|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
ميداني خاطره چيست؟
خاطره ياد ديروز در گستره پهناور ذهن است
ياد امروز، ياد فردا، در آينده
خاطره روئيدن احساس بر ديواره گرم قلب است
كه با خون عجين خواهد شد
به رگها خواهد رفت
و تمامي وجود را خواهد پيمود
خاطرات تا ابد با ما همراهند
پس بگذاريم خاطراتي خوش باشند
خاطراتي از يك، دو سلام، از محبت ها ، از دوستي ها
خاطراتي كه در آن شاديهاست، زمزمهء آشنائيها، آشتي ها
آشتي با گل ، آشنائي با خوب بودنها ، خود بودن ها
خاطراتي كه در آن چشمه جاري خواهد بود و زمزمه اش شستشو خواهد داد
زنگارها را
دلها را شاد خواهد كرد
و همين جاست كه خدا را من خواهم ديد
خاطراتي كه در آن پيرزني شاد خواهد شد با يك احوال پرسي
مرد پيري مجذوب سلام گرمي
و كودكي تشنه با يك جرعه محبت سيراب خواهد شد
خاطراتي كه در آن چلچله ها شادند، سبزه ها خندان
بلبلان مستند وعلفها مي رقصند
خاطراتي كه درآن گلها زيبا هستند
وسلام بايد كرد
گل مريم، گل پونه، گل ميخك را
و
خاطراتي كه در آن گل زيباي سفيدي خواهد خنديد
و دل مست مرا تا ابد با خود خواهد برد
چرا اسمت رو بگم؟
وقتي اسمت منو از زندگي سيرم مي كنه
چرا يادت بكنم؟
وقتي يادت منو پابند و اسيرم ميكنه
وقتي قلبت واسه من سنگ صبور نيست !!
چرا من دردمو برات بگم؟؟
وقتي عشقت واسه من آروم جون نيست!!
چرا من شعرامو واست بگم؟
وقتي اينقدر دلامون از همديگه دور شده
چرا تركت نكنم؟
وقتي له كردي دلمو زير پات
چرا اخم بهت نكنم؟
اگه قلبم رو مثل شيشه شكستي
چرا اسمت رو بگم؟
اگه عهدي رو با من بستي،شكستي
چرا يادت بكنم؟
اگه تركم كردي، رفتي زبرم
اين سخن يادت نره
كه يكي بود كه يه روز
خونه داشتي تو چشاش
وقتي كه نگات مي كرد
غم مي رقصيد تو نگاش
تو گرفتي دلشو
ولي افسوس كه
شـــكــســـــــــــتي دلشو ......
هنوزم تنها ترينم توي قصه زمونه
كاشكي رد پاي عشقم روي جاده ها بمونه
باصداي خشك و تشنه،خوندم از موجاي دريا
جون گرفت حس قشنگي تو تن خشك درختا
بال پروازي نداشتم ، اما از پرنده خوندم
توي بازي صداقت، هميشه برنده موندم
همه جا طرح قفس بود، كه من آسمون كشيدم
روي بال هرترانه به ستاره ها رسيدم
به اميد لحظه اي عشق، به اميد روز پرواز
به اميد اين كه شايد بغض هر آواز
پشت ميله ها نبايد يادمون بره پريدن
وا كنيم پنجره ها رو واسه آسمون رو ديدن
باران مي بارد امشب
دلم غم دارد امشب
امروز هوس كردم كه اميد گوش بدم . با اين آهنگش ياد خاطره هام افتادم.
واسه همين آرشيو مسنجرم رو باز كردم و نشستم به خوندن . نميدونم
چقدر طول كشيد؟ 1 ساعت 2 ساعت فقط وقتي چشمامو باز كردم هوا
روشن روشن بود. چه روزا و شبايي بود يادش بخير . تو همين چند ساعت
خاطرات 6 ماه اي واسم تداعي شد كه خيلي هاشون شيرين و فقط چند
تاشون تلخ بود. ولي همون چندتا تلخه خيلي اذيتم كرد. باخوندنشون ياد
دروغهايي افتادم كه بهم گفته بود! با اينكه خودش ميدونست كه من علم
غيب !!! دارم و مي فهمم بازم بهم دروغ ميگفت.
بعضي موقعه ها آدم چيزي رو انتخاب مي كنه كه به ظاهر همه چيز درسته
ولي بعدن گندش در مياد كه اسير دست هوس يه نفر ديگه بوده. بگذريم
يادآوري بعضي لحظه ها چقدر دلنشينه : چت كردن با آدمهايي كه دوستشون
داري ولي نميتوني بهشون بگي!. ياد شب زنده داري هاي 2 نفره بخير! ياد
استاتوس بازي هايي كه كفر همه رو در مياورد و راز داري ما بخير! مي دوني
چند تا طلوع خورشيد و پشت سيستمهامون ديديم؟ همه چيز به همين
سادگي گذشت .مثل جوي آب ، مثل خوردن نسيم خنك پاييزي به صورت،
چه آفلاين هاي سرنوشت سازي كه بر اثر سهل انگاري خونده نشدند.
چه حرفهاي عاشقانه اي كه هميشه واسه هم مي فرستاديم و به هم
به دروغ مي گفتيم كه سند تو آل بوده چه شبهايي كه اين قرصهاي لعنتي
زود كارشونو مي كردن و مجبور بودم زود خداحافظي كنم .
اينجورياست عزيز دل من!
يه سوال؟؟
كلمه ويزا شما رو ياد چي ميندازه؟!!؟؟
سلام من نفهمیدم خدا واسه چی این همه نعمت و کوه و درخت و جنگل آفریده ولی به این نتیجه رسیدم
که خدا این امیر حسین (داداشم) رو واسه ضایع کردن و آزار و اذیت من آفریده دیشب واقعا اعصابم خورد بود
و به زور مسکن خوابیدم و حتی واسه سحری بیدار هم نشدم ساعت ۷ بود که یهو یه چیز خیس افتاد روم منم
که قوی! حسابی ترسیدم نگو این امیر حسینه! داشت گریه می کرد آخه امروز رفت پیش دبستانی خلاصه با
گریه و زاری به من فهموند که الان منو می برن مدرسه .من نمیخوام برم می فهمی؟؟؟ منم گفتم عزیزم به
من مربوط نیستا! مگه حالیش می شد خلاصه مامانم اومد و به زور روپوش تنش کرد ( همین روپوشو مامانم
می دونی چقدر ازش زده تا هم قد و قواره اش شده؟؟) به هر حال با گریه وزاری نمی خواست بره منم که دیگه
نیمه خواب و نیمه بیدار بودم بهش گفتم می خوای همراهت بیام؟ با زبون بي زبونيگفت باشه و من لباس پوشیدم
ورفتیم دم مدرسه تو ماشین که قهر بود اما تا در مدرسه رو بهش نشون دادم لبخندی زد و بلند شد نشست
ای بابا تو روحت! بچه مگه آزار داری؟ همچین می خندید که نگو هیچی دیگه بردیم تو کلاس نشونديمش و تنهایی
برگشتم خونه و تو راه به این فکر می کردم که خدایا منو بکش! حالا من چه جوری بخوابم؟؟؟


نماز روزه هاتون قبول
فعلا حرفی واسه گفتن ندارم
فقط خسته ام
موفق باشید
وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات
مناسب انجام نشد.
فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را
نيافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد
مي تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« اين کار شما تروريسم خالص است! »
نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده
نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند.
جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »
وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:
« با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را
به بهشت بازگرداند! »
|
|