|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
آسمان آبيست باد شاخه هاي بيد را شانه مي زند و چنار ها براي هم دست
تكان مي دهند. پستانهاي ابر بر كودكان خود باريده اند و گياهان رو به مادرانشان
لبخند مي زنند.
شكوفه هاي گيلاس شروع به دل ربايي از مشامم كرده اند و پرندگان برايم آهنگ
زندگي مي نوازنند و زمين اينجا رنگ سبز را براي اثاثيه خود تدارك ديده ....
« 2 روز اضافه خدمت » صدا مرا به خودم مي آره و به تندي دست و پامو جمع
مي كنم و سرم رو مثل مرد! ميندازم پايين و به كفشدوزكي كه داره با گلاها
لاس مي زنه ، زل مي زنم .« فهميدي ؟ » دوباره به خودم مي آم و به درجه دار
با كمال خونسردي مي گم « شرمنده حواسم نبود » درجه دار كه كفرش
در مي آد و با گفتن اين جمله مثلا خدا حافظي مي كنه « بار آخرت باشه
گوسفند آموزشي » !!!
جور و پلاس ذهنم رو از روي منظره اي كه نظيرش رو حتي تو كارت پستال ها
هم نديده بودم برمي دارم و به آسايشگاه بر مي گردم. روي تختم مثل ميت
دراز مي كشم و با كادر پنجره رو به تختم از طبيعت اطرافم با چشمانم عكس
مي گيرم ...
آسمون رفته رو اسكرين سيور ، يه تيكه ابر كوچولو از پدر و مادرش جدا افتاده .
يه پروانه رنگارنگ رو دنبال مي كنم . بنده خدا مثل اينكه صبح نون و پنير و فنر
خورده چون دائم از اين گل به اون گل مي پره ! لبخندي چهره خمارم رو شبيه
كاريكاتور مي كنه ؛ آئينه كنار پنجره اين لحظه رو در خودش قاب كرده ......
« واسه شام به خط شين .. بشمار يك ... بشمار دو .... بشمار سه .... خبر دار ...»
تو دلم فحش كش داري به كمك مربي مي دم و ميگم بابا تورو خدا اي ما بكشين
بيرون . با عجله يقلوي رو بر مي دارم و به سوي در شيرجه مي رم .
دستهايم رو پشت سرم مي ذارم و شروع مي كنم به پا مرغي رفتن چون دير
رسيدم. صورتي آويزون ، چشماني خمار ، قيافه اي عصباني به اضافه وضعييتي
مرغ گونه ! تمام اين عناصر سوژه خوبي واسه خنديدن آش خورهاي يقلوي به
دست ديگه مي شه !
اگه خودم هم بودم هم قهقهه اي ميزدم.......
اينجا خبري از بوق و سر و صداي نماد مدرنيته نيست خيلي ها كلي هزينه
صرف مي كنن تا ساعاتي تو اين طبيعت به شدت زيبا به دور از هياهو باشند
ولي ما مجبوريم! كه 2 ماه تو اين قفس دراندشت زندگي كنيم .
درختاي اينجا مثل آسمون خراشهاي تهران سينه آسمون رو شكافته اند
و فرشته ها تو مصرف رنگ سبز تو اينجا افراط كرده اند. اينجا اينقدر مرز بين
پرنده ها و انسان نزديكه كه هر از گاهي چيزي به شكل و اندازه ي قاشقي
ماست روي صورت سربازي رو مي پوشونه باز هم خدا رو شكر
راستي اسم اينحا رو يادم رفت بگم .
به اينجا مي گن « جهنم سبز »
سلام
دوباره دلم تنگ شده واسه ي خنده ، شادي از ته قلب و چيزهايي كه نميشه به زبون آورد.
خواب ديدن چه چيز خوبيه! مخصوصا اگه تو خواب تورو ببينم ؛ چون اونقدر دوستت دارم كه
تو بيداري كه تو بيدار سيماي قشنگت جلو چشمام نمياد ولي توي خواب قضيه فرق ميكنه...
مي تونم هر چقدر كه دلم خواست ببينمت، با هم بريم بيرون ، تا صبح باهات حرف بزنم و يا
حتي در آغوشت بگيرم.......
آه خدا! من چقدر خودخواهم .
يه ذره كه فكر مي كنم مي بينم كه تو بيداري بيشتر مي تونم دوستت داشته باشم چون خودتي .
با تموم خوبي ها و بدي هات همه چيزت واقعيه حتي دروغ گفتن هات و دوست داشتن هات و
حتي ديگه دوستت ندارم هات.
لعنت به رويا چون تو خواب مي تونم ازت واسه خودم يه مريم مقدس بسازم يا يه معلوم الحال
اما اين رويا پردازي فقط خودخواهي من رو بيشتر و بيشتر ميكنه به خاطر همين ديگه نميخوام
به ياد تو سر رو بالش بزارم و نميخوام تورو ديگه حتي توي خواب ببينم
موفق باشین و سبز اندیش
نوشتم نامه اي بر برگ انجير شدم سرباز بدبخت عجب شير
نوشتم نامه اي بر برگ انگور شدم سرباز و گشتم از وطن دور
به خط گردن تراشيدن سرم را لباس ارتشي كردن تنم را
خداوندا ببين احوال مارا كلاغ پر مي برند گروهان مارا
چرا مادر مرا 20 ساله كردي در اين شهر غريب مرا آواره كردي
الهي مادري پسر نزايد اگر زايد عجب شيرش نيايد
گروهبانا مرا بيچاره كردي لباس شخصي ام را پاره كردي
گروهبانم چنان زد زير گوشم خيال مي كرد كه من سبزي فروشم
شدم سرباز نيروي زميني غذاي هر شبم شد سيب زميني
به ترمينال عجب شير چون رسيدم صداي طبل و شيپور را شنيدم
به دل گفتم كه اين طبل نظام است 2 سال شخصي گري بر من حرام است
به اردو ميروم با كوله پشتي به ما چاي ميدهند و نون خشكي
لباس ارتشي رنگ زمين است مخور مادر غم دنيا چنين است
شبي در پادگان بودم نگهبان دمي خواب و دمي گريان و پريشان
الهي خير نبيند سرگروهبان كه امشب باز مرا كرده نگهبان
نگهبانم نگهبان دم هنگ ستاره ميشمرم با يك دل تنگ
به حق ماه و خورشيد و ستاره اميدوارم كه برگردم دوباره
سلام
امشب يه دونه از اون شب هاي ناب عمر منه.
الان پنجره اتاقم بازه و شميم بارون داره وسوسه ام ميكنه. بارون عجب نعمت خوبيه.
خدا قسم به همين بارونت كه ميشوره و مي بره مي خوام كلي از افكار سمي دل و
روحم رو بريزم دور .
راستي يه دفعه نمازت رو با سجاده اي با عطر ياس بوي بارون بخون يه فازي مي ده
كه صدتا اكستامينوفن هم اونقدر بالا نمي بردت .
چرا جوووناي ما اين همه مواد شيميايي واسه رسيدن به بالا استفاده مي كنن ؟![]()
![]()
جاتون خالي امروز با چند نفر از بچه ها رفتيم دركه خيلي ها رو بار اول بود ميديدم
نميدونستم كه آدم ها اينقدر زود فراموش ميشن ![]()
تا یادم نرفته بگم می خوام یه دومین واسه همین بلاگ بزنم به نظر شما چی باشه خوبه؟
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
من عاشقم
عاشق خوبي ها ، مهرباني، لبخند
عاشق آب دادن به گلهاي بهاري
عاشق بوسيدن پروانه ها
من عاشقم
عاشق خواندن آرزوهاي مچاله شده يك ذهن پاك
عاشق باز كردن پنجره اي رو به ساحلي بكر
عاشق نوشتن از تو تا سحر
من عاشقم
عاشق راه رفتن به روي برف
عاشق رقصيدن به ساز يك گل
عاشق دزدكي گوش دادن به دعاي قبل اذان
من عاشقم
عاشق بوييدن ياس به هنگام سجود
عاشق گم كردن دست و پايم در هنگام سلام
عاشق ديدن غروب جمعه به ياد تو
من عاشقم
اما چه بگويم من عاشق عاقل ديوانه نما؟
سلام به همه دوستاي خوبم
اين 2 ماهي كه تهران نبودم خيلي واسم موثر بود به خيلي چيز ها فكر مي كردم
و به خيلي نتيجه ها رسيدم كه بماند ! راستي بهت گفته بودم كه چرا ديگه فال
نميگيرم يا كف دست نميبينم و خواب تعبير نميكنم؟
دليل هاي زيادي داشت؛ كه يكيش خودم بودم يكي ديگش بي ظرفيت بودن
چند نفر ( شما كه به خودت نمي گيري كه؟؟؟!!)
يادته اولش فكر ميكردي سر كاريه و براي خودنماييه و بهم ميگفتي خالي بند ماهر!؟
يادته كه فكر ميكردي بهونه ايه واسه زنگ زدن؟ يادته قبل از اينكه پدر بزرگت فوت
كنه چيا بهت ميگفتم؟ يادته فكر ميكردي بوسيدن پروانه ها يك اتفاق ساده است؟
يادته تعداد عروسكهاي اتاقت رو بدون اينكه ديده باشم بهت گفتم چه احساسي
داشتي؟ يادته باور نمي كردي كه بتونم اسمت رو روي دستم ظاهر كنم؟ ؟؟؟؟
خب پيش مياد ديگه! منم خيلي چيز ها رو باور نميكنم اما وقتي جاها عوض شد
چي؟ كي بود كه به هر بهونه اي زنگ مي زد و تا صبح گريه مي كرد؟
كي بود كه مي گفت شماره 105 يا 23 ؟؟؟ بي خيال بابا! فكر شو ديگه نكن قول
دادم ديگه اين مسخره بازي ها ( البته به قول خودت ) رو در نيارم به جز واسه
چند نفر.....
اما حرف آخر : هر كسي تو جايگاه خودش كه باشه همه چيز درست ميشه :
يكي تو فكر آدمه يكي تو قلب آدم يكي تو دست آدمه و يكي زير پاي آدم ؛
رضا صادقي ميگه :
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
اين همه طلسم و ورد جاي خوش دعا كجاست
روش فكر كن
موفق باشي و سبز انديش
|
|