|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
شهید به کسی میگویند که به مرگ معمولی نمیمیرد، بلکه در راهی مقدس که گاهی ملی و گاهی مذهبیست کشته میشود.
کلمه شهید دارای تقدس خاصی است. در دین اسلام کسی که به شهادت رسیده طی احکام خاصی نیاز به غسل و کفن نیز ندارد و حتی در بعضی احادیث و روایات از پیامبر اسلام و امامان شیعه بدون هیچ سوال و جوابی جز حق الناس وارد بهشت میشوند.
( به نقل از ویکی پدیا )
شهيد آن کسي است که با فداکاري و از خود گذشتگي خود و با سوختن و خاکستر شدن خود محيط را براي ديگران مساعد ميکند. مثل شهيد مثل شمع است، که خدمتش از نوع سوخته شدن و فاني شدن و پرتو افکندن است، تا ديگران در اين پرتو که به بهاي نيستي او تمام شده بنشينند و آسايش بيابند، و کار خويش را انجام دهند، آري، شهداء شمع محفل بشريتند، سوختند و محفل بشريت را روشن کردند.
_ سلام تو این هیر و ویر انتخابات به موضوع جالبی برخوردم . من نه آدم سیاسی هستم نه علاقه ای به بحث
های سیاسی دارم . ولی منم مثل بقیه آدمم . یه ایرانیم و وجدان دارم . تو این شلوغی ها سکوت اختیار کردم
و سعی کردم با مطالعه و شناخت حرف بزنم .... بگذریم . یه سوال بزرگ واسم پیش اومد. تو جریان نا آرامیها
چند نفر کشته شدند چه مردمی چه بسیجی و....
سوال من اینه که آیا این آدم ها شهید هستند؟ مگر نه اینکه در راه هدفشون کشته شدند؟ در راه
میهنشون و درراه اعتقادشون؟ آیا این افراد که با شور آرمان کشته شدند با شعور آرمان نیز شهید شدند؟
این وسط کی ظالمه؟ کی ستم کاره؟ به هر حال یکی در راه امنیت کشورش شهید شده یکی در راه آرمانهای
ملیش...
از خدا می خوام که به جوانان ما علاوه بر شور سیاسی شعور سیاسی هم عطا کنه . دوستان با فکر و
اندیشه و تفکر راه خودتون رو انتخاب کنید و انقلابی بمونید .
حالا به نظر شما شهید کیه؟
آرزو مند ایرانی آباد و آزاد.
صبر کردن دردناک است ،
و فراموش کردن دردناکتر ،
ولی از این دو دردناک تر
این است که ندانی
باید صبر کنی یا فراموش . . .
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!
آرزو مند آرزوهاتون
درود بر شما !
اندر کتب تاریخی جهانگردی و پارس گردی چنین آورده اند که در یوم 11 اردی بهشت سنه 1388 مطابق
با سالروز میلاد میمون و مبارک آن دخـمــل بابا، آن یگانه و بیتا ، آن شاخه گل نبات، بهارالدین ثبات ،
کاروانسالار کیوان توری بنا نهاده و همگی عزم سفر کرده بودند.
ما نیز به توصیه دوستان و مهربانان عمل کرده و قصد سفر کردیم. پسین شب با امیر الدوله بلور فروش
تبانی کرده و با قول گزاردیم که با یکدگر به میعاد گاه برویم . خروس خان از خواب ناز سر بر نهادیم و
هر چه منتظر زنگ ایشان شدیم صدایی از این موتورولاه! بیرون بر نیامد . به ابو کیوان اس ام اسی فرو
فرستادیم که ایها الشیخ چه نشسته ای که فلانی را دختر پادشاه هفتم ، در محبس انداخته و اخباری
از حالات وی به دست نیامده است. ابو کیوان در پاسخ تحفه ای شامل رقم همراه برادر ایشان ؛
ابن حمیدبر من فرستاد و به موفایل ایشان زنگ زده و او را از خواب ناز بیرون فرستادیم و در پاسخ به
ناسزاهایایشان فرمودیم که امیر را بیدار نماید. بعد از اندکی امیر الدوله با مرکبی به نزدیک بیت ما آمد
و چندین سوت بلبلی بر من روانه ساخت ومن همراه وی شدم و با هم به چهار سوق ونک نزول اجلال
نمودیم .
*******
واویلتا ! دو صد دوست و آشنا وغریب در آن مکان گرد هم آمده بودند. حدود 158 نفر با آشنایان سلام و
علیکی نمودیم و سوار بر مرکب خود که اسکانیایی نارنجی رنگ بود شدیم. جارچی ها کــو س رفتن
زدند و با یاد و نام خدای سفر خویش را به ارگ گوگد و دشت لاله های واژگون گلپایپان آغاز کردیم .
از آن جهت که ناشتا بودیم میل به صرف اندکی نان و مخلفات نمودیم و لطف دوستان شامل حال ما
گردیدو حسابی خوشمزه خوردیم. مطریان ساز های خود درون سی دی نهاده و آهنگ های بسیار از
درون باندهای ماشین بیرون آمده و همگان را تحت سحر و جادو نموده و کرم رقص درون تنبان ها کرده و
چنان که عروسی عمه شان است. پس از ساعتی برای صرف ناشتا در کاروانسرای مارال تلپ شده و
سفارش املتی دبش نمودیم . تا آمدن صبحانه اندکی از دوستان که فشار زندگی امانشان نمیداد ، ره
تالار اندیشه بر گرفته و لـخـتــی منتظر ایشان شدیم .
درود خدا بر آن مرد پاک ، آن دوست سینه چاک ،آن دوست باطنی و ظاهری ، شیخ علیرضا نادری باد.
ابو آرن و افشین الملوک سلاخ به یاری کیوان شتافتند و زحمت پخش صبحانه را متحمل شدند

صبحانه را که درون شکم فرستادیم . اس ام اسی از طرف ابو آرن بر ما نازل شد که هر جا هستی
بدون فوت وقت به جانب مستراح فرود آی البته به همراه وسایل فتو قرافی! ما نیز دعوت وی لبیک
گفته و به سوی مستراح روانه شدیم . کالسکه ای دیدیم از برای نکاح که شاه داماد عروس خویش
را بر آن می نهاده و عکس تکی از آن مرکب زیبا انداختیم

بر مرکب خویش سوار گردیده و دوباره برن وبرقص . تا به جایی که اصوات ساسی و علیش و بقیه
مطربان این مرز و بوم در هم قاطی گردیده بودند.

بنا یه پیشنهاد شیخنا ابو کیوان ( دامت کروباتو) شروع به بازی حکم نمودیم . بازی بدین قرار است که
هرکس فرا خور طبع امری کرده و بر کاغذی نوشته و از طرفی نامها را بر کاغذی دیگر نبشته و هر کدام
را درون ظرفی نهاده و از درون ظرفها حکمی و نامی به قرعه درآورده و آن شخص می باید حکم را اجرا
نماید و الا فدیه خود را بپردازد. شیخنا ابو کیوان نامها و حکم ها بر خوانده و ابو آرن فدیه ها را جمع می
کرد. دم به دم استرس ها بیشتر میگردید. حکم ها بدین قرار بود :
ام الندا 5 مرتبه بلند شو و برنشین و پاهایت را دراز کن .
ابوالفرهاد : دقایقی با ریتم جواتی برقص .
و بر من چنین حکم شد:
بلند شو بشین و برقص و ماتم گیر! . ما نیز چنین کردیم و هنگام بزم همگان می خندیدن و هنگام
عزاداریمان نیز همگان می خندیدند. باری کاروان ایستاد تا بقیه کاروانیان نیز باز رسند و من نیز شروع
به فتوغرافی کردم

دوباره کاروان شروع به حرکت به سمت دیار گلپایگان نمود و به هنگام رسیدن بدان مکان گروهی از
ارازل و حرامیان بر ما رکب زدند که با دلاوری های ابو آرن و ابن سلاخ ابو افشین غائله به اتمام رسید

ما نیز رشادت به خرج داده و کلاه رئیس حرامیان را به غنیمت گرفتیم . باشد که دیگر از این غلط ها
نکنند

ارگ گوگد گلپایگان بنایی بود خشتی و به غایت زیبا و خیلی باحال می نمود . هوا عالی و رایحه گل
های بهاری همه جا افکنده بود ما نیز شروع کردیم به عکس تکی انداختن و خوشحال و شادمان
از غنیمت به دست آمده



خوشحال و شادمان به این ور آن ور قلعه سرک کشیدیم و هی عکس وهی عکس و هی عکس
شیخنا ابو کیوان ندای عکس تکی بر نهاده و عکسی تکی با اکثر همسفران به یادگار انداختیم


دوباره سوار بر مرکبان شدیم و دیدیم که راکب میدل باسی تصدیق ندارد و اهالی آن مرکب را
بین اتوبوس های دگر تقسیم کرده و با همرهان تازه نفس به سمت کاروان سرایی از برای صرف ناهار
به راه افتادیم و باز هم بزن و برقص .به ناگاه باران رحمت الهی فرو بریخت و آسمان سیاه وزمین
خیس . بر کاروانسرایی فرود آمدیم و باز هم دوستان به کمک آمده و اطعام را پخش نمودند و اغذیه
را تناول نمودیم و باز زیر باران سفر خود به سمت دشت لاله های واژگون ادامه دادیم


و باز ادامه بازی حکم و بزن و برقص و خنده و شادمانی!

حکم : تنفس در درون ارسی نزدیک ترین جنس مخالف

گاز گرفتن شست پای بقلی
باری به دشت لاله ها رسیدیم و دوستان از ماشین پیاده شده و پای پیاده روانه دشت گردیدند در آن
مکان لاله ها روییده و در آسمان صحنه های شرم آور دیده و سپس از خجلت سر ها فرو انداخته بودند.
دشتی زیبا و هوایی دل انگیز و گل هایی چه تماشایی . دوباره دوربین در آورده و عکس ها
می انداختیم یار مهربان ما سمیرا الحق و والانصاف سنگ تمام بر ما نهاد و میوه و آجیل ما را تامین
نمود.




آواز برگشت ما را از حال خوش بیرون آورد و کم کم مسیر پیموده را باز گشتیم و سوار مرکب ها شدیم
و دوباره عشق حال و بازی و رقص و آواز . یاری را یافتم فنر قورت داده و بر آتش نشسته ! آنقدر با
وی برقصیدم که یادمان رفت ...
این بار بازی اعداد و ارقام آغاز کردیم. م دوستان به القاب زیر نای آمدند!
یکی از دوستان : محمد شعبان به دلیل هوش و فراست ایشان!
ندا السلطنه : کدو کپکی
ابو الامیر بندور : دبه
و ...
القصه در آخر ابو کیوان آواز دل انگیز سر داد و ما را در حال خوش نمود . سیاهه شهر مان طهران
نوید اتمام سفر داد و ما را با دلتنگی هایش تنها گزارد.

جا داره از اینجا از چند تا از دوستان عزیزم تشکر کنم
سمیرا (کیام ) و دوستای خوبش مخصوصا رانی طالبی به خاطر اینکه من شرمنده می کنه و به گفته
خودش مادر زنم خیلی من رو دوست داره
افشین و آرن به خاطر زحمت هایی که کشیدند
هستی و آتوسا و کیانا و سمیرا ش و بهارو ندا و امیر بندور هم دمتون گرم
عکس ها رو هم که با هم صحبت می کنیم!!! چشمک
رسمه که همه عیدی هاشونو رو آخر دید و بازدید ها می شمارند. منم
شروع کردن به شمارش. مامان بزرگ پدری فلان قدر ، عمو احمد، حیدر و
حجت ؛ این قدر. عمه ، هنوز خونشون نرفتم . دایی علی و وحید : ایکس
تومن . خاله ها : اون قدر.
اما هرچی میشمارم به نظرم کم میاد. میشمارم ، دوباره و سه باره ،
نه باز کمه . هرچی میشمارم باز کم میارم. هنوز نبودنت رو باور نمی کنم
آخه امسال اولین سالیه که تو واسه همیشه از بین ما ها رفتی بابا بزرگ خوبم
بهار می آید و طبیعت سبز و دلپذیر میشود
من با رودخانه ها آواز می خوانم
و پیراهن سبزم را میپوشم
و با ماهی های قرمز عكس یادگاری میگیرم
سال ۸۷ هم گذشت . با تموم خوبی ها و بدی هاش.
دوستی ها و دشمنی هاش. رنج ها و شادی هاش
یه همین سادگی کنتور تقویم یه رقم به یکانش اضافه کرد. یه ۷ شد ۸.
اما همین تبدیل سر آغاز کلی تغییره. یه دفعه بدی ها تبدیل به خاطره ای میشه دوست داشتنی!
یادته چقدر راحت دلم رو شکستی؟ ایول! چون باعث شدی قدر خیلی چیز ها رو بدونم .
بوس بوس عیدت مبارک.
یادته تموم غرورم رو به باد دادی؟ دمت گرم چون باعث شدی تموم وجودم گسترش پیدا کنه و بزرگتر شم
بوس بوس سال نوت جدید.
یادته خیلی رنجم دادی ؟ براوو! چون باعث شدی برای فراموشی از اون رنج سخت تر کار کنم و بیشتر درس بخونم
بوس بوس نوروزت قبول!
بگذریم . معتقدم دوست داشتن و عشقی که منجر به رشد نشه دل دردی بیش نیست.
چند توصیه واست دارم . حداقل اگه قبولشون نداری به فلسفه و تجربه ای که باعث شده این توصیه رو بهت کنم
فکر کن . این ها از میون درد و دل های یکی مثل خودته. فقط ممکنه جای آدم هاش عوض شه و کمیتش بالا و
پایین شه.
- به حرف پدر و مادرت عمل نمی کنی حداقل گوش کن. اونا بدت رو نمی خوان اگه چیزی می گن از رو دل سوزیه
فقط اینو مد نظر داشته باش که اونا هم آدمند و امکان اشتباه دارن
- هیچ وقت از اعتماد کسی سو استفاده نکن. اگه دیگران این کار رو باشما کردن دلیل نمیشه دق دلیت رو سر
کس دیگه ای خالی کنی.
- سعی کن در حین احترام رک باشی. تا دیگران متوجه اشتباهشون بشن. خیلی دل خوری ها از همین کژ فهمی
ها ناشی میشه .نمونه اش خود من واسه خودم دوختم بریدم پزش رو دادم. آخر هم پاره اش کردم و ازش متنفر
شدم
- سعی کن فاصله ی بین صمیمیت و بی احترامی رو پیدا کنی. اگه من و شما با هم شوخی عمه ای ! داریم
دلیل نمیشه دیگران هم از روابط ما با عمه همدیگه مطلع شن. یکی از شرط های دوستی راز نگه داریه ها!!
- نقش خدا رو تو زندگیت پیدا کن . اگه حتی فکر می کنی که از نسل میمونی ، مسایل خانوادگیت به خدا ربطی
نداره اون بالا یه حساب واست باز کرده که بدون قرعه کشی روزانه هزاران برکت به حسابت واریز می کنه .
- حسین ( ع ) میگه آگه دین نداری حداقل آزاده باش . بدون هیچ تعصب ، غش و دودره بازی طرف حق رو بگیر
خیلی زیاده نه؟
- سعی کن با عقلت تصمیم بگیری و با دلت عمل کنی .مثل دهقان فداکار و کبری و پطرس تو هم یکی از اون
هایی . فرق بین ما و اونا تو یه تصمیم به موقع است. البته مشورت به موقع و آدمهای موفق بی تاثیر هم نیستا!
- ....
شدم مثل این پیرمرد ها که همه اش میگن آره جوون ما هم این دوره ها رو داشتیم. اکثر اینا یا سرم اومده یا
سر دوستام چشماتو باز کن. لازم نیست که هر چیزی رو تجربه کنی. اما اگه تصمیم میگیری عواقبش رو هم در
نظر بگیر
سالی رو توام با خوشی مهربانی، عشق، لاو ، کیس ، ددر ، مانی حلال ، تجربه های شیرین مثل پاستیل،
دوستای وری وری نایس ، طراوت برای خودم ، خودت ، خودش ، همه موارد ، گزینه الف و ب آرزو مندم
آرزو مند آرزو هاتون حامد پوربرخورداری
می خوانمت
دهانم تلخ می شود
از دل چگونه برانمت ؟
خاری و . . .
ریشه در خونم داری
سلام
دلم واست تنگ شده بود . بی قرارت بودم . با هزار زور و زحمت همه رو پیچوندم . رفتم مغازه.
یه بسته شکلات و یه بسته کاکائو خریدم . می دونستم این چیزا رو خیلی دوست داری.
رفتم گل فروشی و یه دسته گل گرفتم. مگه میشه به دیدن یه عزیز رفت و گل نبرد؟
گل فروش گفت روبان بزنم و تزیینش کنم؟ گفتم نه . اون این زلم زیمبو ها واسش مهم نیست .
رفتم تو پارکی که همیشه اونجا میدیدمت. همیشه رو یه نیمکت میشستی و به بازی بچه ها
نگاه می کردی . بچه ها خیلی دوستت داشتن . همیشه همراهت خوشمزه داشتی !
دسته گل رو روی نیمکت گذاشتم و شکلات ها و کاکائو ها رو باز کردم . دو سه تا از بچه هایی
که اونجا بازی کردن اومدن پیشم . از من سراغتو گرفتن . موندم چی بگم؟ بهشون گفتم رفته سفر
یه سفر دور و دراز. یکیشون گفت کی بر می گرده؟ گفتم هیچ وقت . بغض گلوم رو گرفت . بهشون
شکلات تعارف کردم و ردشون کردم که برن . خواستم بزنم زیر گریه . نتونستم. نباید گریه می کردم
نباید خودمو می شکوندم . می خواستم به تو و بقیه ثابت کنم که بچه ها تو سر و سامون دادی و
نوه هاتو به جایی رسوندی بعد رفتی. روحت شاد بابا بزرگ خوبم
به تو سپرده بودمش.....
به هزار و یک امید.....
و امروز برای هزار و یکمین بار......
دلم را میبرم ......
تا شکستگی اش را ....
گچ بگیرند
خیلی قدیمها ها!
چقدر خوش بودیم . همه اش تفریح . بدو بدو . قایم موشک ، تاب بازی ، دید زدن خونه مردم از اون بالا
جونم واست بگه اصلا روز و شب نداشتیم .
یه دشت سر سبز با 2 تا رود خونه کلی درخت و سبزه و گل، سوسن و یاس و سنبل!
چند نفر هم دوروبرمون بودن تا هر چی می خوایم فراهم کنن. شیر عسل میوه و چند
جور خوشمزه دیگه
تو اونجا قوانین خاصی بود. تو طبقه ما افراد کم سن و سال بودن .
ما حق نداشتیم به طبقه های سر بزنیم اما آزاد بودیم که تو اون طبقه هر کاری دلمون بخواد کنیم
یه نگهبان هم واسمون گذاشته بودن که یه وقت خرابکاری نکنیم. یه روز که داشتیم توپ بازی می کردیم
توپ رو شوت کردم اونجای نگهبانه دیدم یه لبخند تلخ کرد فرداش منو صدام زد
یه حکم داد دستم . گفت واسه کار بد دیروزته
حکم رو باز کردم زدم زیر گریه. توش نوشته بود
نام: حامد
نام خانوادگی : پوربرخورداری
محل هبوط : تهران
تاریخ هبوط : ۵ بهمن ۱۳۶۲
تولدم مبارک

امشب غریبانه کو چه را گذشتم. فردا شهر غریبی را سفر ...
امروز تاریکتر از شب ٬ فردا را نمی دانم!
دیروز را مانده ام ٬ امروزم نیامده ٬ فردا...!
تمام نوشته هایم خط خط قدم هایی است که ناتوان ٬ به سویت شتابزده می آیند.
ولی بی فایده از ندیدن تو کوچه را بر می گردند. به امید فردایی که نمی دانم...
صدای برگشتنی زمزمه ی کوچه می شود٬ دوباره٬ سه باره ٬ و چند باری شنیده
می شود ٬ ولی دیده نه...!
پژواک انتظاربود و بس! انتظاری ترسناکتر از تنهایی شبهای بی شبگردی که
کابوسم می شدند.
دیگر تمام شدم!
سکوتی ممتد ٬ انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!!! من می روم!
ولی کوچه بی پایان است! غرق در بینهایتِ کوچه...
دیگر خودم را نمی یابم.
خدا نگهدارم!!!
دستمالی شده
پرم از خوابهای تعبیرنشده
و باز هم
خواب می بینم
خواب تو، خونه، سفر
برای دروغ هایی که شنیدم و باور کردم،
متاسف نیستم
متاسفم برای دروغهایی که پس از این باور خواهم کرد.
5) بابا ریلیشن شیپ! ( خاک بر سر بی سواتت کنن یعنی روابط عمومی! )
6) خوب اندازه یه دایناسور سنه شه
7) البته با رعایت موازین شرعی ( آقایون لپ راستم و خانوم ها لپ چپم !آمارتو از هم خونه ای هات گرفتم .گفتند اومدی خونه . دلم یه دفعه گرفت .
فکر کنم بازم شارژ نداشتی
....
از داهات که برگشتم اول سراغ سوغاتی هاتو گرفتی .گفتی واسم چی آوردی؟
گفتم خوشمزه. گفتی کوش? خواستم سر به سرت بذارم گفتم امیر حسین همه اش رو خورد .
گفتی اگه معرفت داشتی می ذاشتیشون تو فریزر
....
تو اومدی، بدون هیچ نشونه ای ، شب آخر کنار استاتوس یاهوت نوشته بودی که داری بر می گردی ،
تو بدون هیچ هیاهویی برگشتی، اما هنوز سوغاتیت گوشه فریزره و داره سرما می خوره!
واسه همینه که فریاد می زنم " آدمها از دور دوست داشتنی ترند "
کاش می شد سکوت غریبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد ...
کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید ...
کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم
تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند ،
از تکرار ناقص خاطره ها ,
از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن مثل دو خط موازی خسته ام .
|
|