|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
دوستان من
همه ما ها تو زندگیمون با یه سری آدمها بشتر اوقاتمون رو پر می کنیم که بهشون می گیم دوست
این ها هم دوستای منن! البته با تعریف خودم . اسم خیلی ها از قلم افتاد همینجوری!!
و خیلی هاش سانسور شد
1- ابراهیم : حاج ابراهیم بزرگ معده قابل اعتماد تنها کسی از دوستام که اجازه تام برای ورود به حریم
خصوصی من رو داره . یه متولد ماه مهر به تمام معنا . دست فرمونش خیلی باحاله!
اکثر اوقات در ارتباطیم تا جایی که از طرف دوستان به لقب دوک گربه سگ مفتخر گشتیم .
تنها کسی که سیر مونی نداره و هدفش از خوردن تموم شدنه نه سیر شدن .
2 - علی طاهری : علی ویکتور – ویکی – و به تعبیر داداشم علی چرکو
علاقه اش به خوندن قابل تحسینه . جزو دوستان طولانی منه همه از لحاظ مدت زمانیکه با همیم هم از
لحاظ اینکه قدش بلنده . جزو معدود افرادیه که خانواده من بهش اعتماد دارن. ترک دانشجو!.
به خربزه علاقه زیادی داره مخصوصا اگه تو باغ ما بخوره!! یه دفعه با هم تمرین سرود ملی ژاپن
رو کریم . و با حساب من الان داره رو سومین آلبومش کار میکنه
3- علیرضا ملکی : لر متمدن . یه چیزی تو مایه های ترک دانا – با همه خیلی راحت و صمیمی هستیم
و تو دوران سربازیم از معدود افرادی بود که پشتمو خالی نکرد.
4 - کیوان : کهن ، کوتاه و یه زمانی جمع ما با علی و ابی الهام بخش کارتون لوک خوش شانس برای
خلق کاراکتر های برادران دالتون بود .تازه گیها هم تو کار بیزینسه!!
5 – ندا طاهری : خواهر علی . کسی که باید با علی اول صحبت کنیم ! دوست بزرگ من از همه لحاظ
سابقه سوزوندن خونشون رو داره . دست پختش رو الحمد لله نخوردم اما از دست غذاهای خاله طاهری!!!
6 – یاشار : کاریکاتور شرک : مهربون و مغرور . کسی که بهم ثابت کرده خوش تیپی فقط فیس و هیکل
خوب نمی خواد اندکی اعتماد به نفس کافیه
7 – مرجانه : کوچولوی دوست داشتنی با جنبه و با خانواده ای فهمیده . بنده خدا بزرگ ترین دغدغه
زندگیش نوشتن تکالیف مدرسه و رنگ کردن پیک شادیشه . به پاستیل هام علاقه وافر داره و 2 تا خاله
داره که نگو .....!! بهم میگه عمو ( چون مجبوره ، میفهمی؟) تیکه کلامش : هیچم کوچولو نیستم
8 – نینا : یکی از مشاورای زندگیم تو بعضی مسایل ! با هم خیلی راحتیم . تو ملکی ایر لاین کار می
کنه و اگر پسر بود که خوش بختانه نیست ، هیچ اتفاق خاصی رخ نمیداد.
9 – بهناز : زیبای خفته . هنوز کشف نشده! پایه اذیت و آزار – فقیر، ندار و اسکی باز! کسی که ایران
سل خیلی بهش مدیونه !
10 – لادن : پرنسس فیونا – از اقوام یانگوم – اولین کسیه که پا به ناشناخته هام گذاشت اصالتا اهل
فیلیپین و اونورا هستش و به همین خاطر سالاد اندونزیاییش عالیه . یه دفعه دست به تیغ باباش زده و
و دستش رو بریده ( آخه بنده خدا کی تا حالا با آسپرین بچه خودشو مرده؟ )
11 – مهدی یوسفی : کوتلاس نوفیت نو مرسی و نمیدونم چیچی . بیشتر از خودم با بابام رفیقه
باحال و مودب پایه ثابت باغمون و یه دفعهخ با زجر و بدبختی واسه کارگر های باغمون ماهواره نصب
کردیم!( و من با تجربیات اون روز مقاله ای تحت عنوان روابط هندسه اقلیدسی با گرفتن پی ام سی
نوشتم ) تازگیها فهمیدم 3 ساله دانشجو هست!!
12 – سامره : از دوستای فرهنگیم و مورد اعتماد سابق منه و الان خونشون تو میدون شهید بروسلی مالزیه و مثلا داره درس می خونه
13 – مهدی عشقی : تنها کسی که باحاش به کار بد تو مایه های انگشت تو دماخم کردیم .! و ادعای
رفاقتش درز پالان خر رو شکافته ( دیگه به جزییات دقت نکن ) مامان و بابایی داره که نمیدونن چه
اشتباهی کردن که مهدی عذابشون شده ! .کلا خیلی خوش شانسه و دم به دم عاشق میشه!!
14- ماندانا : یه پسر که تو لحظه آخر خدا تصمیمشو عوض کرده . دماغش زشته . دوست داره پسر باشه
تا بتونه سرود ملی ژاپن رو تلاوت کنه و من یه بار محتویات هاردشو دیدم
15 – سارا نوری : مید این ایتالی. سه بعدی! با سلیقه و مهربون . کسی که خیلی تو جیهش کردم
رفته اونجا پی اچ دی بگیره نه اچ آی وی . کلا دختر توپیه ( از همه لحاظ )
16 _ محمد منوال : ممد منه باخ و سه چهار تا اسم دیگه . موقعی که ا سرود ملی ژاپن رو تمرین
می کردیم ایشون ادای کفتر کچل رو در میاورد .....!!!!!!
17 _ علی و محمد ایزدی: لاله و لادن به هم نچسبیده . محمد الان سربازه و دست فرمونش حرف
نداره علی هم که نگو علیه!!!
18 – ندایا : بازم اول باید با علی صحبت کنم! دختری باحال و تو فکر اینه که چرا درخت گلابیشون سیب
نمیده !
19 _ الناز : محرم اسرار من خانوم دکتر آینده از تنها کساییه که من به خاطر سوغاتی هاش باهاش
دوستم
20 _ شیما : مهربون خوش اخلاق و مغرور . تو پیچوندن استاده و لارج بودنش منو مرده!!!
هنوزم جشن تولدم تو جنگل کارا از ذهن هیچ یک از بچه ها نمیره و اگه پسر بود بهترین دوستم می شد.
سلام
من که خوبم احتمالا یه هفته دیگه گچ رو باز کنم
آخرای عید بود که تو یه دفتر اینا رو نوشتم بخونش تا حداقال مثل من نشی!
اینقدر دستی دستی دیر می کنیم و توی بعضی کارا تاخیر میندازیم تا بلاخره یه روزی و یه وقتی
می فهمیم که کار از کار گذشته .
خیلی حسودیم شد وقتی بهم گفتی قراره همه چیز معلوم شه ...
همه چیز از یه روز تابستونی شروع شد . و مثل اینکه داره با یه روز تابستونی تموم می شه!
ومثل همه فیلم ها و قصه ها و چیز های دیگه یه روز آشنایی ، یا یه اتفاق که باعث صمصمیت بیشتر
می شه و یه روزی می بینی غیر از طرف مقابل چیز دیگه ای دوست داشتنی نیست.
اولین باری که احساس کردم راهنمایی هات به دردم می خوره روزی بود که یکی از بدترین
روزهای زندگیم بوده و هست .و تو تنها کسی بودی که آرومم کردی.
تو کلی از شادی ها م غم ها با هم بودیم و خیلی راحت احساسمون ، هراس هامون و تصمیماتمون
رو با همدر میون میذاشتیم .
اما حیف.
واقعا حیف که واسه ارتباطمون حد و مرزی گذاشتم . ولی هیچ وقت فکر نکردم که روزی می رسه
که برای عمق بیشتر ارتباطمون مجبورم حد و مرز ها رو بشکنم....
هراسها و دلوبسی هام همه از جهل و بی خبری نسبت به توست . به این که تو یکی از بهترین
دوستهای منی شک ندارم . ولی آیا این ارتباط دو سویه است؟
بار ها از خودم برسیدم که آیا همون قدر تو واسم مهمی منم واست مهم هستم؟؟؟؟؟
شرم و حیا از یک سو وخط کشیدن بر روی حرفهام و واهمه از صمیمیت تو نسبت به من از سوی دیگه
باعث شده که نتونم حرف دلم رو رک و روراست بزنم.
می ترسم.
از شکست خوردن می ترسم .
از اینکه وقتی از احساسم با خبر بشی و فکر کنم حتی مثل قبل نمیتونم با تو باشم می ترسم.
خدایا من چقدر ترسو هستم.
***
در هزار توی قلبم به دنبال جایگاهی واسه داشتنت می گردم...
اما ....
بگذریم ...
دوست دارم فراموشت کنم و می کنم !!
(ویرایش شد )
|
|