تبليغاتX
زندگی برای زیستن
 
زندگی برای زیستن
 
 
دغدغه های یه پسر 24 ساله
 
 

دخترك غمگين و تنها بر روي زمين نشسته بود.

ميخواست با او سخن بگويد اما نمي توانست.

او مي خواست به پسرك از غم تنهايي و دربه دري بگويد

به او بگويد كه چقدر دوستش دارد

به او بگويد كه چه شبهايي به انتظارش نشسته است

به او بگويد كه چه روزهايي چشم انتظار ديدنش است

اما نمي دانست چگونه؟؟؟

به خداي خود التماس كرد

گريه سر داد

به او كه تنها اميدش بود

ناگهان معجزه اي رخ داد

و خداوند ۳۳۱۰ را آفريد

( البته يه خط تاليا هم روش بود)

تقديم به سامره عزيز!!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 0:18  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

 

کوچه خلوت و بی صدا بود. هراز گاهی صدای ماشینی گذرا از دور دست به گوشش میرسید.

مرد آرام به کارش مشغول بود. در نیمه های شب در حالی که کسی اورا نمی دید کوچه هارا میروبید .

به در خانه ای رسید . دید بالای در آن چراغی روشن است. چشمش به روی پله ها افتاد .

بسته ای دید . با خود گفت : « عجب مردم کم حواسی پیدا میشوند ».

خواست تا در خانه را بزند و بسته را به صاحبخانه بدهد. بسته را بلند کرد. نامه ای رو بسته بود.

روی آن با خط بزرگ و کودکانه ای نوشته شده بود. مرد آن را خواند و لبخندی زد.

بار ديگر نامه را خواند:

« آقای رفتگر خسته نباشین »

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:50  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 17:9  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

مرد نوازنده:

 

مرد مي نواخت و زن ميرقصيد

 

سالها بود كه كارشان همين بود

 

روز و شب        

 

شب و روز

 

بدون خستگي و بدون رخوت

 

مرد براي زن مي نواخت و زن براي مرد ميرقصيد

 

اما مردمان مي آمدند و ميرفتند

 

بعض ها كه كمي ذوق داشتند اندكي به آنها نظاره ميكردند

 

.....

 

بر صورتهاشان غبار نشسته بود

 

اما باز مرد مي نواخت و زن ميرقصيد

 

.......

 

گذشت و گذشت تا مردي از راه رسيد

 

لختي نگاه كرد و با خود لبخندي زد!

 

حالا ديگر غباري بر چهره ايشان نمي نشست

 

ديگر نه از گرما خبري بود و نه از سرما!

 

چون آن مرد تابلوي مرد نوازنده را خريده

 

و به موزه اي هديه داده بود!

 

هنوز هم مرد براي زن مي نوازد

 

 و زن براي مرد ميرقصد!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 18:44  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

 

چشمهايش را باز كرد

 

نواي پرندگان گوشش را قلقلك ميداد

 

او ماوای پرندگان و سايبان خستگان بود

 

او يك درخت بود

 

سالها بود كه جهان را از يك نقطه مي نگريست

 

همسايگانش را به خوبي مي شناخت

 

تولد و مرگ خيلي ها را ديده بود

 

و با تكرار خاطرات آنها روزش را به شب مي دوخت

 

ياد آن پسر كوچك افتاد

 

همان كه از شاخه هايش بالا ميرفت تا دختر همسايه را ببيند

 

او كه عاشقي اش را زير سايه اش سپري كرده بود

 

او كه با معشوقش زير سايه درخت مي نشستند

 

به ياد شب عروسي پسر افتاد

 

شبي كه شاخه هايش را آذين بسته بودند

 

ناگهان از خواب پريد

 

چون حالا فرزند پسر داشت از شاخه هايش ...

 

بالا ميرفت !

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10:24  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

 

رود را نظاره كن

 

آرام و بي صدا از كنارت ميگذرد

 

وچه ساده

 

به زمين حيات ميدهد

 

بي منت و چشم داشت

 

.......

 

مانند رود باش

 

زلال، آرام، حيات بخش

 

مانند رود جاري شو

 

چون حيات رود، جريان است

 

اگر جرياني نباشد مرداب ميشود

 

زلال باش همچو رود

 

جاري شو جاري شو

 

به بيراهه نرو كه گنداب ميشوي

 

به دريا بريز

 

چون مقصدت درياست

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 15:34  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

تا حالا صلابت كوه را به سخره كشيده اي؟

 

كوه همان مشكلات توست

 

محكم و پا برجا ....

 

بلند و پر خطر .....

 

اما ارداه كوهنورد قوي تر است!

 

كوه همچون بازيچه اي در دستان تو مي تواند شود

 

البته اگر كوه نورد باشي!

 

برخيز و تلاش كن

 

بلند شو و با بازيچه ات بجنگ !

 

جاي تو بر فراز قله است

 

بلند شو و به جايگاهت برس

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 0:10  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

 

آسمان رابنگر

 

كه چگونه بستر خودرا بر پيكره گيتي پهن كرده است

 

بنگر كه چگونه پرندگان خود را در آن آزاد مي بينند

 

درياب كه پرندگان اميدشان غوطه ور شدن در بيكرانه هاست

 

به سان پرنده گان شو

 

آزاد و رها ......

 

سريع و چابك .....

 

همچو پرنده به هر سويي پرواز كن

 

ولي به خانه باز گرد !

 

كه شايد چشماني در انتظار تو باشند .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 11:44  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

تكامل ....

 

رسيدن به كمال .......

 

هدف غائي .....

 

جايي كه خواهي نخواهي بدان بايد رسيد

 

همچون خاك كه شايد درآرزوي تبديل شدن به مهري شود

 

تا عاشقي سجده بر روي آن گذارد ......

 

يا همچو سنگ ...

 

كه شايد تكه اي از زيارتگاه عاشقي شود

 

يا قطره آبي ....

 

كه فداي لب تشنه اي تنها در بيابان بلا شود

 

آيا با خود انديشيده اي؟؟؟

 

كه چه خواهي شوي؟؟؟

 

ذره اي از پرتو حق يا آنكه فردي كه سزايش دوزخ است؟؟؟

 

هيچ وقت دير نيست

 

براي انتخاب خير و شر!!!

 

مهم اين است كه براي هدفت زندگي كني

 

و برايش جان دهي ......

 

و چه زيباست شهادت عاشق در راه معشوق .....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 11:44  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

 

 

خورشيد گرما به رايگان مي فروخت

 

زمين داغ و سوزان بود

 

پاهايش مي سوخت ؛

 

اما با جديت به راهش ادامه ميداد

 

......

 

عرق سردي بر چهره اش نشسته بود

 

شروع به بالا رفتن كرد

 

بالا رفت و بالا رفت

 

ناگهان

 

 پايش لغزيد

 

كمي به عقب سر خورد

 

اما بارش را رها نكرد

 

خود را بالا  كشيد

 

بالا رفت و بالا رفت

 

تا به بالا رسيد

 

به اطراف نگريست

 

خانه را ديد

 

و اينبار شروع به پايين رفتن كرد

 

مواظب بود نلغزد!

 

با احتياط و نگران ........

 

نگران از اين كه مبادا بارش را از دست بدهد

 

بالا رفت و بالا رفت

 

پايين رفت و پايين رفت

 

تا به خانه رسيد

 

بارش را به انبار برد

 

و از پس دانه اي ديگر خانه را ترك گفت

 

چون زمستان در راه بود

 

مورچه ي قصه ما :"  خدا قوت "

 

تو نيز چنان باش

 

البته اگر مي تواني !!!!

 

هر جاي رود خانه زندگي هستي باش

 

اما نا اميد نباش

 

به جنگ با سختي برو

 

كه حتما از پس سنگلاخ زندگاني

 

بهشتي نهفته باشد !!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 23:38  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

 

شب هنگام وقتي خورشيد پشت درهاي بسته شب ميميرد به آسمان نگاه كن. دريايي از

 

 مرواريدهاي درخشان به تو چشمك ميزنند. ستارگان براي رسيدن به نگاه تو خود را به هر

 

 دري ميزنند.آهنگ بي صداي ستارگان با عظمت شب در مي آميزد وكائنات هارموني زيباي

 

 سكوت را مي سازند.

 

 اينها همه تجلي حق هستند . لازم نيست در دهكده اي دور يا بر فراز كوهستان باشي فقط

 

 كافي است ديدي از روي معرفت داشته باشي؛ همين! حتي اگر شده براي يك بار سكوت شب

 

 را نظاره كن تو خود عاشقش ميشوي .....

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 15:30  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

زندگي....

 

زندگي تكرار ثانيه هاست

 

زندگي جاري شدن در جويبار خاطره هاست

 

زندگي چرخه ي بي پايان دلبستگي ها و وداع گفتن هاست

 

زندگي پرتويي از نور هستي بر پيكره ي بي جان طبيعت است

 

زندگي مكاني براي عاشق شدن است ......

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 13:54  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
به زودی در این مکان وبلاگ نصب میگردد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 13:38  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 
  بالا