تبليغاتX
زندگی برای زیستن
 
زندگی برای زیستن
 
 
دغدغه های یه پسر 24 ساله
 


امشب غریبانه کو چه را گذشتم. فردا شهر غریبی را سفر ...

امروز تاریکتر از شب ٬ فردا را نمی دانم!

دیروز را مانده ام ٬ امروزم نیامده ٬ فردا...!

تمام نوشته هایم خط خط قدم هایی است که ناتوان ٬ به سویت شتابزده می آیند.

ولی بی فایده از ندیدن تو کوچه را بر می گردند. به امید فردایی که نمی دانم...

صدای برگشتنی زمزمه ی کوچه می شود٬ دوباره٬ سه باره ٬ و چند باری شنیده

می شود ٬ ولی دیده نه...!

پژواک انتظاربود و بس! انتظاری ترسناکتر از تنهایی شبهای بی شبگردی که

کابوسم می شدند.

دیگر تمام شدم!

سکوتی ممتد ٬ انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!!! من می روم!

ولی کوچه بی پایان است! غرق در بینهایتِ کوچه...

دیگر خودم را نمی یابم.     

                                        خدا نگهدارم!!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 22:15  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
رویاهای نخ نما شده

دستمالی شده

پرم از خوابهای تعبیرنشده

و باز هم

خواب می بینم

خواب تو، خونه، سفر

برای دروغ هایی که شنیدم و باور کردم،

متاسف نیستم

متاسفم برای دروغهایی که پس از این باور خواهم کرد.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 22:57  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام


سلامی  یه بلندیه شب یلدا به تو دوست خوبم و به شما دشمن مقتدرم

چیه یکه خوردی؟

مگه بده آدم به دشمن خودش سلام کنه؟

دشمن عزبزم ازت ممنونم به خاطر اینکه واست مهم هستم تا جایی که می خوای سر به تنم نباشه!

همین شیطنت های توه که باعث می شه من روز به روز قوی تر شم و بزرگتر

تا جایی که کم کم داره پایه های سلطنتم هر روز محکم و محکم تر میشه ( 1 )

پس اگه دوست خوبم نیستی بهترین دشمنم باش


*******

امشب شب یلداست

شب گنده ی سال

شب صله ارحام ، آجیل ، انار دونه دونه با گلپر ، هندونه ( 2 ) ، فال حافظ ( 3 ) و لبو و کلی خوشمزه

دیگه که بنا به سلیقه حاج خانوم و کرم حاج آقا ظرف سیم ثانیه درو می شه!

پس محفلتان اهورایی و جیب هایتان نا خالی ( از رو خسیسی نه ها! ) و لنگ هایتان رو قالی!

یلدا بر میراث داران پاک اهورامزدا مبارک


******

تا حالا ظرف 3 روز چند نفر از دوستات رو دیدی؟

یکی؟ ( 4 ) 10 تا؟ 100 تا؟ یه گونی؟ 6 تا خاور؟ ( 5 )

از غدیر تا یلدا جشنواره دوستان من بود از اون الهام بگو که مثل بختک از کهریزک افتاد به جونمون تا

اون کیوان کهن!

از روز غدیر ( اولا مبارک به همه سادات عزیز ) که رفتیم کهریزک تا جمعه ساعت 10 شب که رسیدم

خونه همه اش در حال بوسیدن و دست دادن و خداحافظی بودم ( 7 )


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت 9


یه میتینگ اجباری با برو بچزی نظیر کیوان ، محمد رضا ، وحید تخصه ، مهدی میمند ، افشین و

دو بانوی گرانقدر تا خود ایستگاخ حرم مطهر فک زدیم و کلیپ دیدیم و بعضیاشون و بلو توث کردیم

تازه از مترو پیاده شدیم که ییهو نگین فسقلس رو دیدیم که مثل کوزت یخ کرده و یه گوشه کز کرده

با بچه ها جمع شدیم و رفتیم کهریزک تااون همه شیرینی رو بین دوستای کهریزکیمون پخش کنیم (8)


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت 11


الان تو کهریزکیم شیرینی ها کم کم داره بین مامان بزرگای تنها ( البته مگه ماها مردیم؟ ) پخش میشه

همه دارن زحمت می کشن از جمله سمیرا ش کیوان امیرمهدی زهرا آرن (9) و داداشش فرشته و مادرش

الهام جواد پیر بابا، احمد طالعی، امیرعلی و چند تا دیگه از دوستای جدیدم

خلاصه کلی درد و دل کردیم و خندیدیم و گاهی اوقات بغض کردیم به هر حال زدیم بیرون ورفتیم یه سمت

آسایشگاه معلولین آقا  یه گروه دف نوازم اونجا بودن که در مراسم های میلاد و .. اونجا میان و دف میزنن

دست همه اشون درد نکنه رفتیم دم نمازخانه و دیدیم علی ویکتور یا موتور خودشو رسونده به ما و داره طریقه

 فشن شدن در 3 سوت با روش ابداعیه مرحوم ادیسون به به نفر با مدل موی جواتی( از این مو ببعی ها که

فنر  قورت دادن ) رو یاد میده ( 10 ) تازه اش هم کلی شکلات و شیرینی یه آقا فیلم برداره داد تا ازت فیلم

بگیره!

 دف نوازان یه اکثر اطاقها سر زدیم و شیرینی پخش کردیم ( 11 ) و یه سر یه باغ پرندگان و چرندگان

اونجا زدیم و پیش علیرضا بیدقی قهرمان وزنه برداری سابق ایران ( 12) عمو حسن با اون جوکهای

با لهجه اش!  زدیمم و درا رو بستیم و د بزن و برقص! راستی کسی از حسین خبر داره؟

کهریزک که تمومید من و ویکتور و آرن و الهام و سمیرا و کیوان تشکیل کمپوت مخلوط 206 دایم و بقیه

بچه ها اعضای گروه نقش ماهی های ساردین در قوطی با از این ون ها رو دادن! و رفتیم به خونه!


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت13


عمرا! زهی خیال باطل ! فکر کردی به این زودیا تموم شد؟

نه داداش! دلت، دماغت ، خلاصه هر جاییت که دوست داری بسوزه تازه قار قور ها رو باید رفع کنیم!

البته ما کمپوتیا به کرانچی و کمی گز میل ، صرف ، کوفت و نوش جان کردیم ( 13 ) و رفتیم کنتاکی

سر ولی عصر و جاتون خالی دیگه! سمیرا باز سیب زمنی خورد و ما سیب زمینی! و کلی خندیدیم

و یه آقاهه بود که مدل ابروهاش !!! ( 14 )


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت 16


دوباره کمی کرک و پر گروه ریخت و کمتر شدیم و رفتیم سینما آزادی و بلیط که گیرمون نیومد عوضش کلی

پله برقی سوار شدیم ( 15 )   و رفتیم سینما عصر جدید فیلم بسیار قشنگ خنده دار و مزخرف چارچنگولی

یا بهرام و شهرام (16 ) و اینا نزاشتن که بخوابم


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت 19


الان تو خیابون ستارخان داریم در به درد دنبال قرص واسه علی ویکتور و موز شماره 6 تا 7 واسه کیوان

می گردیم و بعد از اینکه آدرس موز فروشی رو پیدا کردیم رفتیم کیوان رو آزادی پیاده کردیم تا باهاش عسک

بگیره و ببره واسه بچه محل هاشون و تا پیاده شد 3 نفری زدیم و خوندیم و بسی شادمانی کردیم و رفتیم لبو

بخریم و 3 تا موز اشانتیون گرفتیم ( 17 ) و بریدم دم خونه سمیرا اینا که نبود !

ما هم زنگ زدیم به امیر بندور و رفتیم دم خونشون و آقا هنوز از حموم نسومده بود و سحر از پشت پنجره

با ما کمی ویدئو کنفرانس کرد و همه چیز دست به دست داد تا من و علی و آرن 3 تایی تنها باشیم!


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت 20


خودتون میدونین که اگه 3 تا جوون پیر تنها باشن یا میرن معتاد میشن یا میرن فرحزاد!

از اونجایی که ما معتاد نیستیم! رفتیم فرحزاد و کلی حرف زدیم و تجربه اندوختیم و آرن از چیز هایی

صحبت کرد که واقعا افق دیدم نسیت به زندگی عوض شد ( آرن جان ممنونم )


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت 23


من خوابم چی می خوای از جون من؟


پنج شنبه 28/ 9/ 87 ساعت 11


خونه تکونی کردم رفتم دانشگاه و بعدش زدیم فرحزاد! با بچه های یونی( 18 )  و بعدش خون مامان

بزرگم و ایناش کاملا خانوادگیه!


جمعه 29 /9/ 87 ساعت 7

 
دیدم که کسی باهام نمیاد کوه منم که کرمش افتاده بر اندامم! با کمک دوستم گلنار با به اکیپ زدم

درکه و کلی مهمات خریدم کلی حالشو بردیم  البته حسام همچنان در درکه مشغول نواختن بود!

و ساعت 1  برگشتم پایین و رفتم یونی و یه امتحان دادم و پیچوندم و رفتم مراسم شب یلدا!

با قیافه در پیت رفتم قاطی یه خاور آدم! چقدر حال داد! جدیدا قدیما! همه هستن!

اصلا انتظار دیدن افسانه جونم رو نداشتم! به 2 نفر کلی احوال پرسی کردم تازه یادم افتاد فرانکه!

امیر هستم که دلم واسش تنگ شده بود. مریم و شادی که 2 سال بود تدیده بودمشون

لادن و سعید جونم رو که هفته پیش دیدم پیتر محمد ایزدی، بهناز و فرگل و فهیت و فواد و محسن

مهدی یوسفی ومیمند امیتیش و مادر! یگانه و مامان ، ندا ، مرجانه و مامان و باباش ، سپیده و فرانک

شکیبا ، فرناز ، کتایون و یاشار و کیوان، فتانه ، امیر علی و امیر مهدی و فرشته ، نگین . مامانش

احمد طالعی ، حسن سیستم ، شهروز! افشین نگار ، و خیلی های دیگه

خلاصه کلی لبو خوردم ( 19 ) و زدیم و خوندیم و رقصیدیم و حال کردیم و چی بگم؟

مموری بود که پر و خالی می شد! البته سیامک جان فکر نکن زرنگی!

این همه عکس تکی! بگذریم! من اینقدر لبو خوردم که از اعماق ته ام خون گریه می کنم !


جمعه 29 /9/ 87 ساعت 7

  من و الهام و الهام ( شما با من صحبت کن! ) ندایا رفتیم فرحزاد تا به بقیه برسیم! اما اون الهام رفت

خونشون و ما به بقیه پیوستیمو زدیم تو سر هم و ما بازم پیچومدیم!


جمعه 29 /9/ 87 ساعت21


من و x و Y رفتیم سمت سعادت آباد و آرن اومد دنبالمون و رفتیم پیش علی و z !!

بمون تو خماریش! و پس از صرف! قلیان  زدیم بیرون و با بزن و برقص و ویبره در اندامها زندگی کردیم!

تازه! موهای علی گیر کرد به پنجره!


جمعه 29 /9/ 87 ساعت23


 من خوابیدم به خدا تموم شد اصلا بیا بگرد! از بقیه خبری تا کنون منتشر نشده است!


**************

 

ممنون از همه دوستای عزیزم مخصوصا اون آخریاش


نظر یادت نره! عکس ها در ادامه مطلب و توضیح آخر اینکه عکس ها یه خاطر یه مسائلی با کیفیت

پایین اینجا گذاشته می شه


____________________________________________________________________________

پی نوشت ها!

1) حیف که جای ملکه خالیه!!

2 ) مراقب باش زیاد نخوری تا گندم ها رو نصفه شبی آب ندی!!

3) وای به روزی که حاجت ها قاطی بشه !

4) احتمالا خودت اونم جلو آینه!

5) بابا ریلیشن شیپ! ( خاک بر سر بی سواتت کنن یعنی روابط عمومی! )

6) خوب اندازه یه دایناسور سنه شه

7) البته با رعایت موازین شرعی ( آقایون لپ راستم و خانوم ها لپ چپم !

8 ) من نمیدونم چرا اکثر دوستای کهریزکیمون خانومن؟؟؟!!

9 ) آرن یا همون علیرضا نادریه عزیزم که درس های زیادی ازش گرفتم

10 ) ارغوان 4 اطاق 2 علی آقاهه بهم گفت آدرسشو بهت بدم تا یه کلاس خصوصی واسش بزاری

11) خودتون میدونین که منم یواشکی ، پاستیل ، قضیه ... آره!!

12 ) اون موقع  رضا زاده داشت ساک ورزشیه جدیدشو که کادو تولد گرفته بود بر میداشت که بره سر  تمرین نوجوانان

13) میل واسه سمیرا ، صرف واسه الهام ، نوش جان واسه آرن و کوفت مال من و ویکتور و کیوان بود

14) به خدا واژه کم آوردم

15) حالا الهام بگو تورو خدا منو باز ببرین تهران پله برقی سوار کنین

16) نخیر بنده احمد هستم و اخوی محمود

17 ) علی من که ندیدم!

18) خوب نمی خوام معتاد شم مگه زوره

19 ) هم از این لحاظ هم از اون لحاظ!



ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:39  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 
  بالا