|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
آمارتو از هم خونه ای هات گرفتم .گفتند اومدی خونه . دلم یه دفعه گرفت .
فکر کنم بازم شارژ نداشتی
....
از داهات که برگشتم اول سراغ سوغاتی هاتو گرفتی .گفتی واسم چی آوردی؟
گفتم خوشمزه. گفتی کوش? خواستم سر به سرت بذارم گفتم امیر حسین همه اش رو خورد .
گفتی اگه معرفت داشتی می ذاشتیشون تو فریزر
....
تو اومدی، بدون هیچ نشونه ای ، شب آخر کنار استاتوس یاهوت نوشته بودی که داری بر می گردی ،
تو بدون هیچ هیاهویی برگشتی، اما هنوز سوغاتیت گوشه فریزره و داره سرما می خوره!
واسه همینه که فریاد می زنم " آدمها از دور دوست داشتنی ترند "
کاش می شد سکوت غریبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد ...
کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید ...
کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم
تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند ،
از تکرار ناقص خاطره ها ,
از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن مثل دو خط موازی خسته ام .






|
|