|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
آخراش بود
مثل قبليه نميشه
شايد هم عوض شه
راستي سلام
********
خونديش؟
خيلي ها گريه كردن
دلداريم دادن اما هيچ كسي نگفت مشكل من كجاست
بهناز گفت تو هيچيت شبيه آدميزاد نيست
بنده خدا راست ميگفت
يه ديوونه 
موقع گريه شاده
موقع شادي دپرسه 
جسوره ، ركه
اما اون موقعي كه بايد بگه .....؟
آره ديگه خجالتيه!
**********
هر پسري واسه خودش يه قلمرو درست ميكنه
اين امر واسه تماميه نر هاي عالمه
واي به حال پسري كه بي اجازه وارد قلمرو پسر ديگه اي شه 
تو تولد نگين ...!
اره بماند مهم نيست
مهم اون مشتي بود كه ....
بي خيال
آتوسا بر خلاف بقيه گفت خاك تو سرت
ديدم راست ميگه
اين منم كه بايد تو مثلث من ، تو ، او 
اينقدر زاويه بين من و تو رو كم كنم تا بشيم يه خط 
يه سرش من ، يه سرش تو
منطق ديونگيه ديگه
باورم نميشه
به همين سادگي
چي شد
حالا چي شده
تو 2 تا تولد تو 2 تا مهموني يه دفعه اونجوري
يه دفعه اينجوري 
**************
تولد امام رضاست يه دفعه به دلم افتاد
دلا تنگه
****
فرق بين يه دوست معمولي با يه دوست خوب چيه؟
چي بگم از كجا بگم؟
با چه رويي بگم اين درد لامصبو كه مثل خوره اوفتاده به جونم؟
يا بايد بگم آي لاو يو بهت يا 3 و 3 ، 250
ميدونم كه نميفهمي دوست هم ندارم واسش توضيح بدم
تولدت ، ميون اون همه جمعيت ، تو بودي جاي من چي كار مي كردي؟
بوم بوم آهنگ بود ؟ تاپ تاپ مغزم بود ، يا ضربان قلبم ؟ نميدونم
يه دفعه مثل اينايي كه يهو زمين و زمان واسشون واي ميسه شد
رو صندلي نشسته بودم . همه دور و برم مشغول رقصيدن
،
اگه يادت باشه اون گوشه اتاق زير تابلو بغل پنجره كه يه دفعه بلند شدم
از بالا سر مردم پرواز كردم
همه رو ميديدم سيامك داشت آهنگ بعدي رو سلكت ميكرد
آرن داشت از من عكس ميانداخت كيوان داشت اون پشت واسه خودش نسكافه ميريخت 
اما اون گوشه تو واسه خودت ميرقصيدي
فهميدم تو حس و حال خودت نيستي
دنبال يكي مي گشتي!
من؟
نه مطمئن بودم من نبودم
ميدوني چشماي آدمها هيچ وقت دروغ نميگن
چشماي منتظر و جستجو گر + 2تا چشم و يه لبخند => يه لبخند و قرمزي گونه ها 
از اينكه معادله بالا رو حل كنم ميترسم
به همين سادگي به فكر هيچ كسي نميرسه كه اوني كه اون گوشه نشسته
تو فكره ، به چي داره فكر ميكنه؟
بيخيال حالا اين وري حالا اون وري ادامه رقص
تو كسري از ثانيه همه چيز عوض ميشه به خودم بر ميگردم يه چيزي ته گلوم گير ميكنه
نه ميتونم بريزم بيرون نه ميتونم هضمش كنم
سحر مياد سراغم ، ازم تقاضاي رقص ميكنه
با كمال احترام ميگم بعدا
دوباره ميرم تو فكر ، هنوز باورم نميشه چي شده
همه اش اون صحنه جلوي چشممه
تو ، اون ، نگاه ، لبخند ، شرم
من؟بغض
من؟يه قطره
من؟ هويج
من ؟ خاك تو سر
من؟ تنها
من؟...
برق ها يه دفعه اومد!!! موزيك لايت شد . همه نشستن رو صندلي ها
ميگفتن موقع شامه ، رفتم بشقاب بر داشتم
دستام ميلرزيد فكر كنم ژله حامد ديدن داشت
يه حجم مثل آدميزاد رو تصور كردم شفاف
توش پر غصه مثل اين ميوه ها كه تو ظرف ژله ميريزن
خنده ام گرفت . حق داشتم . خودم رو ديدم مگه تاحالا كاريكاتور خودتو نديدي؟
يه ذره غذا خوردم . درونم غوغايي بود . يه انقلاب ، مثل اينكه نامردا ريختن تو معده و روده مون
با سرعت زدم بيرون. نميدونم ماشين كي بود ريجكتشون كردم
حالم بهتر شد. برگشتم تو حال و هوا . مثل اينكه چيزي ازم كنده شده بود
يه حس رهايي داشتم . آخر شب خواننده ها زدن زير آواز 
تو فاز خودم بودم
ميخوند ، مي خوندم ، تموم شد دوباره خوندم
يه لحظه است ، يه تصميم ، باشم يا نباشم
واسه همينه كه دل كندن ريسكه ، آشناست نه؟ يه دفعه بگير گوش كن ( از اينجا دانلودش كن )
خودتو بزار جاي من ، واسه عزيز ترين فرد زندگيت بخون
همون اول خجالت كشيدم كه اومدم
آخرش هم با خجالت از در رفتم بيرون
اولش از تو خجالت كشيدم
آخرش از خودم خجالت كشيدم
همت ساعت 2.30 بامداد
گوشي تو دستم
صداي يه آشنا كه تا 10 دقيقه پيش دوست بود
باردوي سفيد ( پيكان وانت دوگانه سوز ) 140 150 160
نور قرمز همه جا رو گرفته
خط كشي هاي سفيد كه خط ممتد شده ان
بارون رو شيشه ميزنه
بي اختيار برف پاكن رو ميزنم
اما هر چي كار ميكنه قطره ها رو پاك نميكنه . اه سوتي دادم
لباسم خيس ميشه
پاكشون ميكنم
آره
اين منم كه دارم لحظه به لحظه ازت دور ميشم
جدي دارم ميگم : ** اگه واقعا جنبه اش رو داري بخون وگرنه اين همه سايت و وبلاگ و ... هست ***
حله؟
راستي سلام
سلامه هم فقط واسه رفع تكليف بود وگرنه من و تو ديگه چه سلامي با هم داريم؟
مگه اينكه همديگه رو تو مهموني مسنجري پارتي يا نهايتا تو كلوب ببينيم
مگه غير از اينه ؟
اره دلم پره . آقا وبلاگ خودمه دوست دارم اينجوري بنويسم
تا الان دوست خوبت بودم ( البته فكر ميكردم ) اما از الان به بعد نميخوام
دوستي كه زوري نيست . نسبت فاميلي هم نيست كه نتونيم جدا بشيم
قديم ها ارزش داشتي الان هم نميگم نداري اما ارزشت واسه من در حد يه آدم معمولي پايين اومده
دليل خاصي هم نداره ها . زياد خودتو درگيرش نكن . قضيه همون قانون من أر آوردي 50 - 50 است
اس ام اس بدي اس ام اس ميدم . زنگ بزني زنگ ميزنم .آقا دنيا همينه
واسم تب كني واست تب مي كنم
واسم برميري هم واست تب مي كنم . گرفتي مطلب رو؟
كار خاصي هم نكرديا !دنبال اين نباش كه آيا زير آب زدي ناراحت شدم يا ازت چيزي شنديم
نه داداش
اصل قضيه اينه ديگه باهات حال نميكنم
متوجهي؟
حله؟ خوش اومدي
گفت بنویس میمانم ،
نوشتم میروم ،
این غلط املائی مرا ویران کرد
و حالا باید روزی 100 مرتبه
از روی تنهائی بنویسم . . .
صبر کردن دردناک است ،
و فراموش کردن دردناکتر ،
ولی از این دو دردناک تر
این است که ندانی
باید صبر کنی یا فراموش . . .
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!
آرزو مند آرزوهاتون
رسمه که همه عیدی هاشونو رو آخر دید و بازدید ها می شمارند. منم
شروع کردن به شمارش. مامان بزرگ پدری فلان قدر ، عمو احمد، حیدر و
حجت ؛ این قدر. عمه ، هنوز خونشون نرفتم . دایی علی و وحید : ایکس
تومن . خاله ها : اون قدر.
اما هرچی میشمارم به نظرم کم میاد. میشمارم ، دوباره و سه باره ،
نه باز کمه . هرچی میشمارم باز کم میارم. هنوز نبودنت رو باور نمی کنم
آخه امسال اولین سالیه که تو واسه همیشه از بین ما ها رفتی بابا بزرگ خوبم
بهار می آید و طبیعت سبز و دلپذیر میشود
من با رودخانه ها آواز می خوانم
و پیراهن سبزم را میپوشم
و با ماهی های قرمز عكس یادگاری میگیرم
سال ۸۷ هم گذشت . با تموم خوبی ها و بدی هاش.
دوستی ها و دشمنی هاش. رنج ها و شادی هاش
یه همین سادگی کنتور تقویم یه رقم به یکانش اضافه کرد. یه ۷ شد ۸.
اما همین تبدیل سر آغاز کلی تغییره. یه دفعه بدی ها تبدیل به خاطره ای میشه دوست داشتنی!
یادته چقدر راحت دلم رو شکستی؟ ایول! چون باعث شدی قدر خیلی چیز ها رو بدونم .
بوس بوس عیدت مبارک.
یادته تموم غرورم رو به باد دادی؟ دمت گرم چون باعث شدی تموم وجودم گسترش پیدا کنه و بزرگتر شم
بوس بوس سال نوت جدید.
یادته خیلی رنجم دادی ؟ براوو! چون باعث شدی برای فراموشی از اون رنج سخت تر کار کنم و بیشتر درس بخونم
بوس بوس نوروزت قبول!
بگذریم . معتقدم دوست داشتن و عشقی که منجر به رشد نشه دل دردی بیش نیست.
چند توصیه واست دارم . حداقل اگه قبولشون نداری به فلسفه و تجربه ای که باعث شده این توصیه رو بهت کنم
فکر کن . این ها از میون درد و دل های یکی مثل خودته. فقط ممکنه جای آدم هاش عوض شه و کمیتش بالا و
پایین شه.
- به حرف پدر و مادرت عمل نمی کنی حداقل گوش کن. اونا بدت رو نمی خوان اگه چیزی می گن از رو دل سوزیه
فقط اینو مد نظر داشته باش که اونا هم آدمند و امکان اشتباه دارن
- هیچ وقت از اعتماد کسی سو استفاده نکن. اگه دیگران این کار رو باشما کردن دلیل نمیشه دق دلیت رو سر
کس دیگه ای خالی کنی.
- سعی کن در حین احترام رک باشی. تا دیگران متوجه اشتباهشون بشن. خیلی دل خوری ها از همین کژ فهمی
ها ناشی میشه .نمونه اش خود من واسه خودم دوختم بریدم پزش رو دادم. آخر هم پاره اش کردم و ازش متنفر
شدم
- سعی کن فاصله ی بین صمیمیت و بی احترامی رو پیدا کنی. اگه من و شما با هم شوخی عمه ای ! داریم
دلیل نمیشه دیگران هم از روابط ما با عمه همدیگه مطلع شن. یکی از شرط های دوستی راز نگه داریه ها!!
- نقش خدا رو تو زندگیت پیدا کن . اگه حتی فکر می کنی که از نسل میمونی ، مسایل خانوادگیت به خدا ربطی
نداره اون بالا یه حساب واست باز کرده که بدون قرعه کشی روزانه هزاران برکت به حسابت واریز می کنه .
- حسین ( ع ) میگه آگه دین نداری حداقل آزاده باش . بدون هیچ تعصب ، غش و دودره بازی طرف حق رو بگیر
خیلی زیاده نه؟
- سعی کن با عقلت تصمیم بگیری و با دلت عمل کنی .مثل دهقان فداکار و کبری و پطرس تو هم یکی از اون
هایی . فرق بین ما و اونا تو یه تصمیم به موقع است. البته مشورت به موقع و آدمهای موفق بی تاثیر هم نیستا!
- ....
شدم مثل این پیرمرد ها که همه اش میگن آره جوون ما هم این دوره ها رو داشتیم. اکثر اینا یا سرم اومده یا
سر دوستام چشماتو باز کن. لازم نیست که هر چیزی رو تجربه کنی. اما اگه تصمیم میگیری عواقبش رو هم در
نظر بگیر
سالی رو توام با خوشی مهربانی، عشق، لاو ، کیس ، ددر ، مانی حلال ، تجربه های شیرین مثل پاستیل،
دوستای وری وری نایس ، طراوت برای خودم ، خودت ، خودش ، همه موارد ، گزینه الف و ب آرزو مندم
آرزو مند آرزو هاتون حامد پوربرخورداری
سلام
دلم واست تنگ شده بود . بی قرارت بودم . با هزار زور و زحمت همه رو پیچوندم . رفتم مغازه.
یه بسته شکلات و یه بسته کاکائو خریدم . می دونستم این چیزا رو خیلی دوست داری.
رفتم گل فروشی و یه دسته گل گرفتم. مگه میشه به دیدن یه عزیز رفت و گل نبرد؟
گل فروش گفت روبان بزنم و تزیینش کنم؟ گفتم نه . اون این زلم زیمبو ها واسش مهم نیست .
رفتم تو پارکی که همیشه اونجا میدیدمت. همیشه رو یه نیمکت میشستی و به بازی بچه ها
نگاه می کردی . بچه ها خیلی دوستت داشتن . همیشه همراهت خوشمزه داشتی !
دسته گل رو روی نیمکت گذاشتم و شکلات ها و کاکائو ها رو باز کردم . دو سه تا از بچه هایی
که اونجا بازی کردن اومدن پیشم . از من سراغتو گرفتن . موندم چی بگم؟ بهشون گفتم رفته سفر
یه سفر دور و دراز. یکیشون گفت کی بر می گرده؟ گفتم هیچ وقت . بغض گلوم رو گرفت . بهشون
شکلات تعارف کردم و ردشون کردم که برن . خواستم بزنم زیر گریه . نتونستم. نباید گریه می کردم
نباید خودمو می شکوندم . می خواستم به تو و بقیه ثابت کنم که بچه ها تو سر و سامون دادی و
نوه هاتو به جایی رسوندی بعد رفتی. روحت شاد بابا بزرگ خوبم
خیلی قدیمها ها!
چقدر خوش بودیم . همه اش تفریح . بدو بدو . قایم موشک ، تاب بازی ، دید زدن خونه مردم از اون بالا
جونم واست بگه اصلا روز و شب نداشتیم .
یه دشت سر سبز با 2 تا رود خونه کلی درخت و سبزه و گل، سوسن و یاس و سنبل!
چند نفر هم دوروبرمون بودن تا هر چی می خوایم فراهم کنن. شیر عسل میوه و چند
جور خوشمزه دیگه
تو اونجا قوانین خاصی بود. تو طبقه ما افراد کم سن و سال بودن .
ما حق نداشتیم به طبقه های سر بزنیم اما آزاد بودیم که تو اون طبقه هر کاری دلمون بخواد کنیم
یه نگهبان هم واسمون گذاشته بودن که یه وقت خرابکاری نکنیم. یه روز که داشتیم توپ بازی می کردیم
توپ رو شوت کردم اونجای نگهبانه دیدم یه لبخند تلخ کرد فرداش منو صدام زد
یه حکم داد دستم . گفت واسه کار بد دیروزته
حکم رو باز کردم زدم زیر گریه. توش نوشته بود
نام: حامد
نام خانوادگی : پوربرخورداری
محل هبوط : تهران
تاریخ هبوط : ۵ بهمن ۱۳۶۲
تولدم مبارک
دستمالی شده
پرم از خوابهای تعبیرنشده
و باز هم
خواب می بینم
خواب تو، خونه، سفر
برای دروغ هایی که شنیدم و باور کردم،
متاسف نیستم
متاسفم برای دروغهایی که پس از این باور خواهم کرد.
آمارتو از هم خونه ای هات گرفتم .گفتند اومدی خونه . دلم یه دفعه گرفت .
فکر کنم بازم شارژ نداشتی
....
از داهات که برگشتم اول سراغ سوغاتی هاتو گرفتی .گفتی واسم چی آوردی؟
گفتم خوشمزه. گفتی کوش? خواستم سر به سرت بذارم گفتم امیر حسین همه اش رو خورد .
گفتی اگه معرفت داشتی می ذاشتیشون تو فریزر
....
تو اومدی، بدون هیچ نشونه ای ، شب آخر کنار استاتوس یاهوت نوشته بودی که داری بر می گردی ،
تو بدون هیچ هیاهویی برگشتی، اما هنوز سوغاتیت گوشه فریزره و داره سرما می خوره!
واسه همینه که فریاد می زنم " آدمها از دور دوست داشتنی ترند "
کاش می شد سکوت غریبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد ...
کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید ...
کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم
تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند ،
از تکرار ناقص خاطره ها ,
از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن مثل دو خط موازی خسته ام .


وصیت کردم بعد مرگم قلبمو اهدا کنن
.
.
اما گفتن اجازه صاحبش لازمه .
.
.
اجازه میدی ؟ ![]()
ای کاش گذر زمان در دستم بود
تا لحظه های با تو بودن را آنقدر طولانی می کردم
که برای بی تو بودنم وقتی نمی ماند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی وقته که دیگه دستم با کی برد غریبی می کنه ...
سلام
یه روزی میاد که نمیدونیم چی هستیم.
مال کی بودیم و عشق کی بودیم و کی هستیم؟
تاحالا فکر کردی بیت بالا یعنی چی؟
ولی من با تمام وجود درکش کردم
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هر لحظه ای که می گذره صدای ارا بیشتر بلند میشه . بنده خدا حقشه
بازم مثل همیشه بی خیال ......
موفق باشی عزیزم![]()
سلام خوبی؟
عید قربون و یلدا رو بهت تبریک میگم
یادته که گفته بودم رفتم توی یه پیله؟
اون موجود یا بهتر بگم هیولا داره کم کم متولد میشه با تموم خوبی ها و بدی هایی که
واسش به یادگار گذاشته بودم
بعضي موقع ها يه جمله يا يه شعر رو كه مي خوني احساس ميكني كه حرف دلته
خسته ام
من به راستي خسته ام
خسته از دردي كه ميشنوم و احساس مي كنم
خسته از سرگرداني بر روي جاده ها
تنهايم چون سينه سرخي زير باران
هرگز يار غاري نداشته ام كه زندگي ام را بي وقفه در كنارش ادامه دهم
هرگز كسي را نداشته ام كه به من بگويد از كجا آمده ايم ،
امدنمان بهر چه بوده است و به كجا مي رويم.
من خسته ام
خسته از تمام آدمهايي كه با يكديگر بدرفتاري مي كنند.
تمام اين چيز ها مثل خرده هاي شيشه درون سرم جرينگ جرينگ مي كنند.
من خسته ام.
خسته از تمام دفعاتي كه قصد كمك داشته ام ام موفق نشدم.
خسته از اين سرگرداني در اين تاريكي ؛
بيش از هرچيز از درد و رنج .
اگر قدرت داشتم به اين درد و رنج خاتمه مي دادم ، اما چنين قدرتي ندارم.
انسانها به دليل عشقشان به يكديگر كشته مي شوند ؛
هر روز همين اتفاق مي افتد ؛
در همه جاي دنيا ......
( استيون كينگ - مسير سبز - با اندكي دخل و تصرف )
موفق باشيد و سبز انديش
رعد و برق رو خیلی دوست دارم هر موقع که رعد و برق میزنه احساس غرور میکنم
چون حس میکنم یکی از قوی ترین آدمهای روی زمینم .
چون توی لحظه های پر هیاهوی و اکس پارتی آسمون یه نفر منو محکم تو بغلش میگیره
تا نترسه و حضور من توی اون لحظه واسش آرامشه
وای چقدر من این لحظه رو دوست دارم
سلام به همه برو بچز و دوستان خوب و دشمنان کوردل!
کمی بهتر شدم و تازه می تونم بهتر راه برم
یادتونه تو پست های قبلی نوشته بودم به دلم بد افتاده؟ و نوشته بودم از خاطرات شهید حامد؟
حالا باید بنویسم از خاطرات جانباز حامد پوربرخورداری
مثل اینکه لایق شهادت نبودم
تل های جدیدم رو به کیوان علیرضا و کورش دادم ازشون میتونین بگیرین
موفق باشین
به خدا هر دفعه که میام کافی نت قبلش کلی مطلب و از این آت و آشغالها رو تو ذهنم مرور می کنم
که بیام و بنویسم اما همه اش یادم میره خداییش دلتنگی شدید و مضمن پیدا کردم پارسال
شب احیا بود که ..... بماند . با خودم عهد کردم که همه ی گذشته ها رو به یه خاطره بسپارم
یه اتفاقاتی داره میفته که واسشون برنامه ریزی کرده بودم اما تاریخ اجراشون افتاده ۴ سال جلو تر
زور نزنین که بهتون نمی گم ! اگه قسمتی باشه یک ماه دیگه میام تهران تا اون موقع مراقب
خودتون باشین
( راستی لباس قشنگ هاتونو بزارین دم دست
)
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ .... خدایا چقدر زوود داره میگزره
خدایا این همه چرک و کثافت رو از تن همه ما از بین ببر
خدایا همه اومدن به مهمونیت به حق صبر روزه دار هات لباس عافیت به تن همه بپوشون
خدایا هر کسی تو زندگیش مشکلاتی رو داره هر کدوم رو که صلاح میدونی رفع کن
خدایا یعنی میشه بعد از ماه رمضون این دلها پاک شن؟ خدایا دلتنگ دل شیشه ای هستم
که موقع تولد بهم هدیه دادی خدایا دلم از خیلی چیز ها پره خدایا دوستت دارم و همیشه به
شما توکل می کنم
خدایا هنوز هم منتظر معجزه ات هستم
خوشبختی یعنی در دنیا همه چیز و همه کس رو دوست داشتن
ولی، به دنيا دل نبند ...
سلام
يادش بخير پارسال اين موقع ها قضيه شكلات و كاكائو و از اين حرفا ..
.
بگذريم . با هزار دوز و كلك قرار شد بيام ماموريت نميخواستم دوستام متوجه بشن
( راستي مگه واسشون فرقي هم ميكنه؟ ) البته به جز 2 3 تاشون .
ديگه دستم رو كيبرد خوب كار نميكنه همه اش شده وقايع نگاري و درد و دل .
يكي نيست به من بگه آخه واسه كي داري مي نويسي؟
دوستاي دورو برت اينقدر مشكلات دارن كه نگوو نپرس :
يكي عروسي مي كنه يكي كنكور رو مخش راه ميره ، يكي حالش از من و امثال
من به هم مي خوره ، يكي دوستاي جديدش جاي قديمي ها رو پر كردن .
اون يكي داره هنوز شكلات هاش رو به غالب مي كنه . ...
تو اين يه ماهه كلي دوست صميمي پيدا كردم دوستايي كه حسابي به
درد و دلم موقع نگهباني ها گوش ميدن وهر وقت كه از خودم مي رنجونمشون
به دل نمي گيرن . تنها دوستاي من اونجا چند هزار تا مورچه و چند تا گنجيشك نازند .
و رابطه ي خيلي خوبي هم با هم داريم من براشون نون خشك ها رو ريز مي كنم و اونا
رو به مهموني دعوت مي كنم و تا پايان ضيافت از هر دري باهاشون صحبت ميكنم.
راستي يه دوست دارم كه شبا واسم لالايي مي خونه ؛ البته خيلي پاك و نجيبه
آخه تا مي رم سمتش كه پيداش كنم يهو ميپره تو آب . من بهش ميگم خاله قورقوري
اين چند وقته خيلي ايدئولوژيم تغيير كرده ديگه اون آرمانگراي سابق نيستم
مثل يه جونور كه داره پيله دور خودش مي سازه رفتم تو خودم و تو فكر جهش ام .
آخه قراره يه موجود ديگه بشم. مي خوام خيلي از آدم ها و خاطره هاشون رو تو پيله جا بزارم.
آدمهايي كه فقط عكسشون ميون دستهام جا مونده
همين جا جا داره از دوست خوبم سامره واسه زحماتي كه قراره متقبل بشه تشكر كنم .
حرفامو به ايشون اس ام اس ميكنم و بقيه كار ها با ايشونه
زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست
هركسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست
1- كلا 5 روز به من مرخصي لباس دادن تا بيام تهران و تجديد لباس كنم و برگردم .
وقتي برگه مرخصي رو با هزار دردسر از فرمانده گردان گرفتم داشتم بال در مياوردم .
تو يه شهر غريب با فرهنگي نا متمدنانه و به شدت قوم پرست وضعيتي داشتم كه
قبلا تو خواب هم نميديدم روز اول و دوم اينگار يه چيزي تو گلوم گير كرده بود و هر
كاري كه مي كردم به جز 2 3 لقمه غذا چيز بيشتري نمي تونستم بخورم هوا به
شدت گرم و تند تند لباسهامو خيس مي كردم خدا رو شكر كه تو مناطق جنوبي تري
خدمت نمي كنم! يه پادگان بزرگ با طبيعتي كه بسته به ذوق فرمانده گروهان هر
يگان با گل و گياه آراسته شده . فعلا يه مدت بايد رو زمين بخوابم تا سرباز هاي
قديمي تر ترخيص بشن و از .... يقلوي بودن در بيام. جرم من اونجا بچه تهران بودنه .
اونجا افراط و تفريط خيلي خريدار داره . يا خيلي دوستم دارن يا به شدت ازم
متنفرن .يا دوست صميمي ام هستند يا دشمن خوني! اين سري كه رفتم مي خوام
به هر زور و زحمتي كه شده بهترين خاطراتم رو اونجا رقم بزنم ميدونم كه ميتونم
2 – جمعه رفته بوديم كهريزك ديدار دوستاي قديمي كلي سانديس خريديم و پخش
كرديم و گفتيم و خنديديم اما ته دلم يه احساس مسخره حس مي كردم . حس بي
اعتمادي به بقيه. تو فكر اين بودم كه چه جوري بعضي ها واسه خودشون ميدوزن
ميبافن ولي آخرش ميزنن زيرش
3- عصر جمعه رو هميشه دوست داشتم و لي اين دفعه خيلي حالم گرفته بود به
چند تا از وبلاگهاي دوستهاي قديميم كه يه زماني سرنوشتم با سرنوشت اونها گره
خورده بود سر زدم و بد جوري ريختم به هم. افكار پوچ و بيهوده رو مخم رژه ميرفت .
موقع اذان واقعا و واقعا دلم شكست و واسه همشون دعا كردم . دعا كردم كه عشق
و هوس رو اشتباه نگيرن . دعا كردم كه هميشه تو زندگي شون موفق باشن
موفق باشيد و سبز انديش
سلام به همه دوستان خوبم مخصوصا اونايي كه فراموشم كردن .![]()
بلاخره اين همين دنياييه كه ما ها توش داريم زندگي مي كنيم.
همه اش كه نميشه دنيا به كام ما باشه .نمونه اش همين ماجراي خدمت من ؛
فعلا كه دارم كل ايران رو مي گردم . البته هرچه پيش آيد خوش آيد .![]()
وقتي امريه ام رو بهم دادن كلي تو ذوقم خورد يه دفعه بادكنك آرزوهام تركيد ؛
ماشين ، برنامه هاي تابستوني، دوستاي جديدم ، استخر با بچه ها ، تورهاي يه روزه ،
و از همه مهمتر تنگه واشي
، همه اينها تو كسري از ثانيه جلوي چشمام محو شد و
واسم فقط خاطراتش و افسوس نداشتنش موند. نميدونم شايد هم من بلند پروازم.![]()
ميدونم كه حكمتي توش بوده . فعلا كه افتادم لراجا ( لر هاي ارتش جمهمري اسلاميه ايران)![]()
منظورم خرم آباده و مقدر شده اونجا خدمت كنم . دارم خر ميشم و گوشي ميبرم .
كلي از عكسهاي دوستام رو پرينت گرفتم تا به خودم ثابت كنم كه حتي تو بد ترين شرايط زندگيم
دوستشون دارم![]()
و به يادشونم حتي اونايي كه ....![]()
با كوله باري از احساس ( 1)
همگام مي شوم با طلوع دوباره نداي قلبم (2)
اين بار در فصلي جديد تقديرم ،
صفحه شطرنج فردايم را پيش مي برم (3)
كه هيچ فاصله اي نتواند روياهاي نا تمامم را
حتي به مرز هاي نا اميدي نزديك كند( 4)
بي شك در اين طلوع دوباره در مسير پيشرفت
اراده اي آهنين خواهم داشت اگر .... (5)
(1) البته توش پر از خوراكي هم هستا ! مخصوصا پاستيل
(2) من غلط مي كنم دوباره به اين ندا خانومه گوش كنم!
(3) اونجا كه پلي استيشن و ايكس باكس نداريم كه مجبوريم به همون دوز و مارپله و شطرنج قديما
قناعت كنم!
(4) آخه راهش دوره!
(5) اينو شما بگين
منتظر يه سوپرايز هم باشين
تا یه مدت خداحافظ
امضا : گروهبان حامد تنگه واشی نرفته!!
![]()
![]()
![]()
آسمان آبيست باد شاخه هاي بيد را شانه مي زند و چنار ها براي هم دست
تكان مي دهند. پستانهاي ابر بر كودكان خود باريده اند و گياهان رو به مادرانشان
لبخند مي زنند.
شكوفه هاي گيلاس شروع به دل ربايي از مشامم كرده اند و پرندگان برايم آهنگ
زندگي مي نوازنند و زمين اينجا رنگ سبز را براي اثاثيه خود تدارك ديده ....
« 2 روز اضافه خدمت » صدا مرا به خودم مي آره و به تندي دست و پامو جمع
مي كنم و سرم رو مثل مرد! ميندازم پايين و به كفشدوزكي كه داره با گلاها
لاس مي زنه ، زل مي زنم .« فهميدي ؟ » دوباره به خودم مي آم و به درجه دار
با كمال خونسردي مي گم « شرمنده حواسم نبود » درجه دار كه كفرش
در مي آد و با گفتن اين جمله مثلا خدا حافظي مي كنه « بار آخرت باشه
گوسفند آموزشي » !!!
جور و پلاس ذهنم رو از روي منظره اي كه نظيرش رو حتي تو كارت پستال ها
هم نديده بودم برمي دارم و به آسايشگاه بر مي گردم. روي تختم مثل ميت
دراز مي كشم و با كادر پنجره رو به تختم از طبيعت اطرافم با چشمانم عكس
مي گيرم ...
آسمون رفته رو اسكرين سيور ، يه تيكه ابر كوچولو از پدر و مادرش جدا افتاده .
يه پروانه رنگارنگ رو دنبال مي كنم . بنده خدا مثل اينكه صبح نون و پنير و فنر
خورده چون دائم از اين گل به اون گل مي پره ! لبخندي چهره خمارم رو شبيه
كاريكاتور مي كنه ؛ آئينه كنار پنجره اين لحظه رو در خودش قاب كرده ......
« واسه شام به خط شين .. بشمار يك ... بشمار دو .... بشمار سه .... خبر دار ...»
تو دلم فحش كش داري به كمك مربي مي دم و ميگم بابا تورو خدا اي ما بكشين
بيرون . با عجله يقلوي رو بر مي دارم و به سوي در شيرجه مي رم .
دستهايم رو پشت سرم مي ذارم و شروع مي كنم به پا مرغي رفتن چون دير
رسيدم. صورتي آويزون ، چشماني خمار ، قيافه اي عصباني به اضافه وضعييتي
مرغ گونه ! تمام اين عناصر سوژه خوبي واسه خنديدن آش خورهاي يقلوي به
دست ديگه مي شه !
اگه خودم هم بودم هم قهقهه اي ميزدم.......
اينجا خبري از بوق و سر و صداي نماد مدرنيته نيست خيلي ها كلي هزينه
صرف مي كنن تا ساعاتي تو اين طبيعت به شدت زيبا به دور از هياهو باشند
ولي ما مجبوريم! كه 2 ماه تو اين قفس دراندشت زندگي كنيم .
درختاي اينجا مثل آسمون خراشهاي تهران سينه آسمون رو شكافته اند
و فرشته ها تو مصرف رنگ سبز تو اينجا افراط كرده اند. اينجا اينقدر مرز بين
پرنده ها و انسان نزديكه كه هر از گاهي چيزي به شكل و اندازه ي قاشقي
ماست روي صورت سربازي رو مي پوشونه باز هم خدا رو شكر
راستي اسم اينحا رو يادم رفت بگم .
به اينجا مي گن « جهنم سبز »
سلام
دوباره دلم تنگ شده واسه ي خنده ، شادي از ته قلب و چيزهايي كه نميشه به زبون آورد.
خواب ديدن چه چيز خوبيه! مخصوصا اگه تو خواب تورو ببينم ؛ چون اونقدر دوستت دارم كه
تو بيداري كه تو بيدار سيماي قشنگت جلو چشمام نمياد ولي توي خواب قضيه فرق ميكنه...
مي تونم هر چقدر كه دلم خواست ببينمت، با هم بريم بيرون ، تا صبح باهات حرف بزنم و يا
حتي در آغوشت بگيرم.......
آه خدا! من چقدر خودخواهم .
يه ذره كه فكر مي كنم مي بينم كه تو بيداري بيشتر مي تونم دوستت داشته باشم چون خودتي .
با تموم خوبي ها و بدي هات همه چيزت واقعيه حتي دروغ گفتن هات و دوست داشتن هات و
حتي ديگه دوستت ندارم هات.
لعنت به رويا چون تو خواب مي تونم ازت واسه خودم يه مريم مقدس بسازم يا يه معلوم الحال
اما اين رويا پردازي فقط خودخواهي من رو بيشتر و بيشتر ميكنه به خاطر همين ديگه نميخوام
به ياد تو سر رو بالش بزارم و نميخوام تورو ديگه حتي توي خواب ببينم
موفق باشین و سبز اندیش
نوشتم نامه اي بر برگ انجير شدم سرباز بدبخت عجب شير
نوشتم نامه اي بر برگ انگور شدم سرباز و گشتم از وطن دور
به خط گردن تراشيدن سرم را لباس ارتشي كردن تنم را
خداوندا ببين احوال مارا كلاغ پر مي برند گروهان مارا
چرا مادر مرا 20 ساله كردي در اين شهر غريب مرا آواره كردي
الهي مادري پسر نزايد اگر زايد عجب شيرش نيايد
گروهبانا مرا بيچاره كردي لباس شخصي ام را پاره كردي
گروهبانم چنان زد زير گوشم خيال مي كرد كه من سبزي فروشم
شدم سرباز نيروي زميني غذاي هر شبم شد سيب زميني
به ترمينال عجب شير چون رسيدم صداي طبل و شيپور را شنيدم
به دل گفتم كه اين طبل نظام است 2 سال شخصي گري بر من حرام است
به اردو ميروم با كوله پشتي به ما چاي ميدهند و نون خشكي
لباس ارتشي رنگ زمين است مخور مادر غم دنيا چنين است
شبي در پادگان بودم نگهبان دمي خواب و دمي گريان و پريشان
الهي خير نبيند سرگروهبان كه امشب باز مرا كرده نگهبان
نگهبانم نگهبان دم هنگ ستاره ميشمرم با يك دل تنگ
به حق ماه و خورشيد و ستاره اميدوارم كه برگردم دوباره
سلام به همه دوستاي خوبم
اين 2 ماهي كه تهران نبودم خيلي واسم موثر بود به خيلي چيز ها فكر مي كردم
و به خيلي نتيجه ها رسيدم كه بماند ! راستي بهت گفته بودم كه چرا ديگه فال
نميگيرم يا كف دست نميبينم و خواب تعبير نميكنم؟
دليل هاي زيادي داشت؛ كه يكيش خودم بودم يكي ديگش بي ظرفيت بودن
چند نفر ( شما كه به خودت نمي گيري كه؟؟؟!!)
يادته اولش فكر ميكردي سر كاريه و براي خودنماييه و بهم ميگفتي خالي بند ماهر!؟
يادته كه فكر ميكردي بهونه ايه واسه زنگ زدن؟ يادته قبل از اينكه پدر بزرگت فوت
كنه چيا بهت ميگفتم؟ يادته فكر ميكردي بوسيدن پروانه ها يك اتفاق ساده است؟
يادته تعداد عروسكهاي اتاقت رو بدون اينكه ديده باشم بهت گفتم چه احساسي
داشتي؟ يادته باور نمي كردي كه بتونم اسمت رو روي دستم ظاهر كنم؟ ؟؟؟؟
خب پيش مياد ديگه! منم خيلي چيز ها رو باور نميكنم اما وقتي جاها عوض شد
چي؟ كي بود كه به هر بهونه اي زنگ مي زد و تا صبح گريه مي كرد؟
كي بود كه مي گفت شماره 105 يا 23 ؟؟؟ بي خيال بابا! فكر شو ديگه نكن قول
دادم ديگه اين مسخره بازي ها ( البته به قول خودت ) رو در نيارم به جز واسه
چند نفر.....
اما حرف آخر : هر كسي تو جايگاه خودش كه باشه همه چيز درست ميشه :
يكي تو فكر آدمه يكي تو قلب آدم يكي تو دست آدمه و يكي زير پاي آدم ؛
رضا صادقي ميگه :
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
اين همه طلسم و ورد جاي خوش دعا كجاست
روش فكر كن
موفق باشي و سبز انديش
رسم زمونه :
تو چشم ميذاري من قايم ميشم .........
اما تو يکي ديگه رو پيدا ميکني
وقتی که نگهبانی میدادم کلی از حرفهای دلم رو نوشتم اما یادم رفت که
بیارمشون ایشالا هفته ی دیگه از شرمندگیتون در میام
سلام به همه دوستان خوبم مخصوصا اونايي كه خيلي دوستشون دارم
کم کم داره عید میشه و عیدتون مبارک!
تو اين چند روزه بدجوري دهنمون رو سرويس كردن هيچ تازه با بقيه اش
هم يه توالت فرنگي ساختن! هفته اول خدمت واقعا سخت بود كه قرار شد
خدا يه هفته از جهنمم كم كنه . تا مياي به غذاش عادت كني انواع سوء هاضمه ها
و شل و سفتي ها رو بايد تحمل كني و وقتي به غذاش عادت كردي ديگه فرقي
بين چلو كباب سلطاني و كتلت قايل نميشي ! دي : !
چهارشنبه كه ما رو فرستادن ماموريت يه غذايي دادن كه هيچ وقت فراموش نميكنم!
تو برد اسمشو گذاشته بودن قورمه سبزي اما من آخرش نفهميدم بايد با ني بخورمش
يا با قاشق 2 : عدد لوبيا، مقدار اندكي سبزي پاك نشده يا علف، يك كفگير برنج، 2
ملاقه آب ، يه كف دست گوشت نيم پز ! اينجا براي گرفتن يه ذره غذاي بيشتر بايد
مثل اليورتو يست دم چند نفر رو ببيني .
اينجا همه يه شكلند ، يه غذا ميخورن ، اما يه جور فكر نميكنن تنها چيزي كه اينجا
باعث مي شه كه راحت تر باشي اتحاد تيميه به شرطيكه رفيقهاي خوبي پيدا كني.
اينجا واسه يه تلفن زدن بايد مثل عمليات غير ممكن 123 از دژباني و بچه هاي ديگه
عبور كني. ( تو حسرت يه ويبره موبايل بودن خيلي سخته)
هركي از سرويسها استفاده مي كنه با آلبومي از خاطرات خدمتي هاي قبلي آشنا ميشه
اگه تو خونتون چاي الخوزي يا احمد و گلستان مي خوري اينجا چاي پشگل نشان به
خوردت مي دن .
خوب اينا سختي هاش بود. خداييش اينجا حمومي داره كه به استخر هتل هما و صدف
و اوين عوضش نميكنم فشار آب زياد و داغ واي چه حالي ميده! به خاطر همين حموم
سختي هاي يه هفته رو تحمل ميشه كرد ايجا ياد گرفتم بعضي موقع ها كوچكترين افراد
بزرگترين كارها رو ميكنن . اينجا ياد گرفتم شايد بتونم كسي رو زير پاهام له كنم اما
حق ندارم شخصيتشو زير سوال ببرم. اينجا قدر دوربينم رو فهميدم اينجا طلوع و
غروبي داره كه تو هيچ كارت پستالي نديدي غروبش دل پذير اما طلوعي دلتنگ داره
اينجا از نت تنها چيزي كه ميدونن اينه كه يا اينترنت كني يا چت بشي !
هواي يه قدم بيرون از پادگان با داخلش زمين تا آسمون فرق داره به قول يكي از بچه ها
"پشت ديوار هم غربته"
موفق باشید
لبخندي تلخ روي لبانم نقش بسته
ابر چشمانم در انتظار خلوتي براي گريستن
دستهايم بدون دستهايت يخ كرده
و پاهايم بدون همراهيت ناي عبور ندارد
قلبم ياراي زدن ندارد
لبهايم واژه خداحافظي را در خود حبس كرده
كله كچلم هنوز گرماي دستانت را در خود نگه داشته!!
ساعت فرياد ميزند برخيز
و قفل دهانت را بشكن
و آخرين نگاهش را به ياد بسپار
كه اين نگاه تنها اميدت براي گذران از سختي هاست
بايد بروم
افسوس كه فرمانده پادگانمان
دوست داشتن را سالهاست فراموش كرده است
واسه یه مدت خدانگهدار
موفق باشيد
میدونی فرق بین من و جوجه تیغی چیه؟
کسی جوجه تیغی رو به خاطر خارهاش نوازش نمیکنه
اما من
با این سر کچلم
از لذت نوازش محروم شدم
موفق باشین
سلام
دوباره محرم رسيد همه جا سياه. ديوارا كوچه ها خيابونا.
دل خيلي از خودمون هم سياهه .همه اش پر گناه و كثافت و ننگه
حداقال كه ديگه نميتوني به خودت دروغ بگي . فرقي نداره كه چقدر سينه بزني
يا از اين هيات به اون هيات بري ، مهم اينه كه دلت بره رو ويبره و اين دل
رو بتكونه .همه واقعه عاشورا رو 100 بار يا خيلي بيشتر شنيدن نكته
اصليش ميدوني چيه؟
خوباش رو سفيد اومدن بيرون
اما امشب ....
تاحالا خصوصي ترين جشني كه رفتي چي بوده؟
تاحالا خودت واسه خودت تولد گرفتي؟، كلاه رو سرت گذاشتي و شمع ها
رو فوت كني؟
تا حالا به خودت كادو دادي؟ تاحالا عكس دوستاتو گذاشتي كنار كيكت
و باهاشون عكس تكي بگيري؟
خواستم عكسهاشو بذارم كه ديدم عكسهاي مهموني خصوصيه .
حتي شما دوست عزيز؛
ديشب تنهايي سوييچ رو برداشتم و با يه فلاكس چايي تنهايي رفتم
آبعلي جوخيلي سنگيني تو ماشين بود
يه تصنيف ني رو گوشيم داشتم ( هموني كه مهدي ازش بدش مياد!)
اونو تا صبح گوشش دادم
فكر ميكنم اين تولد تنها تولدي بود كه توش به اندازه چند سال بزرگ شدم
سلام به همه
يه حس عجيبي دارم . نه خوبه نه بد.ته دلم آرومه . اما سرم پر فكر و خيال
يه زماني 4 تا هم خونه بوديم كه خيلي با هم صميمي بوديم . تو غمها ، شاديها
هميشه با هم بوديم. چه دعواهايي كه واسه هم ديگه نكرديم. همه تو اين مونده
بودن كه چه جوري 4 تا آدم چرا هميشه نمره هاشون بالا و مثل همه
گذشت و گذشت تا ترم 2 رسيد اما يه دفعه به خودم اومدم و ديدم 2 تاشون پر
كشيدن. حالا من موندم و اون. اونم رفت پي كار خودش و گه گاهي پيش هم
ميرفتيم.خلاصه حتي با ياد اون 2 تا ي ديگه هم خوش بوديم
اما حالا!
ديروز مراسم 7 سوميش بود
به همين سادگي
..........
سلام امشب باز از همون شبهاييه كه خيلي با من غريبه نيست .
امشب باز دلم حال و هوايي ديگه داره
از اون شبهاييه كه تا صبح بايد رو تختم غلت بخورم و آخرش مجبورمي شم باز
برم سراغ مسكن هام
امشب خيلي خوشحالم
به غير از من خيلي ها خوشحالن اما شادي من با اونا از يه جنس نيست
اما علتش مشتركه
يه حس غريبي ميگه ..........(اصلا به شما ربطي نداره! آخه شخصيه!!)
اينجورياست عزيز من
خلاصه امشب با بقيه شبها كلي فرق داره هم به خاطر عيد فطر هم به خاطر سالگرد تولد يكي از دوستام
يه احساسي دارم كه نگو( نميدونم خوبه ، نميدونم بده ، اما هر چي كه هستش مال خودمه )
تا حالا خواستي كه يه گل رو از توي يه گوني خار كه دورو برشو گرفتن بچيني؟
خيلي سخته نه؟
بي خيال
از همه بچه هايي كه كمكم كردن تا تونستيم خاطره ي خوبي رو واسه هم بسازيم ممنونم
فقط يه حرفي موند رو دلم اما نتونستم بهت بگم:
** تولدت مبارك **
و مرا در آغوشت بگیر
با من از نا گفته ها بگو
چون فرصت دوباره نیست
دستهایت را بگشا
و به سوی من بیا
تا از آخرین دیدار برایت بگویم
خنده ات برای چیست؟
مگر همانی نبودی که به سادگی ام می خندیدی؟
گریه ات برای چیست؟
من گریه هایم را کرده ام
مگر تو عاشقم بودی؟
پس این همه نا مهربانی برای چه بود؟
از چه میترسی؟
چون دیگر در کنارت نیستم؟
....
می توانستم تا ابد در کنارت باشم
ولی تو هرگز نخواستی
هرگز نخواستی تا چشمانت را باز کنی!
برایم لطفی بکن
چمدانم را بیاور
چون از قدیم گفته اند:
دوری و دوستی!
من میروم تا شاید تغییر کنی
من میروم تا دیگر به گریه هایم نخندی
من میروم و تو می مانی!
و این خاطره هاست که برایمان می ماند
|
|