تبليغاتX
زندگی برای زیستن
 
زندگی برای زیستن
 
 
دغدغه های یه پسر 24 ساله
 

سلام

هي خدايا منو چرا آخه؟ آخه چقدر اين بشر بايد منو اذيت كنه؟

مگه من آدم نيستم؟ منم غرور دارم آخه

قضيه از اين قراره رفته بودم داداشم رو از پيش دبستاني تحويل بگيرم و ببرمش خونه

مادر بزرگم بعد از 5 مين كه تعطيل شدند بچه ها مثل مور و ملخ ريختند بيرون داداشمم به

عنوان سر دسته ارازل و اوباش داشت ميومد كه يهو منو ديد ! ناگهان چشماش مثل فيلمها

يه برقي زد و دويد طرفم . نزديكم كه رسيد بلند داد زد سلام داداش گلم خوبي عزيزم كجا بودي

من دلم واست تنگ شده بود و از اين حرفها منم كه به سختي شوكه شده بودم فكر كردم

حتما خدا دلش به رحم اومده و ايمر حسين رو سر به راه كرده منم سرخوش، شاد ، شنگول و

خلاصه انگار به خر تيتاب داده بودن دستش رو گرفتم و به راه افتاديم . يه ذره كه از مدرسه دور شديم

بهم گفت : هوي حال كردي چقدر تحويلت گرفتم؟

آقا منو ميگي اعصابم همچين ريخت به هم كه

دستشو گرفتم و بردمش خونه و تا 2 روز باهاش حرف نزدم وپشت دستم رو داغ كردم كه ديگه

نرم ببرمش جايي
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 19:8  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش و تنها

غمم دریا دلم تنهاست
 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 22:31  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام


سلام بعد از مدتها با بچه ها كه بيرون رفتم حال كردم گزارششو هم بنويسم.

راستش خيلي وقت بود كه از يه سري بچه ها خبري نداشتم تا بلاخره بعد از

9 ماه يكشون رو ملاقات كردم . امروز ( جمعه 12 آبان ) با بچه ها رفتيم دربند

تا هتل اوسون جاي همتون خالي مخصوصا علي ويكتور كه خيلي وقته رفته

داهات مهندس شه . بذار از اولش بگم يه بنده خدايي مارو ساعت 5.30 زنگيد

و ما رو بيدار كرد و من خيلي خوشحال شدم كه منو از يه خواب وحشتناك بيدار كرد

( ولي حيف شد آخر نفهميدم من غوله رو خوردم يا غوله منو ولي عيبي نداره

امشب بقيه اش رو ميخونم ! البته با گوشي خاموش ) بيدار شدم و بعد از نماز رفتم

تجريش كه ديدم يه بوي گند داره مياد و يه نفر با لبخند مليحي منو نگاه مي كنه؛

بابا اينكه حميد مرغي خودمونه ! يه 10 ميني معطل حميد رضا جيگر شديم و

بعدش سرشو گرد كرديم طرف دربند جلوي آقاي مجسمه (همون آقا بيكاره!)

با همه سلامو عليكي نموديم و بعد از الحاق آخرين افراد گروه رفتيم بالا

منم رفتم بالا يه بنده خداي ديگه اي رو هم كه قل ميدادن بالا! خلاصه هوا ابري

و فاز غم چه مي چسبه! اينقدر رفتيم تا به هتل رسيديم!( ببخشيد سانسور شد!)

بعد از گرد آمدن افرادي كه رفته بودن امضا بدن صبحونه رو خوردين!

و كسي به ياد من نبود!! كه ناگاه اس ام اسي رسيد كه ( هوي همه چيزو كه نبايد

نوشت چشماتو درويش كن!!) بعدش رفتيم يه ذره بالا كه فاز عكس تكي 4 ، تامونو

گرفت و شروع به انداختن عكس تكي كرديم!و چه عكسهايي شد خداييش هيچي ديگه

بارونم گرفت و.............( اينجا باز دكمه فوروارد رو ميزنم) و برگشتيم هتل و

را افتاديم پايين و به خير و خوشي تموم شد! ( آقا تموم شد ديگه هرچيزي رو

كه نبايد نوشت!! گير نده !)

اينم چند تا از عكسهاش!



 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 19:54  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

زنده اي مثل درخت

مثل پرواز پرستو در باد

مثل آواز قناري در باغ

نفس از پنجره ي باد صبا مي گيري

چه كسي گفت كه تو ميميري؟؟؟؟؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 21:32  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

 

سلام امشب باز از همون شبهاييه كه خيلي با من غريبه نيست .

امشب باز دلم حال و هوايي ديگه داره

از اون شبهاييه كه تا صبح بايد رو تختم غلت بخورم و آخرش مجبورمي شم باز

 برم سراغ مسكن هام

امشب خيلي خوشحالم

به غير از من خيلي ها خوشحالن اما شادي من با اونا از يه جنس نيست

اما علتش مشتركه

يه حس غريبي ميگه ..........(اصلا به شما ربطي نداره! آخه شخصيه!!)

اينجورياست عزيز من

خلاصه امشب با بقيه شبها كلي فرق داره هم به خاطر عيد فطر هم به خاطر سالگرد تولد يكي از دوستام

يه احساسي دارم كه نگو( نميدونم خوبه ، نميدونم بده ، اما هر چي كه هستش مال خودمه )

تا حالا خواستي كه يه گل رو از توي يه گوني خار كه دورو برشو گرفتن بچيني؟

خيلي سخته نه؟

بي خيال

از همه بچه هايي كه كمكم كردن تا تونستيم خاطره ي خوبي رو واسه هم بسازيم ممنونم

فقط يه حرفي موند رو دلم اما نتونستم بهت بگم:

** تولدت مبارك **

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 22:0  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 
  بالا