاي من ، واسه عزيز ترين فرد زندگيت بخون
همون اول خجالت كشيدم كه اومدم
آخرش هم با خجالت از در رفتم بيرون
اولش از تو خجالت كشيدم
آخرش از خودم خجالت كشيدم
همت ساعت 2.30 بامداد
گوشي تو دستم
صداي يه آشنا كه تا 10 دقيقه پيش دوست بود
باردوي سفيد ( پيكان وانت دوگانه سوز ) 140 150 160
نور قرمز همه جا رو گرفته
خط كشي هاي سفيد كه خط ممتد شده ان
بارون رو شيشه ميزنه
بي اختيار برف پاكن رو ميزنم
اما هر چي كار ميكنه قطره ها رو پاك نميكنه . اه سوتي دادم
لباسم خيس ميشه
پاكشون ميكنم
آره
اين منم كه دارم لحظه به لحظه ازت دور ميشم
جدي دارم ميگم : ** اگه واقعا جنبه اش رو داري بخون وگرنه اين همه سايت و وبلاگ و ... هست ***
حله؟
راستي سلام
سلامه هم فقط واسه رفع تكليف بود وگرنه من و تو ديگه چه سلامي با هم داريم؟
مگه اينكه همديگه رو تو مهموني مسنجري پارتي يا نهايتا تو كلوب ببينيم
مگه غير از اينه ؟
اره دلم پره . آقا وبلاگ خودمه دوست دارم اينجوري بنويسم
تا الان دوست خوبت بودم ( البته فكر ميكردم ) اما از الان به بعد نميخوام
دوستي كه زوري نيست . نسبت فاميلي هم نيست كه نتونيم جدا بشيم
قديم ها ارزش داشتي الان هم نميگم نداري اما ارزشت واسه من در حد يه آدم معمولي پايين اومده
دليل خاصي هم نداره ها . زياد خودتو درگيرش نكن . قضيه همون قانون من أر آوردي 50 - 50 است
اس ام اس بدي اس ام اس ميدم . زنگ بزني زنگ ميزنم .آقا دنيا همينه
واسم تب كني واست تب مي كنم
واسم برميري هم واست تب مي كنم . گرفتي مطلب رو؟
كار خاصي هم نكرديا !دنبال اين نباش كه آيا زير آب زدي ناراحت شدم يا ازت چيزي شنديم
نه داداش
اصل قضيه اينه ديگه باهات حال نميكنم
متوجهي؟
حله؟ خوش اومدي
در تنهایی کسی همتای خورشید نیست
اگه تنها شدی با گرمای نگاهت خورشید شو
تا همه عاشقت باشند
گفت بنویس میمانم ،
نوشتم میروم ،
این غلط املائی مرا ویران کرد
و حالا باید روزی 100 مرتبه
از روی تنهائی بنویسم . . .
آمده ام خودم را تسلیم کنم.
**********
با باد آمده ای
و با باد خواهی رفت
شهید به کسی میگویند که به مرگ معمولی نمیمیرد، بلکه در راهی مقدس که گاهی ملی و گاهی مذهبیست کشته میشود.
کلمه شهید دارای تقدس خاصی است. در دین اسلام کسی که به شهادت رسیده طی احکام خاصی نیاز به غسل و کفن نیز ندارد و حتی در بعضی احادیث و روایات از پیامبر اسلام و امامان شیعه بدون هیچ سوال و جوابی جز حق الناس وارد بهشت میشوند.
( به نقل از ویکی پدیا )
شهيد آن کسي است که با فداکاري و از خود گذشتگي خود و با سوختن و خاکستر شدن خود محيط را براي ديگران مساعد ميکند. مثل شهيد مثل شمع است، که خدمتش از نوع سوخته شدن و فاني شدن و پرتو افکندن است، تا ديگران در اين پرتو که به بهاي نيستي او تمام شده بنشينند و آسايش بيابند، و کار خويش را انجام دهند، آري، شهداء شمع محفل بشريتند، سوختند و محفل بشريت را روشن کردند.
_ سلام تو این هیر و ویر انتخابات به موضوع جالبی برخوردم . من نه آدم سیاسی هستم نه علاقه ای به بحث
های سیاسی دارم . ولی منم مثل بقیه آدمم . یه ایرانیم و وجدان دارم . تو این شلوغی ها سکوت اختیار کردم
و سعی کردم با مطالعه و شناخت حرف بزنم .... بگذریم . یه سوال بزرگ واسم پیش اومد. تو جریان نا آرامیها
چند نفر کشته شدند چه مردمی چه بسیجی و....
سوال من اینه که آیا این آدم ها شهید هستند؟ مگر نه اینکه در راه هدفشون کشته شدند؟ در راه
میهنشون و درراه اعتقادشون؟ آیا این افراد که با شور آرمان کشته شدند با شعور آرمان نیز شهید شدند؟
این وسط کی ظالمه؟ کی ستم کاره؟ به هر حال یکی در راه امنیت کشورش شهید شده یکی در راه آرمانهای
ملیش...
از خدا می خوام که به جوانان ما علاوه بر شور سیاسی شعور سیاسی هم عطا کنه . دوستان با فکر و
اندیشه و تفکر راه خودتون رو انتخاب کنید و انقلابی بمونید .
حالا به نظر شما شهید کیه؟
آرزو مند ایرانی آباد و آزاد.
صبر کردن دردناک است ،
و فراموش کردن دردناکتر ،
ولی از این دو دردناک تر
این است که ندانی
باید صبر کنی یا فراموش . . .
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!
آرزو مند آرزوهاتون
درود بر شما !
اندر کتب تاریخی جهانگردی و پارس گردی چنین آورده اند که در یوم 11 اردی بهشت سنه 1388 مطابق
با سالروز میلاد میمون و مبارک آن دخـمــل بابا، آن یگانه و بیتا ، آن شاخه گل نبات، بهارالدین ثبات ،
کاروانسالار کیوان توری بنا نهاده و همگی عزم سفر کرده بودند.
ما نیز به توصیه دوستان و مهربانان عمل کرده و قصد سفر کردیم. پسین شب با امیر الدوله بلور فروش
تبانی کرده و با قول گزاردیم که با یکدگر به میعاد گاه برویم . خروس خان از خواب ناز سر بر نهادیم و
هر چه منتظر زنگ ایشان شدیم صدایی از این موتورولاه! بیرون بر نیامد . به ابو کیوان اس ام اسی فرو
فرستادیم که ایها الشیخ چه نشسته ای که فلانی را دختر پادشاه هفتم ، در محبس انداخته و اخباری
از حالات وی به دست نیامده است. ابو کیوان در پاسخ تحفه ای شامل رقم همراه برادر ایشان ؛
ابن حمیدبر من فرستاد و به موفایل ایشان زنگ زده و او را از خواب ناز بیرون فرستادیم و در پاسخ به
ناسزاهایایشان فرمودیم که امیر را بیدار نماید. بعد از اندکی امیر الدوله با مرکبی به نزدیک بیت ما آمد
و چندین سوت بلبلی بر من روانه ساخت ومن همراه وی شدم و با هم به چهار سوق ونک نزول اجلال
نمودیم .
*******
واویلتا ! دو صد دوست و آشنا وغریب در آن مکان گرد هم آمده بودند. حدود 158 نفر با آشنایان سلام و
علیکی نمودیم و سوار بر مرکب خود که اسکانیایی نارنجی رنگ بود شدیم. جارچی ها کــو س رفتن
زدند و با یاد و نام خدای سفر خویش را به ارگ گوگد و دشت لاله های واژگون گلپایپان آغاز کردیم .
از آن جهت که ناشتا بودیم میل به صرف اندکی نان و مخلفات نمودیم و لطف دوستان شامل حال ما
گردیدو حسابی خوشمزه خوردیم. مطریان ساز های خود درون سی دی نهاده و آهنگ های بسیار از
درون باندهای ماشین بیرون آمده و همگان را تحت سحر و جادو نموده و کرم رقص درون تنبان ها کرده و
چنان که عروسی عمه شان است. پس از ساعتی برای صرف ناشتا در کاروانسرای مارال تلپ شده و
سفارش املتی دبش نمودیم . تا آمدن صبحانه اندکی از دوستان که فشار زندگی امانشان نمیداد ، ره
تالار اندیشه بر گرفته و لـخـتــی منتظر ایشان شدیم .
درود خدا بر آن مرد پاک ، آن دوست سینه چاک ،آن دوست باطنی و ظاهری ، شیخ علیرضا نادری باد.
ابو آرن و افشین الملوک سلاخ به یاری کیوان شتافتند و زحمت پخش صبحانه را متحمل شدند

صبحانه را که درون شکم فرستادیم . اس ام اسی از طرف ابو آرن بر ما نازل شد که هر جا هستی
بدون فوت وقت به جانب مستراح فرود آی البته به همراه وسایل فتو قرافی! ما نیز دعوت وی لبیک
گفته و به سوی مستراح روانه شدیم . کالسکه ای دیدیم از برای نکاح که شاه داماد عروس خویش
را بر آن می نهاده و عکس تکی از آن مرکب زیبا انداختیم

بر مرکب خویش سوار گردیده و دوباره برن وبرقص . تا به جایی که اصوات ساسی و علیش و بقیه
مطربان این مرز و بوم در هم قاطی گردیده بودند.

بنا یه پیشنهاد شیخنا ابو کیوان ( دامت کروباتو) شروع به بازی حکم نمودیم . بازی بدین قرار است که
هرکس فرا خور طبع امری کرده و بر کاغذی نوشته و از طرفی نامها را بر کاغذی دیگر نبشته و هر کدام
را درون ظرفی نهاده و از درون ظرفها حکمی و نامی به قرعه درآورده و آن شخص می باید حکم را اجرا
نماید و الا فدیه خود را بپردازد. شیخنا ابو کیوان نامها و حکم ها بر خوانده و ابو آرن فدیه ها را جمع می
کرد. دم به دم استرس ها بیشتر میگردید. حکم ها بدین قرار بود :
ام الندا 5 مرتبه بلند شو و برنشین و پاهایت را دراز کن .
ابوالفرهاد : دقایقی با ریتم جواتی برقص .
و بر من چنین حکم شد:
بلند شو بشین و برقص و ماتم گیر! . ما نیز چنین کردیم و هنگام بزم همگان می خندیدن و هنگام
عزاداریمان نیز همگان می خندیدند. باری کاروان ایستاد تا بقیه کاروانیان نیز باز رسند و من نیز شروع
به فتوغرافی کردم

دوباره کاروان شروع به حرکت به سمت دیار گلپایگان نمود و به هنگام رسیدن بدان مکان گروهی از
ارازل و حرامیان بر ما رکب زدند که با دلاوری های ابو آرن و ابن سلاخ ابو افشین غائله به اتمام رسید

ما نیز رشادت به خرج داده و کلاه رئیس حرامیان را به غنیمت گرفتیم . باشد که دیگر از این غلط ها
نکنند

ارگ گوگد گلپایگان بنایی بود خشتی و به غایت زیبا و خیلی باحال می نمود . هوا عالی و رایحه گل
های بهاری همه جا افکنده بود ما نیز شروع کردیم به عکس تکی انداختن و خوشحال و شادمان
از غنیمت به دست آمده



خوشحال و شادمان به این ور آن ور قلعه سرک کشیدیم و هی عکس وهی عکس و هی عکس
شیخنا ابو کیوان ندای عکس تکی بر نهاده و عکسی تکی با اکثر همسفران به یادگار انداختیم


دوباره سوار بر مرکبان شدیم و دیدیم که راکب میدل باسی تصدیق ندارد و اهالی آن مرکب را
بین اتوبوس های دگر تقسیم کرده و با همرهان تازه نفس به سمت کاروان سرایی از برای صرف ناهار
به راه افتادیم و باز هم بزن و برقص .به ناگاه باران رحمت الهی فرو بریخت و آسمان سیاه وزمین
خیس . بر کاروانسرایی فرود آمدیم و باز هم دوستان به کمک آمده و اطعام را پخش نمودند و اغذیه
را تناول نمودیم و باز زیر باران سفر خود به سمت دشت لاله های واژگون ادامه دادیم


و باز ادامه بازی حکم و بزن و برقص و خنده و شادمانی!

حکم : تنفس در درون ارسی نزدیک ترین جنس مخالف

گاز گرفتن شست پای بقلی
باری به دشت لاله ها رسیدیم و دوستان از ماشین پیاده شده و پای پیاده روانه دشت گردیدند در آن
مکان لاله ها روییده و در آسمان صحنه های شرم آور دیده و سپس از خجلت سر ها فرو انداخته بودند.
دشتی زیبا و هوایی دل انگیز و گل هایی چه تماشایی . دوباره دوربین در آورده و عکس ها
می انداختیم یار مهربان ما سمیرا الحق و والانصاف سنگ تمام بر ما نهاد و میوه و آجیل ما را تامین
نمود.




آواز برگشت ما را از حال خوش بیرون آورد و کم کم مسیر پیموده را باز گشتیم و سوار مرکب ها شدیم
و دوباره عشق حال و بازی و رقص و آواز . یاری را یافتم فنر قورت داده و بر آتش نشسته ! آنقدر با
وی برقصیدم که یادمان رفت ...
این بار بازی اعداد و ارقام آغاز کردیم. م دوستان به القاب زیر نای آمدند!
یکی از دوستان : محمد شعبان به دلیل هوش و فراست ایشان!
ندا السلطنه : کدو کپکی
ابو الامیر بندور : دبه
و ...
القصه در آخر ابو کیوان آواز دل انگیز سر داد و ما را در حال خوش نمود . سیاهه شهر مان طهران
نوید اتمام سفر داد و ما را با دلتنگی هایش تنها گزارد.

جا داره از اینجا از چند تا از دوستان عزیزم تشکر کنم
سمیرا (کیام ) و دوستای خوبش مخصوصا رانی طالبی به خاطر اینکه من شرمنده می کنه و به گفته
خودش مادر زنم خیلی من رو دوست داره
افشین و آرن به خاطر زحمت هایی که کشیدند
هستی و آتوسا و کیانا و سمیرا ش و بهارو ندا و امیر بندور هم دمتون گرم
عکس ها رو هم که با هم صحبت می کنیم!!! چشمک
رسمه که همه عیدی هاشونو رو آخر دید و بازدید ها می شمارند. منم
شروع کردن به شمارش. مامان بزرگ پدری فلان قدر ، عمو احمد، حیدر و
حجت ؛ این قدر. عمه ، هنوز خونشون نرفتم . دایی علی و وحید : ایکس
تومن . خاله ها : اون قدر.
اما هرچی میشمارم به نظرم کم میاد. میشمارم ، دوباره و سه باره ،
نه باز کمه . هرچی میشمارم باز کم میارم. هنوز نبودنت رو باور نمی کنم
آخه امسال اولین سالیه که تو واسه همیشه از بین ما ها رفتی بابا بزرگ خوبم
بهار می آید و طبیعت سبز و دلپذیر میشود
من با رودخانه ها آواز می خوانم
و پیراهن سبزم را میپوشم
و با ماهی های قرمز عكس یادگاری میگیرم
سال ۸۷ هم گذشت . با تموم خوبی ها و بدی هاش.
دوستی ها و دشمنی هاش. رنج ها و شادی هاش
یه همین سادگی کنتور تقویم یه رقم به یکانش اضافه کرد. یه ۷ شد ۸.
اما همین تبدیل سر آغاز کلی تغییره. یه دفعه بدی ها تبدیل به خاطره ای میشه دوست داشتنی!
یادته چقدر راحت دلم رو شکستی؟ ایول! چون باعث شدی قدر خیلی چیز ها رو بدونم .
بوس بوس عیدت مبارک.
یادته تموم غرورم رو به باد دادی؟ دمت گرم چون باعث شدی تموم وجودم گسترش پیدا کنه و بزرگتر شم
بوس بوس سال نوت جدید.
یادته خیلی رنجم دادی ؟ براوو! چون باعث شدی برای فراموشی از اون رنج سخت تر کار کنم و بیشتر درس بخونم
بوس بوس نوروزت قبول!
بگذریم . معتقدم دوست داشتن و عشقی که منجر به رشد نشه دل دردی بیش نیست.
چند توصیه واست دارم . حداقل اگه قبولشون نداری به فلسفه و تجربه ای که باعث شده این توصیه رو بهت کنم
فکر کن . این ها از میون درد و دل های یکی مثل خودته. فقط ممکنه جای آدم هاش عوض شه و کمیتش بالا و
پایین شه.
- به حرف پدر و مادرت عمل نمی کنی حداقل گوش کن. اونا بدت رو نمی خوان اگه چیزی می گن از رو دل سوزیه
فقط اینو مد نظر داشته باش که اونا هم آدمند و امکان اشتباه دارن
- هیچ وقت از اعتماد کسی سو استفاده نکن. اگه دیگران این کار رو باشما کردن دلیل نمیشه دق دلیت رو سر
کس دیگه ای خالی کنی.
- سعی کن در حین احترام رک باشی. تا دیگران متوجه اشتباهشون بشن. خیلی دل خوری ها از همین کژ فهمی
ها ناشی میشه .نمونه اش خود من واسه خودم دوختم بریدم پزش رو دادم. آخر هم پاره اش کردم و ازش متنفر
شدم
- سعی کن فاصله ی بین صمیمیت و بی احترامی رو پیدا کنی. اگه من و شما با هم شوخی عمه ای ! داریم
دلیل نمیشه دیگران هم از روابط ما با عمه همدیگه مطلع شن. یکی از شرط های دوستی راز نگه داریه ها!!
- نقش خدا رو تو زندگیت پیدا کن . اگه حتی فکر می کنی که از نسل میمونی ، مسایل خانوادگیت به خدا ربطی
نداره اون بالا یه حساب واست باز کرده که بدون قرعه کشی روزانه هزاران برکت به حسابت واریز می کنه .
- حسین ( ع ) میگه آگه دین نداری حداقل آزاده باش . بدون هیچ تعصب ، غش و دودره بازی طرف حق رو بگیر
خیلی زیاده نه؟
- سعی کن با عقلت تصمیم بگیری و با دلت عمل کنی .مثل دهقان فداکار و کبری و پطرس تو هم یکی از اون
هایی . فرق بین ما و اونا تو یه تصمیم به موقع است. البته مشورت به موقع و آدمهای موفق بی تاثیر هم نیستا!
- ....
شدم مثل این پیرمرد ها که همه اش میگن آره جوون ما هم این دوره ها رو داشتیم. اکثر اینا یا سرم اومده یا
سر دوستام چشماتو باز کن. لازم نیست که هر چیزی رو تجربه کنی. اما اگه تصمیم میگیری عواقبش رو هم در
نظر بگیر
سالی رو توام با خوشی مهربانی، عشق، لاو ، کیس ، ددر ، مانی حلال ، تجربه های شیرین مثل پاستیل،
دوستای وری وری نایس ، طراوت برای خودم ، خودت ، خودش ، همه موارد ، گزینه الف و ب آرزو مندم
آرزو مند آرزو هاتون حامد پوربرخورداری
می خوانمت
دهانم تلخ می شود
از دل چگونه برانمت ؟
خاری و . . .
ریشه در خونم داری
سلام
دلم واست تنگ شده بود . بی قرارت بودم . با هزار زور و زحمت همه رو پیچوندم . رفتم مغازه.
یه بسته شکلات و یه بسته کاکائو خریدم . می دونستم این چیزا رو خیلی دوست داری.
رفتم گل فروشی و یه دسته گل گرفتم. مگه میشه به دیدن یه عزیز رفت و گل نبرد؟
گل فروش گفت روبان بزنم و تزیینش کنم؟ گفتم نه . اون این زلم زیمبو ها واسش مهم نیست .
رفتم تو پارکی که همیشه اونجا میدیدمت. همیشه رو یه نیمکت میشستی و به بازی بچه ها
نگاه می کردی . بچه ها خیلی دوستت داشتن . همیشه همراهت خوشمزه داشتی !
دسته گل رو روی نیمکت گذاشتم و شکلات ها و کاکائو ها رو باز کردم . دو سه تا از بچه هایی
که اونجا بازی کردن اومدن پیشم . از من سراغتو گرفتن . موندم چی بگم؟ بهشون گفتم رفته سفر
یه سفر دور و دراز. یکیشون گفت کی بر می گرده؟ گفتم هیچ وقت . بغض گلوم رو گرفت . بهشون
شکلات تعارف کردم و ردشون کردم که برن . خواستم بزنم زیر گریه . نتونستم. نباید گریه می کردم
نباید خودمو می شکوندم . می خواستم به تو و بقیه ثابت کنم که بچه ها تو سر و سامون دادی و
نوه هاتو به جایی رسوندی بعد رفتی. روحت شاد بابا بزرگ خوبم
به تو سپرده بودمش.....
به هزار و یک امید.....
و امروز برای هزار و یکمین بار......
دلم را میبرم ......
تا شکستگی اش را ....
گچ بگیرند
|
|