|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
سلام به همه
تاحالا شده که داغون باشی و بخوای به کسی امید بدی؟
تاحالا شده چشم انتظار کسی باشی که فراموشت کرده؟
تا حالا شده .....؟
از این سوالات تو ذهنم زیاده . کهریزک این دفعه یه رنگ و بوی دیگه ای
داشت به جای اینکه من به اونا امید بدم اونا به من امید دادند .
چرا آدما خیلی چیزا از یادشون میره؟ چیز هایی مثل محبت و تلاش پدر و مادر ،
چرا آدم به جايي ميرسه كه ديگه خانواده اش واسش مهم نيست و هرچي داره
به نام اونا ميكنه و ميگه ديگه دنبال من نياييد.
يعني ما آدمها اينقدر فراموش كاريم؟ و چرا بايد به بي احساس بودن متهم بشيم؟
بگذريم
خیلی رو راست بگم نمیتونم حس دیروز رو منتقل کنم هممون یه جوری این حس
خفقان آور رو داشتیم
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
خوبی؟ منم خوبم
... نه تو بهتری...اصلا به من چه؟الان ساعت
1 نصفه شبه...Buzz!!!
Hamed:alo?
Hamed:mituni gozaresh benevisi?
Ladan:hin!
hamed:pas gozareshe emruz male u!
Hamed:be khoda daram miterekam!!!
Ladan:az?
Hamed:hichi velesh kon!
Hamed:minevisi?
Ladan:hin!
Hamed:tanx
…
خوب این وظیفه خطیر به گردن من حقیر افتاد
...امروز جمعه
14/5/1385 من و بابای روشنفکرم خونه رو به مقصد میدانتجریش ترک کردیم... الهی قربونش برم ... چه بابای گلی دارم من! (البته مهم نیست
که برای بیشتر دیر کردن من تو راه بنزین هم زد!!!) قرار بود منو میدون تجریش
پیاده کنه که با خطی برم... ولی نمی دونم چرا ویرش گرفت و منو تا خود مجسمه
رسوند... منم که از خدا خواسته!!!
وقتی رسیدم محمد و علی ایزدی
... میلاد... شیما و دوستش(قربونت برم هرچی فکر کردم اسمت یادم نیومد)...2 تا آقای جدید(تو راه گم شدن!)...و این
ا اومده بودن...مقداری چاق سلامتی کردیم و کمی هم علف پروروندیم تا بقیه هم اومدن...
راه افتادیم و از مسیر رستوران ها رفتیم بالا
... وای!!!...چه راهی بود!...از راه رفتن روی پل صراط سخت تر بود! (من هنوز نفهمیدم اول و آخر
پل صراط کجاست؟) هی جاده پیچید... ما پیچیدیم!... ما پیچیدیم...
جاده پیچید!... آخر جاده پیچید... ما هم پیچیدیم!!!
رسیدیم به یه چایخونه کوچولو
... جای دنج و آرومی بود... یه چای مختصرخوردیم تا حداقل این قار و قور معده فروکش کنه!... علی(ایزدی) یه کار
جالب هم انجام داد... یه ظرف یه بار مصرف(از اونایی که توش آش
رشته می ریزن!) پیدا کرد و با یه مهارت وحی شده گذاشت روی
آبنما!... شرووع کرد به چرخیدن...یه باباهه مات و مبهوت داشت نگاه
می کرد... خنده ام گرفته بود... با خودم گفتم طفلکی تو دهاتشون از اینا
ندارن!... بعد هم می خواستیم نارنج کش بریم که علی آقا(همون ایزدی)
فرمودن نمیشه... آخه تو توره!(قضیه نارگیل های درکه یادتونه:نارگیل
رو درخت نیست تو توره!)
راه افتادیم به سمت هتل اوسون
... این یه تیکه راه عین مسیر برزختا جهنم بود... همه در حال احتضار رسیدن بالا و ریختن تو .. چند تا میز
گرفتیم با مختصری صبحانه و یه حالی به حولمون دادیم... من که رو
ابرا سیر می کردم و خمار خواب بودم! فقط می دونستم یه چیزی داره
از حلقومم میره پایین (فکر کنم املت بود!)
بعد بار و بندیل رو برداشتیم و رفتیم دنبال یه جای خوب واسه
اسکان
... اتراق کردیم و مال ها رو باز کردیم... (تفریحات سالم و حلال)... هر کسی کار خودش بار خودش... قبل از موقع ناهار(این چه وضع
جمله بود!) من و شیما و کیوان رفتیم دست به آب و یه چایی هم زدیم
... این دفعه فضای داخل هتل یه جور خاصی بود... عهدیه... سلطان قلب ها...
مگه آدم میتونه خودشو نگه داره!!!... حالا آدم شاید ولی من دیگه عمرا!...
یه دل سیر گریه کردم... واسه همین ناهارتون دیر شد!!!... با یه بدبختی
مغز نداشته رو با کمک کیوان و شیما رو به راه کردم که بریم به شیکم
بچه ها برسیم... خیلی جالبه که این همه خرت و پرت میارن... نون مایه
حیات!! رو یادشون میره!... مجبور شدیم مال ها رو جمع کنیم و سر راه
برگشت نون بخریم و ناهارو بزنیم به بدن!
وای
!... ایندفعه مسیر شد از جهنم به برزخ... سرازیری تو اون آفتاب داغ... انقدر کلاج ترمز کردم که صفحه هام چسبید!!! اینم به خاطر بی جنبه
گی بعضی از همشهریا(گرفتین یعنی چی؟)
فکر کنم حدود ساعت
4 بود رسیدیم میدون مجسمه و بعد از خداحافظیکاملا صمیمانه... نخود نخود هر که رود خانه خود!
خوب
... دیگه خوابم میاد!... فکر میکنید خوب شد؟ شرمنده... دفعه اولم بود!راستی یادم رفت
... اوس مهدی سلام رسوند....
**** دستت درد نکنه لادن خانوم*****
دوربین هم که نبود!
سلام به همه چطورین؟ خوبین؟ میدونم که منتظرین تا بریم سر اصل مطلب :
و اما راویان سخنور و طوطیا شکر شکن نقل کرده اند که در سنه ۱۳۸۵ در روز
ششم از ماه مردادگان جمعی از مردم که کلوبی میخواندشان عزم گلاب دره
کرده بودند بدجور! ابوالحسن شیخ الرییس ابراهیم در کتاب کلوب المیزان نقل
کرده که : به ساعت ۷ بامداد در قریه ای که بعدا به نام تجریش موسوم شد
کاروان اطراق کرده بودند . ولی در کتاب How to goinig to pik nik نوشته ي
مرحوم ser Yashar Emami مكان دقيق آن را در كنار گيوه فروشي ملي تعيين
شده است. القصه در ساعت 7.30 كاروان شروع به حركت كرده و پس از طي
مسيري با اشتراني از نژاد پيكان و پرايد به ابتداي مسير ي صعب العبور و خطرناك
رسيدند. كاروان يكه و تنها از ميان سنگها و شنزار ها به سختي بالا ميرفتند .
گروهبان حامد در كتاب نميخواهم كچل شوم گفته است : در آن روز خيلي ها بودند
از جمله لادن ابن روغن مايع ، شيخ الشيوخ ابراهيم ، علي ابن الفمن به همراه
همشيره ، حاج كميل دف نواز بلخي، كيوان الرعايا ، نينا البنت في المزرعه ، محمد
و علي آل ايزدي و محسنشون ، كچل الملايك علي رضا سرباز، آرش الموسوي، چنار
الممالك بهادر، ... كه در بر اثر بلاياي روزگار بقيه اسامي از دفتر وي از بين رفته اند
(خداوكيلي حفظ كردن اين همه اسم سخته ) باري به هر جهت در كاروان سراي
گلاب دره كاروان به خاطر خريد علوفه ي دواب و خريد آب آشاميدني سالم اندكي
اطراق كرد .
بانو يگانه بن رفيق فاب ابن لادن در اين رابطه هيچي نميگويد ) چون نيومده بودندي(
كاروان بساطش را جمع كرد و به راه افتاد و همي رفت و همي رفت تا به منزل گاه
رسيد . ابوالقاسم كاظم ابن هيكل چنين نقل ميكند كه در آن مرغزار دل انگيز طوطيان
و بلبلان بر درختان سرسبز نواي هستي بسروده و ما بسي مسرور بوديم.
به هنگام چاشت توبره ها باز گشته و مردان مائده ها را گسترده و مرد و زن در
كنار هم ( باز هم از اصول دموكراسي) شروع به خوردن نان و پنير و خامه كردند
تا جاني بگيرند.گروهبان حامد پوربرخورداري در سفر نامه خود مي گويد: چه زيبا
منظره اي و چه خرم دشتي! بر كنار سفره همي نشسته بودم و حوريان زيبا رو بر
دهانم لقمه مي گذاشتند. از همه خوشمزه تر خامه اي بود كه در فرنگ با مركبي
به رنگ قهوه اي آغشته بودند كه اهل فرنگ بدان چاكلت مي گفتند ( همون خامه
شكلاتي خودمون) امر فرموديم چاي آوردند و خودمان همه را تا آخر سر كشيديم
و به هيچ كدامشان التفات نكرديم .
بعد از نوشيدن چاي اهل كاروان خود را نشان داده و معرفي ميكردند و مطربي در جمع
بود و مينواخت : عجب نازي داره دلبر! القصه هنگام نيمروز اهل كاروان ميل به آب در
وجودشان غليان همي كرد و گروهي به به سوي مكاني كه شيخ كيوان الدين مرجي
آن را جكوزي خسرو ميناميد رهسپار گرديدند . اندك اندك دوستان به جمع تشنگان آب
بازي مي پيوستند و بسي حال بردند در آن مكان بود كه منطق بياي تو آب خيس ميشي
توسط "گروهبان حامد تنگه واشي نرفته" ابداع شد و هركسي كه در جمع با حالان
كاروان كلوب بود حمامي كرد و خنك شد و گرما از تن بزدود و عده اي از اين بچه
باحالا اندكي بالا تر رفته و شروع به ايجاد حوضچه اي خاصه اطفال گرديدند و عده اي
در درون جكوزي خسرو كه دو ذراع عمق در ۱۰ ذراع درازا و ۴ ذراع عرض داشت مشغول
بودند. علي ابن آل ايزدي در ديوانش به نام راه و رسم بغالي سخن از حادثه اي دلخراش
ميكند بدين مضمون: در درون جكوزي خسرو مي لوليديم كه كرك سرسره بازي گرفتمان
به سوي ديواره شيب دار حوضچه رفتيم و ليزي خورديم و كيفي كرديم كه تا كنون آنقدر
بر سر شوق نيامده بوديم باري آرش ابن الموسوي را چنان جوي حاصل شد كه بدون
بررسي ميزان عمق و مسير ليز ليزك بازي جنان به تكه سنگي برخورد كه كوهها بر خود
لرزيدند و مرغان آسمان به حالش زار ميزدند و دوستان مي خنديدند!
بعد از انديكي دامبول و ديمبول قصد باز گشت به دگر ياران را كردند و با تحمل مشقت
هاي زياد و طي مسيري صعب العبور در حالي كه شعر شاعر به نام شيخ كيوان ابن كرجي
را با صداي بلند !! ضمضمه ميكردند خود را به اهالي كاروان كلوب دات كام رسانيدند!
شعر بدين مضمون بود :
يادت مي آيد در ميدان با هم ميرفتيم؟ لبهامان را با بوسه با خنده بستيم؟
عجب نيك شبي بود! عجب نيك شبي بود
ابراهيم ابن شكم ابن اكول كه كلامش معتبر تر است چنين ميگويد : هنگامي كه به دار
و دسته كاروان رسيده و احوالي پرسيديم چنار الملك بهادر بربطي در دست گرفته و بر
آن مي نواخت و اسامي ابتا محله ي شان را ميبرد و توبيخشان ميكرد چنين:
مهوش!! پريوش!! غلط كرد كه به خانه بخت رفت و همه اهل محل را در به در كرد و مرا
خونين جگر كرد. وي ادامه ميدهد با اينكه آن دختر نا بكار چنين بلا هايي بر سر چنار الممالك
و دگر اهالي محلشان آورده بود وي همچنان مي خنديد جلل الخالق!
اما در اين هنگام دگر دوستان بيكار نبوده و مشغول تكاندن خود مي بودند و با حالتي
خاص بر روي ويبره رفته گويا سايلنت بودند و دگران بر آنها دست ميزدند و سرور ميكردند
و همه شاد و صداها بر اوج يك صدا ميخواندند : حضرت آقا يا بانوي محترمه لطفا
خويشتن را نگه دار!
در اين بين بود كه كميل دف نواز بلخي دفي را بر دو دستانش نگه داشته و با صدايي
دلنواز اشعاري را در وصف ياران خوش جمال و زيبا رويان همي خواند و نگاه هايي
مشكوك به اطراف مي انداخت و دوستان همه در حال و حول بسر بردندي خفن!
كاروان ديگري از ياران با وفا ازجمله سعيد ابن اردل و حميد ابن برادر و سامان المظاهر و
محمد علي ابن شمس آبادي!!! در حال گذر بودند و براي عرض احترام و ادب و تقديم
پيش كش به حضور گروهبان حامد شرفياب شدند و هدايايي چون گوي هاي خاردار
جهت فرو رفتن در چشم بخيلان و حسودان تقديم وي كرده و به وطن ما طهران بازگشتند
كه دوريشان مارا اندكي نا خوش كرد ، كاش بودي و ميديدي!
هنگامي كه آفتاب عالم تاب بر فراز كله كچل استاد كچل الملايك عليرضا سرباز عمود
تابيد خبر فرارسيدن نيم روز همه را شاد كرد. چون صدايي انكر الصوات از كالبد افراد
شنيده ميشد: قار و قور!
دوباره سفره ها وسيع گشت و طباخان غذا ها بر دست به پيشواز امدند همهمه بلند
گرديد تو گويي سنگ پايي تحفه قزوين در ميان گرمابه نسوان گمشده بود و دنبال آن
ميگشتند . بانو لادن الروغن المايع چنان سالادي بپخدندي كه همه انگشتان در دهان
ها فرو ماند و به تحسين وي همه را خوردند هپلي هپو!
سر ياشار امامي كه با خود از فرنگ كنسرت!!! ماهي به ارمغان آورده بود كمي از آن را
به گروهبان حامد تنگه واشي نرفته داد و وي در سپاس چنين جواب داد :
اي كسي كه قشنگ تر از پريا هستي مواظب باش تنهايي و بدون حضور والدين به
كوي و يرزن نروي كه اهالي محل از حراميانن و عشق مرا به تاراج ميبرند
بعد از صرف غذا دوباره گروهي سر بعه بالين نهاده و شروع به زيارت آقا هفت پادشاه
كردند و گروهي از جمله كميل دف نواز بلخي، گروهبان حامد ،سر ياشار امامي،
لادن ابن الروغن،بانو ندا ، بانو نينا البنت في المزرعه ، شيخ ابراهيم بزرگ معده و
تني چند از ياران دگر به كوه زديم و دف زنان مي نواختيم و لذتي دو چندان برديم
و گروه گروه برو بچز به ما همي پيوستند و با ما يكصدا ميخواندندو عشق بود و اميد
و صفا ودر راه برگشتن حادثه اي ناگوار اتفاق افتاد كه" بابك ابن دو عدد صفر و يك هفت"
براي من چنين نقل كرد كه در راه بازگشت تحفه اي كه به رسم يادگار در سال روز ميلاد
با سعادت اعلي حضرت "حامد بن كچل كچل كلاچه" به ساحت بزرگ و همايوني آن جناب
بزرگوار تقديم گرديده بود به پايين افتاده و ايشان دپرس شده اند و كاوشگران شيشه
خالي آن را براي تسلي دل ايشان بازگردانده ند.
وقتي كاروان عزم بازگشت به ديار خود را كرد . مردان دست در دست و بانوان چارقد
بر كمر شروع به جمع آوري و بار گزاري بار ها شدند و پا نعلين هايي پاره و تنهايي
فرسوده به سوي ميهن باز گشتند و به هنگام خدا حافظي اشك ها در چسم و قلم ها
در دست از يكديگر در قريه تجريش جدا شديم و به سو ي خانه روانه شديم
والسلام
( ماكه پيچونديم رفتيم ددر!!)
چون دوربین نبرده بودم اینم از عکسهاش!!



از جنگ بيزارم چون گلوله ميرويد
از جنگ بيزارم چون درخت خون ميوه ميدهد
از جنگ بيزارم چون امنيت را مي كشد و صلح را بازيچه ميكند
از جنگ بيزارم چون زحمات كشاورز را بدون دستمزد درو ميكند و به آتش ميكشاند
از جنگ بيزارم چون آسمان خالي از نور است و شب پر از ستاره
از جنگ بيزارم چون پرنده ها مي كوچند و به جاي عقاب هواپيما بر سر شهر آشيان ميكند
از جنگ بيزارم چون كبوتر در قفس امن تر است
از جنگ بيزارم چون نغمه ها را به سوگ مي نشاند و از سازها صداي سوز مي آيد
از جنگ بيزارم چون نامرد بر مرد مي تازد
از جنگ بيزارم چون قصه ها رنگ نفرت وكينه مي گيرند
از جنگ بيزارم چون شعر ها قافيه ميبازند و شاعر با تفنگ شعر مي سازد
از جنگ بيزارم چون گلها بوي باروت ميگيرند و شكوفه بر سيم هاي خار دار مي شكفد
از جنگ بيزارم چون پروانه بي شمع مي سوزد و مجنون را با ليلي مي كشند
از جنگ بيزارم چون شيرين بي فرهاد مي گريد
از جنگ بيزارم چون به جاي زنگ تفريح صداي آژير خطر به گوش بچه ها مي رسد
از جنگ بيزارم چون قلبها زيرخاك ميپوسند
از جنگ بيزارم چون لاله ميرويد!
|
|