|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
سلام خوبی؟
عید قربون و یلدا رو بهت تبریک میگم
یادته که گفته بودم رفتم توی یه پیله؟
اون موجود یا بهتر بگم هیولا داره کم کم متولد میشه با تموم خوبی ها و بدی هایی که
واسش به یادگار گذاشته بودم
بعضي موقع ها يه جمله يا يه شعر رو كه مي خوني احساس ميكني كه حرف دلته
خسته ام
من به راستي خسته ام
خسته از دردي كه ميشنوم و احساس مي كنم
خسته از سرگرداني بر روي جاده ها
تنهايم چون سينه سرخي زير باران
هرگز يار غاري نداشته ام كه زندگي ام را بي وقفه در كنارش ادامه دهم
هرگز كسي را نداشته ام كه به من بگويد از كجا آمده ايم ،
امدنمان بهر چه بوده است و به كجا مي رويم.
من خسته ام
خسته از تمام آدمهايي كه با يكديگر بدرفتاري مي كنند.
تمام اين چيز ها مثل خرده هاي شيشه درون سرم جرينگ جرينگ مي كنند.
من خسته ام.
خسته از تمام دفعاتي كه قصد كمك داشته ام ام موفق نشدم.
خسته از اين سرگرداني در اين تاريكي ؛
بيش از هرچيز از درد و رنج .
اگر قدرت داشتم به اين درد و رنج خاتمه مي دادم ، اما چنين قدرتي ندارم.
انسانها به دليل عشقشان به يكديگر كشته مي شوند ؛
هر روز همين اتفاق مي افتد ؛
در همه جاي دنيا ......
( استيون كينگ - مسير سبز - با اندكي دخل و تصرف )
موفق باشيد و سبز انديش
رعد و برق رو خیلی دوست دارم هر موقع که رعد و برق میزنه احساس غرور میکنم
چون حس میکنم یکی از قوی ترین آدمهای روی زمینم .
چون توی لحظه های پر هیاهوی و اکس پارتی آسمون یه نفر منو محکم تو بغلش میگیره
تا نترسه و حضور من توی اون لحظه واسش آرامشه
وای چقدر من این لحظه رو دوست دارم
|
|