تبليغاتX
زندگی برای زیستن
 
زندگی برای زیستن
 
 
دغدغه های یه پسر 24 ساله
 
سلام به همه دوستان ببخشید که دل و دماغ این رو ندارم که بطور کامل بنویسم

جمعه صبح ۳۰ تیر ماها که از تهران میرفتیم باید هشت متروی صادقیه میرفتیم تا

بتونیم ساعت ۹ کرج باشیم منو ابی و سامان با هم در تماس بودیم و سوار قطار

شدیم و کلی درد و دل کردیم تا به کرج رسیدیم و همینیکه پیاده شدیم آزیتا و سپیده

رو دیدیم و با هم وارد محوطه متروی کرج شدیم و منتظر موندیم تا بقیه به ما ملحق

 شوند . کیوان هم اومد و یاشار هم که شمال بود نتونسته بیاد . قطار بعدی هم که

 رسید بقیه بچه ها اومدن و سوار ماشین ها و اتوبوس  شدیم و رفتیم باغ فاتح .

دیدیم به ! عجب باغ باحالی! قشنگ میشه توش روزی ۳ وعده چرید باغی دراندشت

و سرسبز صبحونه ها رو که خوردیم و خودتون میدونین که من.....

کمیل هم که دف اورده بود خودشو نگه نداشت!!! و هی میزد. اخه مطرب حیا نمیکنی

هی میزنی! به جای این کار برو بیل بزن مگه علف ها رو نمیبینی؟! خلاصه جاتون خالی

باب این کمیل ما هم نوازنده ایه ها!

یه مدت که گذشت کیوان گفت که بچه ها اگه موافق باشین بریم جاده چالوس یه آبشار

 توپ اونجا در انتظار ماست . ۲ تا ماشین داشتیم و ۳ تا دیگه غرض کردیم و منتظر شدیم

که ماشینا آماده شن ! ما هم که خورره عکس تکی شروع کردیم به عکس انداختن بچه ها

چست و چابک از این سو به اون سو نرم و نازک دنبال مکان بعدی عکاسی بودند.

ماشین ها که اومدن  راه افتادیم و ماشین ما جدا شد و رفتیم که ناهار و هندونه بگیریم

هایدا ها رو گرفتیم و رفتیم ( ندا اون خودکاره آقای هایدا رو پس دادی؟؟؟؟)

و رفتیم که چاقو از خونه کیوانینا برداریم که جاتون خالی یه دست گل کوچیک زدیم و اب

و یخ برداشتیم و زدیم به قلب ترافیک نزدیک میدانی که اقا پلیسه بیداره و می خواست راه

رو ببنده منو کیوان و محسن پیاده شدیم و رفتیم پیش آقا پلیسه و کلی مخشو کار گرفتیم

 و تا ماشین ما که آخرین ماشین بودیم از آقا پلیسه رد شدیم راهو بست! به همنین راحتی !

و بعد از ۱ ساعت رالی لاک پشتانه به آبشار رسیدیم نگو بچه ها یه مسافتی رو ( از باغ لاله تا

آبشار ) پشت وانت بسی حال ببردند

اونجا که رسیدیم من دوان دوان همچو باران بتا گوهر های فراوان به سمت آب دویدم

 و مثل آب ندیده ها پریدم توی یه استخر ۲۰ سانتی! و بعد از خیس بازی و اذیت و آزار رفتیم

و نشستیم و ناهارو زدیم تو رگ و کمیل شروع کرد دوباره به دف زدن و لذت بردیم ( آقا کاظم

 تورو خدا زود تر غذاتو بخور) و حال لادن یه ذره بد شد ما که نمیدونستیم از بین این ۲۴ تا آدم

۶ تا پرستار و دکتر وجود داره.( خودتو نگه دار)  بعدش شروع کردیم به بازی و شادی و تماشا! منم دوباره دوربین

و دستم گرفتم رفتم روی تپه و چند تا عکس گرفتم و موقع برگشتن یاد کسانی افتادم

 که باید ازشون حلالیت می طلبیدم!به طرز ناباورانه ای اومدم پایین و ساعت حدود ۵ بود که

عزم برگشت کردیم ( دمت گرم این دفعه هم رو خودتو نگه دار) و بچه ها ی ماشین دار بارشون

رو زدند و شدیم ۱۳ نفر و یه آقای مینی بوس هم ما رو سوار کرد و رفتیم به سمت کرج و

 بعد از ۴۵ مین رسیدیم مترو و از هم جدا شدیم و بعد از خداحافظی ای به شدت صمیمانه

(بابا خودتو نگه دار دیگه) از هم جدا شدیم و خیلی خوش گذشت

 

- دست همه درد نکنه دوستان جدیدی مثل آذر  فخر الدین و نینا و غیره برای اولین بار میومدند

که امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه

- گروه آمادگی خوبی واسه تغییر برنامه داشتند

- اب رود خونه کرج تا قبل از سد خیلی شدت داره و توصیه میکنم مواظب باشین

- چقدر عکس تکی حال میده!

- هنگام رد شدن از خیابون مراقب خود و اطرافیانتون باشین!

- دست همه درد نکنه کیوان خسته نباشی همه خسته نباشند! تو هم خسته نباشی

 منم خسته نباشم ( دایی های من هم که نیومدند خسته نباشند)

- خودتو نگه دار!

- عکسهاشو که میدونین چطور به دستتون میرسه پس دست به کار شین

- خداحافظ

- پس چرا نظر نمیدی؟

دلم نیومد که عکسهاشو نذارم

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 23:43  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
حقیقتش واسه کنکور کاردانی به کارشناسی خیلی اذیت شدم از یه هفته قبلش حوصله

 هیچ کاری رو نداشتم و حسای بهم ریخته و شلخته شده بودم ناخن سیاه موی بلند واه واه واه

خلاصه این داداش امیر حسین ما هم که از اون سیریشهاست ( سعید میدونه ماجرا چیه)!!!

امروز اومد رو تختم منم که حسابی تو خواب و رویا ! باز شروع کرد به گیر دادن

گفت من رو خدا آفریده تو رو شیطون باز به خودم گفتم شروع شد!

تو عالم خواب و بیداری بهش گفتم نه همه رو خدا آفریده گفت نه اگه خدا

تورو افریده پس چرا اینقدر زشتی؟؟؟

 

( خدایا!!!)

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 16:55  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
دستهایت را بگشا

و مرا در آغوشت بگیر

با من از نا گفته ها بگو

چون فرصت دوباره نیست

دستهایت را بگشا

و به سوی من بیا

تا از آخرین دیدار برایت بگویم

خنده ات برای چیست؟

مگر همانی نبودی که به سادگی ام می خندیدی؟

گریه ات برای چیست؟

من گریه هایم را کرده ام

مگر تو عاشقم بودی؟

پس این همه نا مهربانی برای چه بود؟

از چه میترسی؟

چون دیگر در کنارت نیستم؟

....

می توانستم تا ابد در کنارت باشم

ولی تو هرگز نخواستی

هرگز نخواستی تا چشمانت را باز کنی!

برایم لطفی بکن

چمدانم را بیاور

چون از قدیم گفته اند:

دوری و دوستی!

من میروم تا شاید تغییر کنی

من میروم تا دیگر به گریه هایم نخندی

من میروم و تو می مانی!

و این خاطره هاست که برایمان می ماند

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 12:50  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
سلام به همه

اولا بدون مقدمه بگم بر خلاف توطئه آمریکای جنایتکار و ایادی مزدورش که با این همه تکنولوژی که دارن

مب خواستند که من خواب بمونم که این نقشه شوم برملا شد و من ۷.۳۰ بیدار شدم و به سرعت برق و

 باد حاضر گشته و به سوی آورد گاه یورش بردم و بعد از ۴۵ دقیقه پیاده روی و کوه پیما یی به بچه ها

رسیدم.

 اووووووووووووووووووووووووووووووووووووه این همه آدم! حالا خوبه که نصفشون رو ندیده بودم و اصلا فکر

نمیکردم با ما باشن. خلاصه سلام چطوری؟ و خوبی و ماچ البته آقایون! ( اه اینقده بدم میاد! ) شرو ع

کردیم به ادامه مسیر رفتیم و رفتیم و بالا رفتیم و پایین اومدیم و دوباره یهه ذره رفتیم تا به آبشار جوزک

رسیدیم  البته در حین مسیر بی کار نبودم و حسابی با این و اون سر به سر هم میذاشتیم! و من لذت

 میبردم!

اونجا که رسیدیم  آقا چشمتون روز بد نبینه دیدم همون چند نفری که فکر نمیکردم با ما هستند همراه ما

 اومدن تو آخه نا مسلمونا خسته میشدین معرفی میکردین؟ بابا دیگران رو از لذت داشتن همراهان

خوب!!!!! محروم میکنین؟ بگذریم. یکی از مواقع پیدا کردن دوستان خوب موقع صبحونه است! دیگه

خودتون خوب میدونین که وقتی سعیده و رعنا و محمد باشن من که گرسنه نمیمونم !. راستی یادم رفت

 که واسه جبران گلاب دره  ۲ تا چیپس و یه بسته کاکائو خریده بودم که چیپسا رو دادم به ندا و  کاکائو

 خوشمزه هه رو گذاشتم تو جیب کوله ام .بازم دست کاظم درد نکنه بازم های بای آورده بود! (اسمشو

یاد گرفتما!) و من در حین خوردن ۴ ۵ تا دوست جدید پیدا کردم یکی لادن ( روغن مایع ) که البته شبیه

پرنسس فیونا بود ودیگری يگانه بود  این فیونای عزیز یه مشکلی داشت تقریبا ۱۰ ثانیه تاخیر زمانی به علت

پخش زنده داشت. یه رنگارنگ که دوست خوبم محمد ! برو تو کارش کف قشنگه رو! به من داده بود رو

 تعارف زدم. لادن خانوم بابا تعارف بود حداقال نصفش میکردی! همشو چرا ازم گرفتی؟ به خاطر همین بود

 که تلافیش رو سرش در آوردم پشتش یه دیوار بود که به رودخونه منتهی میشد و حدود ۵ تا ۶ متر

سنگچین بود منم نامردی نکردم و از استعداد های خدادادی ام استفاده کردم و از دیوار جوری بالا رفتم که

 نفهمه و پشت سرش وایسادم یه پخ کوچولو کردم بنده خدا سفید شد عین گچ و یه جیغ بنفش داد

(البته بعد از ۱۰ ثانیه )...خلاصه تا ساعت ۱۱ اونجا نشسته بودیم که همه اش کاظم جان لطف میکردن و

کوله خودشو به نفع من خالی میکرد البته اسم خوراکی رو هم میگفت تا من مجبور نشم دوباره ازش

سوال کنم راستی کاکائو های مارچ رو یه امتحان کنین البته خانوم یگانه داد.سیب هم داشت.منم 

که بی کار نبودم و با سر به سر این و اون میذاشتمو یه بازی شروع کریم که خیلی باحال بود هرکسی یه

 جمله ای میگفت : - دستت رو بردار- دیگه دوستم نداری- چرا آخه ؟ - اه بچه ها آب بازی نکردیما -  چرا

 اخه ؟ - چون خیس میشم- چه جالب ؟ یه پشتک بزن - نه - چی بگم اخه - یه کمی دوستم داشته

باش - اه باز این سیریش حرف زد - من بابا بزرگم رو دوست دارم - آخه اسمش نجفه ـ اسم بابای منم

نجفه - عمو تو اینجا چیکار میکنی؟ - مگه قرار نبود بری داره؟ - خوب پیچوندم اومدم اینجا ـ ....... ادامه

داشت دیگه

 

 خلاصه رفتیم بالا تر که یه جا واسه ناهار و آب بازی پیدا کردیم و بساط ناهار رو پهن کردیم و بسم الله آخ

چقدر من تون ماهی دوست دارم ! من چقدر الویه دوست دارم! ناهار رو به کمک دوستان زدیم تو رگ و

لباسامو عوض کردم و زدیم به آب و حسابی آب بازی کردیم و خندیدیم  بیچاره ندا! یه سطل آب داشت که

 باید محمد واسش آب میکرد! و دستش میداد! و کلی خیس شد سعیده رو هم بهش گفتم خودت بیا

خیس شو که با کلی خواهش و التماس خیس شد نوبت رسید به لادن که همچو غزالی تیز پا میدوید و

خیس میشد! زیر باران باید رفت! دلم واسه يگانه سوخت گفتم بیا یس شو و بنده خدا مظلومانه 

مردانه ایستاد که تا آخرین قطره آب روش ریخته بشه . عیبی نداره عوضش هر ۴ تاتون احتیاجی نیست

تا ۱ هفته برین حموم بعد که آب بازی کردیم کمیل اومد و و دف آورده بود و کلی حال کردیم و تا حدود

ساعت ۳ هی گل گفتیم و گل شنفتیم و بعد کم کم جمع و جور کردیم و اومدیم پایین و در راه پایین

اومدن کلی عکس تکی گرفتیم چه عکسهایی ! ماه! و از جمع حدود ۳۸ نفر صبح ۱۵ نفر موندیم که سوار

مینی بوس شدیم و رفتیم تجریش و بعد از مراسم خداحافظی کنون رفتیم سوار ماشین ها شدیم و خدا

 نگه دار ( وقتی رسیدم خونه و خواست کلید رو از جیب کیفم در بیارم یه دفعه یه احساس نا خوشایند

بهم دست داد کاکائوی صبحی آب شده بود و منم دستم رو کرده بودم توش!) 

نکات این دفعه :

۱ - درکه محل خوبی واسه آب بازی نیست چون راهش طولانی و سنگلاخه و هی بالا پایین داره

۲ - خدا وکیلی خیلی از بچه ها با جنبه اند!

۳ - این دفعه خرابکاری فیل  سعیده خوب شده بود!

۴ - آقا چرا زیر انداز نمیارین؟

۵ عکاسی سیاه وسفید بعضی مواقع معجزه میکنه!

۶ - از همه بچه ها ممنونم کیوان یاشار محمد وحید رضا علی و کمیل عزیز خسته نباشین

 

این چند تا از عکسها

خیلی نامردین که منو انداختین تو آب!

 

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 20:21  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
تا حالا دیدی بعضی موقع ها کسی یه حرفی بهت میزنه ولی نمیتونی جوابشو بدی؟

امروز امیر حسین داداشم که ۶ سالشه داشت با من بحث میکرد .

به من گفت تو خدا رو دوست داری؟

من گفتم آره

گفت فرشته ها رو چی؟ اونا رو هم دوست داری؟

گفتم خوب آره

گفت شیطون رو هم دوست داری؟

گفتم نه

گفت تو که خدارو دوست داری و فرشته های مهربون رو هم دوست داری

و از شیطون بدت میاد پس چرا اتاقت کثیفه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

من موندم جوابشو چی بدم!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 14:5  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
دلم می خواهد به مانند بهار باشم

بهاری سبز و خرم

بهاری که موسم نشاط و امید است

بهاری که نه آنقدر سرد است که سردت کند

ونه آنقدر گرم که بسوزاندت!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 17:20  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
این چرا پاک شد؟؟؟؟؟
 |+| نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 23:41  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

هميشه اولين كارها يا اولين نگاه ها يا اولين جا ها هميشه تو ذهن ادم ميمونه .يادش بخير اولين باري كه رفتم كهريزك عجب حس غريبي داشتم. نميدونستم چي در انتظارمه. هر چند با خود سازمان كهريزك همكاري داشتم ولي تا حالا اونجا نرفته بودم. وبراي اولين بار بود كه يه گزارش نيمه ادبي مينوشتم!!! خیلی زحمت کشیدم تا پیداش کردم این متن رو به در خواست یکی از دوستان عزیزم گذاشتم نمیدونم چرا گیر دادم به کهریزک

 

كهريزك بهشت فراموش شده

در هزاران سال پيش انسان دريافت كه براي زنده ماندن احتياج به زندگي كنار ديگر انسانها دارد واز حمايت آنها استفاده كند و كم كم شريك غمها و شاديهاي يكديگر شدند. و كم كم اين اين گروهها بزرگ و بزرگتر شدند و روستاها و شهر ها و كشور ها به وجود آمدند.اما كم كم افرادي بودند كه به نوعي از جامعه فراموش شدند آنها كساني بودند كه خواسته يا نا خواسته به كنجي خلوت پناه آورده بودند.يا بر اثر بيماري يا حادثهاي بنيان خانواده خود را از دست دادند


يكي از بزرگترين نعماتي كه آفريدگار يكتا به آدمي داده است نعمت خانواده است چه بسا كه خيلي از دوستان و همنوعان ما از داشتن اين نعمت محروم هستند كه جمعه با تعدادي از اين افراد آشنا شديم. افرادي كه بر روي زمين كساني را به عنوان خانواده ندارند يا به نوعي از خانواده خود طرد شده اند . پدرها و مادر هايي را ديديم كه مورد بي مهري فرزندانشان قرار گرفته بودند
آيا ما نيز با پدر ها و مادرهايمان چنين خواهيم كرد؟

جمعه فرصت خوبي بود براي باز كردن چشمانمان به آن روي سكه ي زندگي ; زندگيي كه در مدرنيته و روزمرگي آن غرق شده ايم و كم كم دچار بي تفاوتي نسبت به آدمها ي اطراف خود شده ايم. در خيابان راه ميرويم و از كنار هم بي تفاوت گذر ميكنيم. آيا ميداني از پس چهره خندان و شاد پير مرد كفاش چه دردي نهفته است ؟

عصرجمعه ها چقدر غمگين است همه در خودشان پرسه ميزنند ولي اين جمعه بري عده اي از ما مملو از شادي و نشاط بود . ميداني چرا؟ چون به ديدنشان رفته بوديم و برايشان هديه اي از جنس اصل بقاي زندگي يعني اميد هديه برده بوديم.و آنها چيزي ارزشمند تر به ما هديه دادند. هديه ي آنها قطره اشكي از روي خوشحالي يا لبخندي از روي اميد بود كه در چشمانشان پديدار گشته بود. آيا آن پيرزني كه همراه ما دست ميزد يا آن مرد روشندلي كه مي رقصيد مارا از ياد خواهد برد يا منتظر ديداري دوباره است؟

در سالن فردي روي ويلچر نشسته بود و دستانم در دستانش بود و هنگام وداع دستم را بوسيد گر گرفتم و سوختم چون نميتوانست بر روي پاها ي خود بلند شود و صورتم را ببوسد. آنها احتياج به ترحم و دلسوزي ما ندارند .آنها فقط منتظر من و تو هستند كه دمي در كنارشان بنشينيم و دست نوازش بر سر آنها بكشيم و صحبت كنيم و به آنها اميد بدهيم. به قول معروف "همدلي از هم زبوني بهتره" آنها منتظر قلبي هستند كه براي آنها بتپد . آيا ميتواني مسافت دل خودت رو تا دل آنها اندازه كني؟

ملاقات ما با آنها پنجره اي بود براي ديدن واقعيت هايي كه سالها چشمانمان را به رو آنها بسته بوديم. آنها از جنس خودمان هستند نسبت به آنها بي تفاوت نباشيم آنها تشنه محبت هستند . تو شايد به آنها لبخندي ساختگي بزني ولي آنها از ته دل ميخندند و برايت دست تكان ميدهند.پس چرا تو لبخند خود را از آنها دريغ ميكني؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 9:53  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
با سلام


چقدر زيباست ديدار عزيزان
عزيزاني که نميشناسيم شان. عزيزاني که چشم به اميد نگاه برادرانه و خواهرانه ما دارند.
عزيزاني که دست نا مهربان طبعيت انها را از يارانشان جدا ساخته است. ديدار اين هفته از کهريزک به قول معروف ميتينگ نبود . ديداري با آشنايانمان بود که سالها دکنار هم زندگي ميکرديم اما از حالاشان بي خبر بوديم. مهم نيست اسمشان را بشناسي. فقط کافي است لحظاتي اندک در کنارشان بنشيني و به درد دلهايشان گوش بدي.
امروز يه چيز جديد ياد گرفتم سکه زندگي روي ديگري نيز دارد امروز مهمان کسي بودم که زماني قهرمان وزنه برداري جهان بود . هم خودش هم تيمي که مربي اش بود .اقاي علي رضا جوانمردي و پهلواني اش را تجربه کردم کسي که روزي قهرمان جهان بود مانند شيري در قفس بر روي ويلچر نشسته بود
البوم تصاويرش ديدني بود .
تا حالا جشن تولدي دعوت شديد که بار اولتون باشه ميديدينش؟ امروز چند تا از ماها همچين احساسي رو داشتند امروز جشن تولد 2 تا از دوستانمون محسن و نازنین بود جاي همتون خالي . به خاطر ايام فاطميه تني نلرزونديم!!! ولي ادم تو زندگيش لحظاتي رو ميبينه كه ديگه براش قابل تكرار نيست. اما ميشه يه جور ديگه تجربه اش كرد به نظر شما سال ديگه بايد واسمون دعوت نامه بفرستند يا خودمون خودمون رو دعوت كنيم ؟
كدومتون تا حالا ليلا رو ديدين؟ همون خانومي كه انگليسي و فرانسه رو رون صحبت ميكنه!
كدومتون نادر رو ميشناسه؟

خلاصه امروز هم تموم شد ولي واسه خيلي از ماها تجربه اي جديد بود جدا از ديدن صحنه هايي كه كمي ناراحت كننده اند ولي واقعيت همينه برنامه امروز خيلي خوب برگذار شد. هم هماهنگ كننده خوبي داشتيم ( ممنون كيوان خان) هم گروه يه دستي داشتيم ممنون از بقيه ! هميشه كيفيت مهم تر از كميته !!

 

1

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 22:43  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 
  بالا