|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
پاييز ديگه رسيده و فصل خونه تكوني درختها شده . چقدر قشنگه كه درختها برگهاي بي
مصرف و پر ادعاشونو رو چه ساده به دست باد مي سپرند . ماه رمضان هم داره مياد و
ما هم بايد برگهاي اضافي مونو بريزيم زمين، مگه نمي خواي بري مهموني؟ پس چرا
لباس مهموني نمي پوشي؟ لباس اين مهموني سادگي هاي درخت ماننده . ياد خدا
مثل يه قيچي مي مونه كه تورو هرس ميكنه ، ازش غافل نشو ماه رمضون نزديكه . موقع
افطار به فكر دوستات هم باش دوستاني كه خيلي وقته فراموش شده اند يا خودت خواستي
فراموششون كني به ياد كساني باش كه خاطره هاتو ساخته اند .خاطره هاي خوب، خاطره
هاي بد . ديگه واست چه فرقي مي كنه؟ گذشته ها گذشته . مهم اينه كه خدا در هاي رحمت
خودشو باز كرده . پس يه سهمي هم واسه خودت و دوستات بردار.
التماس دعا
چشمانم رابستم
آلبومي از خاطره هايت پيش رو يم باز شد
صفحه صفحه بوي مهرباني مي داد
بوي دلتنگي هاي بي دليل فردا
سادگي هاي بي پروا
باز شدن راهي تا قله
دستهايم در دستت
ولي حالا دستانت در دستش!
اين بود برگ آخر آلبوم خاطره هايت
دوباره چشمانم را بستم
چهره محو شده ات پيش رويم آمد
اما هنگامي كه خواست چيزي بگويد
من با لبخندي چشمانم باز كردم!
سلام به همه دوستان عزيزي كه امروز باعث خلق لحظاتي شاد و به ياد ماندني براي
خودمون و دوستان كهريزكي مون شدند . امروز خیلی ها تازه اومده بودند که به دلیل
درگیری های برنامه نتونستم اونجوری که باید باهاشون صحبت کنم راستش بعد از اون
ماجرا دیگه نمیتونم خوب گزارش بنویسم امروز یه صحنه ای دیدم که واقعا منو درگیر خودش
کرد. یه آقایی که بر اثر حادثه دچار ضایعه شده بود دم در مغازه کهریزک رو ویلچر نشسته بود
و پسرش رفت که براش نوشابه و بستنی خرید اما مرد همچین رویی از پسرش برگردوند که
جایگاه پسرش رو دیدم . به هر حال خیلی حال داد مگه نه؟؟؟؟
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
|
|
دلم مي خواد باز داد بزنم و بزنم به در و دشت. مثل اون روزا شم روزايي كه هيچ كسي
درد و غمم رو نميديد روزايي مه همه فكر مي كردند حامد يكي از خوشبخت ترين بچه هاي
هر جمعيه .
آره خوشبختم چون پدر و مادرم بالاي سرم هستند و صداي دعواي خواهر و برادرم تو اتاقم
مياد.نه تنم به چيزي آلوده است نه فكر و انديشه ام مسمومه.
اما يه چيزي اين وسط داره هي داد ميزنه " حامد پس خودت چي؟ " سالهاست كه خود
حامد رو كشتم تا مياد بگه پس كي نوبت من ميرسه دوباره با يه دروغ كوچولو به اعماق
سكوت پرتابش مي كنم . اما هركسي به يه همدم نياز داره كاشكي درد و دلهاموباز تو
خودم نگه ميداشتم . نبايد سادگيهامو رو ميكردم . كاشكي مثل اونا دروغ گفتن بلد بودم
همونايي كه اولش جلوت گريه ميكنن و ميگن دوستت دارم ولي تو تنهاي هاشون به ريش
آدمهاي ساده مي خندند. حالا خوبه اينقدر برگ برنده دارم كه مي تونم از نو شروع كنم
اما ديگه خودمو ارزون نميفروشم اينقدر آس دارم كه تعدادشون از كل برگها هم بيشتره
هنوز خيلي چيزا رو نشده . منتظر رو شدنشون باش!!
سلام
باز نيمه شعبان رسيد
سال روز تولد معنوي من مبارك!
كودك از ناملايمات زندگي خسته شده بود و كم كم چشمه هاي انديشه اش در مرداب
ظلمات غرق مي شد.جهان را تيره مي ديد و به قول خودش به پوچي رسيده بود. بارها
خواسته بود خود پيش قدم وداع با زندگي شود اما تقدير چنين بود كه هر بار فرشتگان
به حرمت محبت هاي بي دريغش به ياريش مي شتافتند. بار ها به منطقه بي بازگشت
سفر كرده بود؛جايي كه هيچ بازگشتي وجود نداشته بود. روزي كودك پيري را ديد و از
او پرسيد : مي خواهم به سوي او بروم اما هر بار شسكت مي خورم. پير گفت: علت
بي صبريت براي وصال با او چيست؟؟؟ كودك در جوابش صادقانه گفت: از اين زندگي
خسته شده ام . من او را بي حد و حصر عاشقانه دوست دارم، من جزيي از اويم و
مانند قطره ميل به دريا شدن دارم. پير گفت:
قطره براي دريا شدن از سختي ها مي گذرد به كوهها بر مي خورد و گاهي در زمين
فرو مي رود و سنگهاي گران را مي شكافد تا به دريا وصل شود. اما اگر به بي راهه رود
به مرداب مي رسد و گند آب مي شود. كودك پرسيد پس كي مرگ مرا در ميابد و به
او مي رسم؟ پير گفت : كسي كه به ملاقات عزيزي مي رود تحفه اي براي پيش كش
برايش مي برد. اكنون در خود بنگر و ببين با خود چه داري؟ او ترا بر روي زمين مختار
قرار داده تا راه رسيدن را خودت پيدا كني . در اين زمين ساليان سال فرصت داري تا
هديه ات را بزرگتر و ارزنده تر كني . كودك با حالتي شرمگينانه آرام گفت: روي بازگشت
ندارم . پير گفت : او مهربانترين بخشنده گان استو هميشه راه بازگشت را برايت باز گذارده
ولي تو خود بايد همت كني . كودك گفت : راهش چيست؟ پير در جوابش گفت: راهش
در قلب توست. در آن جاده اي با مهر و اميد بساز و هميشه كوله بارت را آماده نگاه دار
تا هنگام وصال شرمنده اش نباشي. پير اين را گفت و به افق نگريست اما كودك ديگر
آنجا نبود؛ او رفته بود تا هديه ي خود را فراهم كند.
خداوند براي هدفي والا آدم (ع) را آفريد
وبراي هدف والا تر، حوا را
ولي آن حادثه اتفاق افتاد:
او آدم و حوا را به جرم نا فرماني به زمين فرستاد
روز هاي اول به سرعت گذشت و آنها نسبت به هم بي تفاوت شدند .
و او دوست داشتن را به آنها هديه داد تا آنها زمينه ساز اولين نهضت عاشقي باشند.
قرن ها گذشت و گذشت تا ميدان به نسلي به نام نسل ما رسيد!
و آدمها و حواها بر روي زمين شروع به يافتن كردند؛
يافتن قسمتي از وجودشان.
اما ابليس واژه دوست داشتن را به معاني مختلفي به آنها فهمانده بود
واژه دوستت دارم ها مانند مورچه ها قصري در دلها مي ساخت
و مانند موريانه ها آنها را ويران مي كرد
خداوند دانه ء عشق را مي كاشت، انسانها بزرگش مي كردند
اما ابليس به هر صورت ممكن و با بهانه هايي بچه گانه تبر به دست آنها مي داد
كم كم زمين پر از شاخه ها ، نهالها و درختهاي قطع شده گرديد.
اما كسي كه به قدرت آفريننده دانه عشق اعتماد دارد هنوز هر روزخاك
گلدان قلبش را به اميد كاشتن دانه اي از سوي خالق دانه ، هر روز آبياري ميكند
آري ، بار الهي : منتظر دانه افشاني ات هستم
بنده ات حامد
روزي روزگاري كودكي زندگي مي كرد كه سوالهاي بي جواب زيادي با خود داشت؛
آنها را از هركه مي پرسيد يا اورا مسخره مي كرد يا جوابي بدان نمي داد.
تا يك روز كودك در دنياي بچه گانه اش تصميم گرفت سوالاتش را از خدا بپرسد.
به ياد مادر بزرگ افتاد كه به زيارتگاه مي رفت و شمعي روشن مي كرد و خواسته
هايش را به زبان مي آورد.از مادرش شمعي گرفت و دوان دوان به زيارتگاه رفت و
بعد از روشن كردن شمع ، از خدا خواست تا جوابگوي سوالاتش باشد.
شب كودك با اميد به ملاقات با خدا به خواب رفت. نوري زيبا اتاق را روشن كرد
و صدايي دلنشين او را بيدار نمود. و فرشته اي اورا به سوي مكاني برد كه همه
چيز و همه كس از آنجا ديده مي شد. محو تماشاي آنها بود كه صدايي كودك را به
خود معطوف كرد.
كودك بدنش گرم شد، نمي ترسيد، خوشحال بود و نا خواسته بلند فرياد زد:
" مي دانستم مي آيي" خداوند فرمود : آري چون خالصانه مرا خواندي اكنون سوالاتت را بپرس"
كودك با دست به ستاره هايي بر روي زمين اشاره كرد كه چشمك ميزدند و
بعضي پر نور بودند و بعضي نا گهان خاموش ميشدند و گفت: خداياآن ستاره ها
كيستن و چرا آن ستاره ها مي ميرند؟
خدا گفت : آنها مردماني هستند كه به ديگران محبت هديه مي دهند انها
هركسي مي توانند باشند ولي پر نور ترين آنها ستاره اي است كه معناي
دوست داشتن را درك كرده و عشق را بتو و ديگران هديه مي كنند. آن
ستاره ها همه جا را روشن مي كنند اما مردم آن ستاره ها را فراموش مي كنند .
من آن ستاره ها رااز آنها ميگيرم تا قدرشان را بدانند و هر موقع كه لازم شد
ستاره ي ديگري به آنها مي دهم . كودك گفت اي خدا من چند تا از انها را مي شناسم
مثل پدر و مادرم ؛ مادرم مرا مي بوسد و پدرم برايم اسباب بازي مي خرد.
كودك گفت كرد : خدايا من هميشه شبها هنگام خواب خودم را به تخت مي بندم
چون مي ترسم مبادا زمين سقوط كند و در روزهنگام بازي چراغي با خود مي برم
كه اگر خورشيد خاموش شدمن بي نور نمانم.
. خدا گفت ترس را آفريدم تا هر موقع احساس بي كسي و تنهايي كردي و وحشت
تورا فرا گرفت به من پناه بياوري. وقتي شبها مي خوابي من مراقب زمين هستم
تا تو بتواني فردا بيدار شوي ، بازي كني ، عشق را تجربه كني و دوست داشتن
را بياموزي و خورشيد نظاره گر تو باشد. مطمئن باش تا هنگامي كه آخرين بنده ام
به من ايمان داشته باشد من خورشيد را نميگيرم به لطف و رحمت من ايمان داشته
باش و زندگي كن و دوست داشتن را ياد بگير تا تو هم ستاره شوي.
كودك با صداي خوردن سنگ ريزه اي به شيشه بيدار شد و به سوي پنجره دويد .
كودكي ديگر او را به بازي كردن دعوت مي كرد.
سلام به همه

![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |

|
|