تبليغاتX
زندگی برای زیستن
 
زندگی برای زیستن
 
 
دغدغه های یه پسر 24 ساله
 
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود

هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه آتش شدم،

که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!

آرزو مند آرزوهاتون

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 7:33  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

درود بر شما !

اندر کتب تاریخی جهانگردی و پارس گردی چنین آورده اند که در یوم 11 اردی بهشت سنه 1388 مطابق

با سالروز میلاد میمون و مبارک آن دخـمــل بابا، آن یگانه و بیتا ، آن شاخه گل نبات، بهارالدین ثبات ،

کاروانسالار کیوان توری بنا نهاده و همگی عزم سفر کرده بودند.

ما نیز به توصیه دوستان و مهربانان عمل کرده و قصد سفر کردیم. پسین شب با امیر الدوله بلور فروش

تبانی کرده و با قول گزاردیم که با یکدگر به میعاد گاه برویم . خروس خان از خواب ناز سر بر نهادیم و

هر چه منتظر زنگ ایشان شدیم صدایی از این موتورولاه! بیرون بر نیامد . به ابو کیوان اس ام اسی فرو

فرستادیم که ایها الشیخ چه نشسته ای که فلانی را دختر پادشاه هفتم ، در محبس انداخته و اخباری

از حالات وی به دست نیامده است. ابو کیوان در  پاسخ تحفه ای شامل رقم همراه برادر ایشان ؛

ابن حمیدبر من فرستاد و به موفایل ایشان زنگ زده و او را از خواب ناز بیرون فرستادیم و در پاسخ به

ناسزاهایایشان فرمودیم که امیر را بیدار نماید.  بعد از اندکی امیر الدوله با مرکبی به نزدیک بیت ما آمد

و چندین سوت بلبلی بر من روانه ساخت ومن همراه وی شدم و با هم به چهار سوق ونک نزول اجلال

نمودیم .

*******

واویلتا ! دو صد دوست و آشنا وغریب در آن مکان گرد هم آمده بودند. حدود 158 نفر با آشنایان سلام و

علیکی  نمودیم و سوار بر مرکب خود که اسکانیایی نارنجی رنگ بود شدیم. جارچی ها کــو س رفتن

زدند و  با یاد و نام خدای سفر خویش را به ارگ گوگد و دشت لاله های واژگون گلپایپان آغاز کردیم .

از آن جهت که ناشتا بودیم میل به صرف اندکی نان و مخلفات نمودیم و لطف دوستان شامل حال ما

گردیدو حسابی خوشمزه خوردیم. مطریان ساز های خود درون سی دی نهاده و آهنگ های بسیار از

درون باندهای ماشین بیرون آمده و همگان را تحت سحر و جادو نموده و کرم رقص درون تنبان ها کرده و

چنان که عروسی عمه شان است. پس از ساعتی برای صرف ناشتا در کاروانسرای مارال تلپ شده و

سفارش املتی دبش نمودیم . تا آمدن صبحانه اندکی از دوستان که فشار زندگی امانشان نمیداد ، ره

تالار اندیشه بر گرفته و لـخـتــی منتظر ایشان شدیم .

درود خدا بر آن مرد پاک ، آن دوست سینه چاک ،آن دوست باطنی و ظاهری ، شیخ علیرضا نادری باد.

ابو آرن و افشین الملوک سلاخ به یاری کیوان شتافتند و زحمت پخش صبحانه را متحمل شدند



صبحانه را که درون شکم فرستادیم . اس ام اسی از طرف ابو آرن بر ما نازل شد که هر جا هستی

بدون فوت وقت به جانب مستراح فرود آی البته به همراه وسایل فتو قرافی! ما نیز دعوت وی لبیک

گفته و به سوی مستراح روانه شدیم . کالسکه ای دیدیم از برای نکاح که شاه داماد عروس خویش

را بر آن می نهاده و عکس تکی از آن مرکب زیبا انداختیم


بر مرکب خویش سوار گردیده و دوباره برن وبرقص . تا به جایی که اصوات ساسی و علیش و بقیه

مطربان این مرز و بوم در هم قاطی گردیده بودند.


 

 بنا یه پیشنهاد شیخنا ابو کیوان ( دامت کروباتو) شروع به بازی حکم نمودیم . بازی بدین قرار است که

هرکس فرا خور طبع امری کرده و بر کاغذی نوشته و از طرفی نامها را بر کاغذی دیگر نبشته و هر کدام

را درون ظرفی نهاده و از درون ظرفها حکمی و نامی به قرعه درآورده و آن شخص می باید حکم را اجرا

نماید و الا فدیه خود را بپردازد. شیخنا ابو کیوان نامها و حکم ها بر خوانده و ابو آرن فدیه ها را جمع می

کرد. دم به دم استرس ها  بیشتر میگردید. حکم ها بدین قرار بود :


ام الندا 5 مرتبه بلند شو و برنشین و پاهایت را دراز کن .

ابوالفرهاد : دقایقی با ریتم جواتی برقص .

 و بر من چنین حکم شد:

بلند شو بشین  و برقص و ماتم گیر! . ما نیز چنین کردیم و هنگام بزم همگان می خندیدن و هنگام

عزاداریمان نیز همگان می خندیدند. باری کاروان ایستاد تا بقیه کاروانیان نیز باز رسند و من نیز شروع

به فتوغرافی کردم



دوباره کاروان شروع به حرکت به سمت دیار گلپایگان نمود و به هنگام رسیدن بدان مکان گروهی از

ارازل و حرامیان بر ما رکب زدند که با دلاوری های ابو آرن و ابن سلاخ ابو افشین غائله به اتمام رسید



ما نیز رشادت به خرج داده و کلاه رئیس حرامیان را به غنیمت گرفتیم . باشد که دیگر از این غلط ها

نکنند



ارگ گوگد گلپایگان بنایی بود خشتی و به غایت زیبا و خیلی باحال می نمود . هوا عالی و رایحه گل

های بهاری همه جا افکنده بود ما نیز شروع کردیم به عکس تکی انداختن و خوشحال و شادمان

از غنیمت به دست آمده




خوشحال و شادمان به این ور آن ور قلعه سرک کشیدیم و هی عکس وهی عکس و هی عکس

شیخنا ابو کیوان ندای عکس تکی بر نهاده و عکسی تکی با اکثر همسفران به یادگار انداختیم



دوباره سوار بر مرکبان شدیم و دیدیم که راکب میدل باسی تصدیق ندارد و اهالی آن مرکب را

بین اتوبوس های دگر تقسیم کرده و با همرهان تازه نفس به سمت کاروان سرایی از برای صرف ناهار

به راه افتادیم و باز هم بزن و برقص .به ناگاه باران رحمت الهی فرو بریخت و آسمان سیاه وزمین

خیس . بر کاروانسرایی فرود آمدیم و باز هم دوستان به کمک آمده و اطعام را پخش نمودند و  اغذیه

را تناول نمودیم و باز زیر باران سفر خود به سمت دشت لاله های واژگون ادامه دادیم 




و باز ادامه بازی حکم و بزن و برقص و خنده و شادمانی!



حکم : تنفس در درون ارسی نزدیک ترین جنس مخالف



گاز گرفتن شست پای بقلی

باری به دشت لاله ها رسیدیم و دوستان از ماشین پیاده شده و پای پیاده روانه دشت گردیدند در آن

مکان لاله ها روییده و در آسمان صحنه های شرم آور دیده و سپس از خجلت سر ها فرو انداخته بودند.

دشتی زیبا و هوایی دل انگیز و گل هایی چه تماشایی . دوباره دوربین در آورده و عکس ها

می انداختیم یار  مهربان ما سمیرا الحق و والانصاف سنگ تمام بر ما نهاد و میوه و آجیل ما را تامین

نمود.






آواز برگشت ما را از حال خوش بیرون آورد و کم کم مسیر پیموده را باز گشتیم و سوار مرکب ها شدیم

و دوباره عشق حال و بازی و رقص و آواز  . یاری را یافتم فنر قورت داده و بر آتش نشسته ! آنقدر با

وی برقصیدم که یادمان رفت ...

این بار بازی اعداد و ارقام آغاز کردیم. م دوستان به القاب زیر نای آمدند!

یکی از دوستان : محمد شعبان به دلیل هوش و فراست ایشان!

ندا السلطنه : کدو کپکی

ابو الامیر بندور : دبه

و ...

 القصه در آخر ابو کیوان آواز دل انگیز سر داد و ما را در حال خوش نمود . سیاهه شهر مان طهران

نوید اتمام سفر داد و ما را با دلتنگی هایش تنها گزارد.



جا داره از اینجا از چند تا از دوستان عزیزم تشکر کنم

 سمیرا (کیام ) و دوستای خوبش مخصوصا رانی طالبی به خاطر اینکه من شرمنده می کنه و به گفته

خودش مادر زنم خیلی من رو دوست داره

افشین و آرن به خاطر زحمت هایی که کشیدند

هستی و آتوسا و کیانا و سمیرا ش و بهارو ندا و امیر بندور هم دمتون گرم

عکس ها رو هم که با هم صحبت می کنیم!!! چشمک

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:25  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 
  بالا