|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
سلام به همه اینم از آخرین روز مرخصی من!
موفق باشین

1- كلا 5 روز به من مرخصي لباس دادن تا بيام تهران و تجديد لباس كنم و برگردم .
وقتي برگه مرخصي رو با هزار دردسر از فرمانده گردان گرفتم داشتم بال در مياوردم .
تو يه شهر غريب با فرهنگي نا متمدنانه و به شدت قوم پرست وضعيتي داشتم كه
قبلا تو خواب هم نميديدم روز اول و دوم اينگار يه چيزي تو گلوم گير كرده بود و هر
كاري كه مي كردم به جز 2 3 لقمه غذا چيز بيشتري نمي تونستم بخورم هوا به
شدت گرم و تند تند لباسهامو خيس مي كردم خدا رو شكر كه تو مناطق جنوبي تري
خدمت نمي كنم! يه پادگان بزرگ با طبيعتي كه بسته به ذوق فرمانده گروهان هر
يگان با گل و گياه آراسته شده . فعلا يه مدت بايد رو زمين بخوابم تا سرباز هاي
قديمي تر ترخيص بشن و از .... يقلوي بودن در بيام. جرم من اونجا بچه تهران بودنه .
اونجا افراط و تفريط خيلي خريدار داره . يا خيلي دوستم دارن يا به شدت ازم
متنفرن .يا دوست صميمي ام هستند يا دشمن خوني! اين سري كه رفتم مي خوام
به هر زور و زحمتي كه شده بهترين خاطراتم رو اونجا رقم بزنم ميدونم كه ميتونم
2 – جمعه رفته بوديم كهريزك ديدار دوستاي قديمي كلي سانديس خريديم و پخش
كرديم و گفتيم و خنديديم اما ته دلم يه احساس مسخره حس مي كردم . حس بي
اعتمادي به بقيه. تو فكر اين بودم كه چه جوري بعضي ها واسه خودشون ميدوزن
ميبافن ولي آخرش ميزنن زيرش
3- عصر جمعه رو هميشه دوست داشتم و لي اين دفعه خيلي حالم گرفته بود به
چند تا از وبلاگهاي دوستهاي قديميم كه يه زماني سرنوشتم با سرنوشت اونها گره
خورده بود سر زدم و بد جوري ريختم به هم. افكار پوچ و بيهوده رو مخم رژه ميرفت .
موقع اذان واقعا و واقعا دلم شكست و واسه همشون دعا كردم . دعا كردم كه عشق
و هوس رو اشتباه نگيرن . دعا كردم كه هميشه تو زندگي شون موفق باشن
موفق باشيد و سبز انديش
سلام به همه دوستان خوبم مخصوصا اونايي كه فراموشم كردن .![]()
بلاخره اين همين دنياييه كه ما ها توش داريم زندگي مي كنيم.
همه اش كه نميشه دنيا به كام ما باشه .نمونه اش همين ماجراي خدمت من ؛
فعلا كه دارم كل ايران رو مي گردم . البته هرچه پيش آيد خوش آيد .![]()
وقتي امريه ام رو بهم دادن كلي تو ذوقم خورد يه دفعه بادكنك آرزوهام تركيد ؛
ماشين ، برنامه هاي تابستوني، دوستاي جديدم ، استخر با بچه ها ، تورهاي يه روزه ،
و از همه مهمتر تنگه واشي
، همه اينها تو كسري از ثانيه جلوي چشمام محو شد و
واسم فقط خاطراتش و افسوس نداشتنش موند. نميدونم شايد هم من بلند پروازم.![]()
ميدونم كه حكمتي توش بوده . فعلا كه افتادم لراجا ( لر هاي ارتش جمهمري اسلاميه ايران)![]()
منظورم خرم آباده و مقدر شده اونجا خدمت كنم . دارم خر ميشم و گوشي ميبرم .
كلي از عكسهاي دوستام رو پرينت گرفتم تا به خودم ثابت كنم كه حتي تو بد ترين شرايط زندگيم
دوستشون دارم![]()
و به يادشونم حتي اونايي كه ....![]()
با كوله باري از احساس ( 1)
همگام مي شوم با طلوع دوباره نداي قلبم (2)
اين بار در فصلي جديد تقديرم ،
صفحه شطرنج فردايم را پيش مي برم (3)
كه هيچ فاصله اي نتواند روياهاي نا تمامم را
حتي به مرز هاي نا اميدي نزديك كند( 4)
بي شك در اين طلوع دوباره در مسير پيشرفت
اراده اي آهنين خواهم داشت اگر .... (5)
(1) البته توش پر از خوراكي هم هستا ! مخصوصا پاستيل
(2) من غلط مي كنم دوباره به اين ندا خانومه گوش كنم!
(3) اونجا كه پلي استيشن و ايكس باكس نداريم كه مجبوريم به همون دوز و مارپله و شطرنج قديما
قناعت كنم!
(4) آخه راهش دوره!
(5) اينو شما بگين
منتظر يه سوپرايز هم باشين
تا یه مدت خداحافظ
امضا : گروهبان حامد تنگه واشی نرفته!!
![]()
![]()
![]()
سلام بعد از مدتها يه آب بازي حسابي رفت تو پاچمون!
اون جمعه از همون اولش بد بياري داشتيم ماشين دوستم سيد كه رفت قاطي باقالي ها و
مجبور شديم با مترو بريم ددر. وقتي هم كه رسيديم مترو كرج با كلي ادم غريبه مواجه
شديم كه دوست داشتن به نحو غير قابل وصفي خيس شن!
سيد( دوستم ) رو انداختم با يه ماشين و من و ممد نوفيت نو مرسي! ( بابا به خدا اسمش همينه )
با 3 تا از بچه هاي ديگه هم تو يه ماشين و بقيه رو خبر نداشتم كه خودشون رو چه جوري
رسوندن البته اون موقع بنزين گرون نشده بود و همه ماشين آورده بودن . مثل الان نيست كه همه
واسه نيم ليتر بنزين اضافه تو ..... بگذريم .
حدود يه گوني ماشين ! خلاصه زديم به جاده و وقتي از محل مورد نظر رد شديم و با تمام تلاشهاي
من و مهدي تونستيم بقيه رو متقاعد كنيم كه راه و اشتب اومديم و بايد برگرديم .
حالا اين دفعه ما جلو بوديم !! و هر جا كه ميپيچيديم تو خاكي ، بقيه
مثل قطار ميپيچيدن تو خاكي . آخ نميدونين كه چه حالي ميده اسكل كردن!
به هر حال رسيديم به محل مورد نظر و ديديم كه قبلا خاندان ايزدي از خودشون نشانه
در كردند و برامون تابلو راهنما گذاشته بودن.
و وقتي ديديمشون مشغول ايجاد سد روي رودخونه بودن . بعد از انكه همه اومدن
كم كم شروع كرديم به آب بازي و جنگولك بازي مارو كه كمي تا قسمتي آب دادن ! ....
طرفهاي ظهر با چند نفر به قصد اكتشاف مسير رودخونه رو طي كرديم و به جاهاي
خوب خوبش رسيديم اونجا ( به طور اختصاصي ) مثل آب نديده ها شروع به شالاپ
شالاپ كيرديم و درحين برگشت منو جو گرفت كه از كوه بالا برم كه ناگهان سنگي
از سينه كوه جدا شد و پاي منو ماچ كرد! ( كه البته الان بعد از يه هفته تازه پانسمانشو
باز كردم) خلاصه برگشتيم و هركسي يه چيزي تجويز مي كرد . تازه فهميدم كه كلي
دكتر و پرستار و بهيار تو جمعمون داريم . ناهار رو كه خورديم دوباره اين دفعه بچه ها
به آب زدن و من يه گوشه بغض كردم ( آخه بچه نونت نبود ابت نبود تورو چه به سخره نوردي)
ساعت 4 كه شد كاسه كوزه ها رو جمع كرديم و برگشتيم پايين و يه سري منو رسوندن بهداري
يه سري رفتن مفت خوري تو يه رستوران تازه تاسيس و يه سري هم با مترو رفتند نخود نخود!
|
|