|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
هان؟
سلام خوبین راستش خیلی حال داد هان؟
جای یک یکتون خالی بود مخصوصا کساییکه طعم تجربه دفن شدن در
برف رو ندارن خلاصه فقط من یه خورده ضد حال خوردم که به خیر گذشت
کلا همه بلاها سر من اومد از پرت شدن از تویوپ بگیر تا رد شدن یه تیوپ از بدن
عکسهاشو هم به هیچکی نمیدم!!
راستی دارم تو یه سی دی عکسهای قشنگ این یه سال رو میریزم
که همه یادگاری داشته باشن
هان؟
موفق باشین
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
نه تو مي ماني
نه اندوه
ونه هيچ يك از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظ شادي كه گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند
و شايد قاب عكسي روي ديوار خيالم
لحظه ها عريانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
توبه آينه
نه!
آينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد
واگر بغض كني
آه از آينه دنيا كه چه ها خواهد كرد
گنجه ديروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف
بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش
ظرف اين لحظه وليكن خاليست
ساحت قلبت پذيراي چه كسي خواهد بود
غم كه از راه رسيد
در اين سينه بر او باز نكن
تا خدا يك رگ گردن باقيست
تا خدا مانده به غم، وعده ي اين خانه مده
سلام خوبين؟
من از دوستاي نزديكم واقعا معذرت مي خوام بابت اس ام اس هاي و تماسهاي
بي پاسخشون آخه .......
ولش كن امروز امير حسين اومد مثلا نماز بخونه! تقريبا طرفهاي اذان مغرب بود
خيلي باحال يه دوش گرفت بدل از وضو! ( فكر كنم يه جور غسل جديده! آخه تمام
دستشويي رو آبياري كرد . خلاصه اومد پيشم و گفت وقت افطار كي ميشه؟
بنده خدا هنوز تو توهم ماه رمضونه!! منم بهش گفتم 20 دقيقه ي ديگه .
ازش پرسيدم واسه چي؟ عمو پورنگ كه اون موقع نداره اونم دستاشو زد به كمرش
و خيلي جدي بهم گفت خره! مي خوام نماز بخونم!! ارور ميدونين چيه؟ از همونا!)
گفتم مگه بلدي؟ گفت آره خوبم بلدم دستاتو ميكني تو گوشت و در مياري و
سوره ي لاله!! ( جدي نگيرين تركيب سوره هاي قرآنه!!) رو مي خوني و هر دفعه
2 بار مهر رو بوس مي كني و تموم ميشه. گفتم باشه فعلا پس برو بازي كن هر
موقع اذان شد صداتمي كنم .
وقتي اذان شد ديدم صدايي نمي آد رفتم ديدم بعله آقا روي سجاده خوابش برده!
بد جوري بغض گلو مو گرفت ......
اين عكس تقريبا 2 يا 3 ساله شه
موفق باشيد و سبز انديش
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
سلام خوبين؟
هميشه بعضي واقعه ها تا ساليان سال بعد جوريروي مخ راه ميرهانگار هميشه
زنگي رو به صدا در مياره مي خواد داد بزنه يادت باشه توهم مي تونستي قرباني
اون واقعه باشي .اما هميشه ورق به نفع من و تو و يه عده برنميگرده .
نمونه اش همين زلزله بم يادم مياد ساعت 7 صبح بود كه يكي از بچه ها اومد
خونمون و داد زد خاك بر سرتون كنن كه هميشه خوابين پاشين تي وي رو روشن
كنين كه تو بم زلزله اومده. كلي ضد حال خورديم .آخه هنوز جوهر خاطرات اردوي
بم خشك نشده بود( و هنوزم عكسهاي اردوي بم ياد آور خاطره هاي خوب دانشگاهه ).
فردا صبح كه رفتيم دانشگاه ديديم كه دارن نيرو امدادي جمع مي كنن سريع
شال و كلاه كرديم و عازم شديم سواراتوبوس شديم ، 3 4 نفر زيادي بودن
وقتي زينلي مسئول حراستمون گفت اضافه ها پياده شن، هيچ كسي از
جاش جم نخورد!!
وقتي رسيديم تونجا ديديم اوضاع خيلي بي ريخت تر از اونيه كه فكرشو مي كرديم
رفتيم خونه ي يكي از هم دانشگاهيامون كه تمم بستگانش رو از دست داده
بود و آوار رو كنار زديم جنازه مادرش رو پيدا كرديم كه داشت نماز مي خون اينو
از جانماز خوني اش فهميديم كه بر رويش سجده كرده بود بقيه آوار رو كنار زديم
تا از زير تجلي عذاب خدا جنازه هاي ديگه رو در بياريم.
حدود عصر بود كه رفتيم بيمارستان امام خميني بم و سريع تقسيم بندي شديم
و من شدم مسئول جمع آوري دارو ها و وسايل اوليه امدادي مثل سرم و باند و قرص
و سرنگ و كلا چيز هايي كه به درد ميخوردن شدم . يه روپوش با يه دهن بند و يه
گوشي كه بعدا به عنوان يادگار مصادره شد (الان هم امير حسين با اون گوشي
كل فاميل رو مجاني ويزيت كرده!) خيلي شرايط هيجان انگيز ترسناك و غم انگيز
ناكي بود مثلا تو يه راهرويي رفتم كه مثل فيلمهاي ترسناك هي چراغهاش روشن
و خاموش مي شد تا آخرش رفتم و داشتم اتاق تهش رو بازرسي مي كردم كه
يهو يه پس لرزه اومد و كل سقف راهروهه اومد پايين . منم كه قوي!!!! اينقدر خنديدم
( ولي شما باور نكنين تاحالا واسه هيكل نحسم اينقدر نترسيده بودم) خلاصه اون
شب كل بيمارستان رو گشتم مخصوصا اتاق عمل خيلي باحال بود چون هر دفعه
كه توش مي رفتم يا بيهوش بودم يا دست و پامو گرفته بودن كه در نرم! .
اونشب رو تو اتوبوس خوابيديم.
فردا صبح دوباره رفتيم خونه دوستم تا اين دفعه اثاث ها و لوازمي كه آسيب كمتري
ديده بودند رو در بياريم . من تنها كار مثبتي كه تونستم انجام بدم نجات يه مرغ
از زير آوار بود . اون روز قدرت خدا رو با تموم وجود حس كردم. از زير آوار دفترچه
خاطرات نوعروس و دامادي رو در آورديم كه شب قبل از زلزله مراسم عروسيشون
بود . پير مردي را ديدم كه نميدانست براي داغ كدام عزيزش گريه سر دهد.
كودكي را ديدم كه بعد از چهار روز از زير آوار سالم بيرون آورده شده بود. كودكي
كه خدا براي رسالت نجاتش كمد بزرگي را مبعوث كرده بود. كودكي كه حالا
نزديكترين فاميلش و ناجي اش پسر عموي پدرش بود. ضجه هاي دختران
دانشجويي كه بر روي جنازه پدر سر ميدادند.دعواي زن و مردي براي تصاحب
يك پتو، جنازه هاي باد كرده و له شده ، تيمم هايي بدل از غسل دفن ميت،
كانالهايي ( قبرهايي) مملو از اجساد كه در مدت كوتاهي كنده و پر مي شدند......
اما الان ديگه چيزي جز ياد و خاره اي به ياد هيچ كس نيست. همه خودشون رو با
جك ها و اس ام اس هايي سرگرم ميكنند كه بم را نيز جزيي از آن كردند
( جك هايي نظير ماكسيماي عزراييل ، خط كش و غواص براي ديدن عمق
فاجعه، كمك هاي جنسي مردم!!! ) همه ي اينها سرپوشيه براي مرهم گذاشتن
رو داغ عزيزاني كه ما بهشون ميگيم هم وطن! مهمترين تجربه ي من آغازي
برايم بود . اونجا بود كه حس كردم دوربينم ميتونه چشم سوم مردمي باشه كه نميتونن
توي اون زمان كنارم باشند .
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
این همون مرغه است! |
این خونه عروس داماده است |
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
ممنون از کسانی که با نظراتشون همیشه پشتیبانیم کردن
|
|