|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
در تنهایی کسی همتای خورشید نیست
اگه تنها شدی با گرمای نگاهت خورشید شو
تا همه عاشقت باشند
گفت بنویس میمانم ،
نوشتم میروم ،
این غلط املائی مرا ویران کرد
و حالا باید روزی 100 مرتبه
از روی تنهائی بنویسم . . .
آمده ام خودم را تسلیم کنم.
**********
با باد آمده ای
و با باد خواهی رفت
به تو سپرده بودمش.....
به هزار و یک امید.....
و امروز برای هزار و یکمین بار......
دلم را میبرم ......
تا شکستگی اش را ....
گچ بگیرند

امشب غریبانه کو چه را گذشتم. فردا شهر غریبی را سفر ...
امروز تاریکتر از شب ٬ فردا را نمی دانم!
دیروز را مانده ام ٬ امروزم نیامده ٬ فردا...!
تمام نوشته هایم خط خط قدم هایی است که ناتوان ٬ به سویت شتابزده می آیند.
ولی بی فایده از ندیدن تو کوچه را بر می گردند. به امید فردایی که نمی دانم...
صدای برگشتنی زمزمه ی کوچه می شود٬ دوباره٬ سه باره ٬ و چند باری شنیده
می شود ٬ ولی دیده نه...!
پژواک انتظاربود و بس! انتظاری ترسناکتر از تنهایی شبهای بی شبگردی که
کابوسم می شدند.
دیگر تمام شدم!
سکوتی ممتد ٬ انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!!! من می روم!
ولی کوچه بی پایان است! غرق در بینهایتِ کوچه...
دیگر خودم را نمی یابم.
خدا نگهدارم!!!
بلاخره هر اومدنی یه رفتنی هم داره!
خیلی دوست داشتم یه طنز باحال بنویسم اما تقصیر منه! خب یه بازی باحال که همه توش بخندند!
اگه زنده موندم و برگشتم که هیچ اما اگه برنگشتم و به دلایلی موندگار شدم اونم هیچ!
دوست دارم قشنگ ترین و یا خوشمزه ترین خاطره ای رو که با هم داشتیم و کلی توش خندیدیم
و تو ذهنت مونده رو واسم بنویسی البته میدونم کلی خاطره خوب با هم داریم !!!!!
اول جای خالیت حس می شود ...
بعد پاک می شوی ...
بعد فراموش می شوی ...
بعد هم یک خاطره می شوی ...
چه با خداحافظی ..... چه بی خداحافظی
آری آری زندگی زیباست!
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیافروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه خاموش است
و خاموشی گناه ماست . . .
من عاشقم
عاشق خوبي ها ، مهرباني، لبخند
عاشق آب دادن به گلهاي بهاري
عاشق بوسيدن پروانه ها
من عاشقم
عاشق خواندن آرزوهاي مچاله شده يك ذهن پاك
عاشق باز كردن پنجره اي رو به ساحلي بكر
عاشق نوشتن از تو تا سحر
من عاشقم
عاشق راه رفتن به روي برف
عاشق رقصيدن به ساز يك گل
عاشق دزدكي گوش دادن به دعاي قبل اذان
من عاشقم
عاشق بوييدن ياس به هنگام سجود
عاشق گم كردن دست و پايم در هنگام سلام
عاشق ديدن غروب جمعه به ياد تو
من عاشقم
اما چه بگويم من عاشق عاقل ديوانه نما؟
دوباره سلام
سلام سلام سلام سلام به قدر تموم نامهربونيام سلام
نگرانم اما خوشحالم
مي ترسم اما خوشحالم
يه زندگي جديد ، يه آدم جديد با كلي خاطره از قديم
دو هفته ديگه بيشتر تو اين پيله نيستم
****
آشفتگي لحظه از دور ندايم داد
آواز سكوت شب آرام تكانم داد
رقصيدم و رقصيدم
چرخيدم و چرخيدم
بيگانه شدم خفتم
دستان صدايش ناز مستانه نيازم كرد
تصوير نگاهش سرخ باران خيالم كرد
عطر طلبش انگار روياي خدايم كرد
رقصيدم و رقصيدم
چرخيدم و چرخيدم
عاشق شدم و گشتم
پايان طوافم شد محراب نگاه آمد
افسانه كه حايل بود با نور به جا آمد
لب هاي نگاه از من با بوسه به بار آمد
رقصيدم و رقصيدم
چرخيدم و چرخيدم
نرگس شدم و رستم
سلام به خودم به تو و به همه كسانيكه دوستشون دارم
داره يه اتفاقاتي ميفته كه خيلي واسم خوشايند نيست اما بايد بهش عادت كنم
ميگن تو سفر بايد آدم ها رو شناخت ....
يا هو
گوش كن
يك نفر
آنطرف پنجره بسته
تورا مي خواند
ونسيم
لاي اين پرده آويخته را مي كاود
تا تورا دريابد
نور خورشيد كه از منزل پر مهر خدا آمده است
لب درگاه تو
در يك قدمي مي ماند
قلب اين پنجره از دست غم پرده
به تنگ آمده است
گوش كن
يك نفر در تو
تورا ميخواند
وخدايت آرام
در دل تنگ تو
آهسته تورا مي كاود
نه تو مي ماني
نه اندوه
ونه هيچ يك از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظ شادي كه گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند
و شايد قاب عكسي روي ديوار خيالم
لحظه ها عريانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
توبه آينه
نه!
آينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد
واگر بغض كني
آه از آينه دنيا كه چه ها خواهد كرد
گنجه ديروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف
بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش
ظرف اين لحظه وليكن خاليست
ساحت قلبت پذيراي چه كسي خواهد بود
غم كه از راه رسيد
در اين سينه بر او باز نكن
تا خدا يك رگ گردن باقيست
تا خدا مانده به غم، وعده ي اين خانه مده
سلام
عمق چشمانت
مهربانی قلبت
گرماي دستانت
همه ميراثي از يلداست
يلدا مبارك
ميداني خاطره چيست؟
خاطره ياد ديروز در گستره پهناور ذهن است
ياد امروز، ياد فردا، در آينده
خاطره روئيدن احساس بر ديواره گرم قلب است
كه با خون عجين خواهد شد
به رگها خواهد رفت
و تمامي وجود را خواهد پيمود
خاطرات تا ابد با ما همراهند
پس بگذاريم خاطراتي خوش باشند
خاطراتي از يك، دو سلام، از محبت ها ، از دوستي ها
خاطراتي كه در آن شاديهاست، زمزمهء آشنائيها، آشتي ها
آشتي با گل ، آشنائي با خوب بودنها ، خود بودن ها
خاطراتي كه در آن چشمه جاري خواهد بود و زمزمه اش شستشو خواهد داد
زنگارها را
دلها را شاد خواهد كرد
و همين جاست كه خدا را من خواهم ديد
خاطراتي كه در آن پيرزني شاد خواهد شد با يك احوال پرسي
مرد پيري مجذوب سلام گرمي
و كودكي تشنه با يك جرعه محبت سيراب خواهد شد
خاطراتي كه در آن چلچله ها شادند، سبزه ها خندان
بلبلان مستند وعلفها مي رقصند
خاطراتي كه درآن گلها زيبا هستند
وسلام بايد كرد
گل مريم، گل پونه، گل ميخك را
و
خاطراتي كه در آن گل زيباي سفيدي خواهد خنديد
و دل مست مرا تا ابد با خود خواهد برد
بهاری سبز و خرم
بهاری که موسم نشاط و امید است
بهاری که نه آنقدر سرد است که سردت کند
ونه آنقدر گرم که بسوزاندت!
دخترك غمگين و تنها بر روي زمين نشسته بود.
ميخواست با او سخن بگويد اما نمي توانست.
او مي خواست به پسرك از غم تنهايي و دربه دري بگويد
به او بگويد كه چقدر دوستش دارد
به او بگويد كه چه شبهايي به انتظارش نشسته است
به او بگويد كه چه روزهايي چشم انتظار ديدنش است
اما نمي دانست چگونه؟؟؟
به خداي خود التماس كرد
گريه سر داد
به او كه تنها اميدش بود
ناگهان معجزه اي رخ داد
و خداوند ۳۳۱۰ را آفريد
( البته يه خط تاليا هم روش بود)
تقديم به سامره عزيز!!
کوچه خلوت و بی صدا بود. هراز گاهی صدای ماشینی گذرا از دور دست به گوشش میرسید.
مرد آرام به کارش مشغول بود. در نیمه های شب در حالی که کسی اورا نمی دید کوچه هارا میروبید .
به در خانه ای رسید . دید بالای در آن چراغی روشن است. چشمش به روی پله ها افتاد .
بسته ای دید . با خود گفت : « عجب مردم کم حواسی پیدا میشوند ».
خواست تا در خانه را بزند و بسته را به صاحبخانه بدهد. بسته را بلند کرد. نامه ای رو بسته بود.
روی آن با خط بزرگ و کودکانه ای نوشته شده بود. مرد آن را خواند و لبخندی زد.
بار ديگر نامه را خواند:
« آقای رفتگر خسته نباشین »
مرد نوازنده:
مرد مي نواخت و زن ميرقصيد
سالها بود كه كارشان همين بود
روز و شب
شب و روز
بدون خستگي و بدون رخوت
مرد براي زن مي نواخت و زن براي مرد ميرقصيد
اما مردمان مي آمدند و ميرفتند
بعض ها كه كمي ذوق داشتند اندكي به آنها نظاره ميكردند
.....
بر صورتهاشان غبار نشسته بود
اما باز مرد مي نواخت و زن ميرقصيد
.......
گذشت و گذشت تا مردي از راه رسيد
لختي نگاه كرد و با خود لبخندي زد!
حالا ديگر غباري بر چهره ايشان نمي نشست
ديگر نه از گرما خبري بود و نه از سرما!
چون آن مرد تابلوي مرد نوازنده را خريده
و به موزه اي هديه داده بود!
هنوز هم مرد براي زن مي نوازد
و زن براي مرد ميرقصد!!
چشمهايش را باز كرد
نواي پرندگان گوشش را قلقلك ميداد
او ماوای پرندگان و سايبان خستگان بود
او يك درخت بود
سالها بود كه جهان را از يك نقطه مي نگريست
همسايگانش را به خوبي مي شناخت
تولد و مرگ خيلي ها را ديده بود
و با تكرار خاطرات آنها روزش را به شب مي دوخت
ياد آن پسر كوچك افتاد
همان كه از شاخه هايش بالا ميرفت تا دختر همسايه را ببيند
او كه عاشقي اش را زير سايه اش سپري كرده بود
او كه با معشوقش زير سايه درخت مي نشستند
به ياد شب عروسي پسر افتاد
شبي كه شاخه هايش را آذين بسته بودند
ناگهان از خواب پريد
چون حالا فرزند پسر داشت از شاخه هايش ...
بالا ميرفت !
تا حالا صلابت كوه را به سخره كشيده اي؟
كوه همان مشكلات توست
محكم و پا برجا ....
بلند و پر خطر .....
اما ارداه كوهنورد قوي تر است!
كوه همچون بازيچه اي در دستان تو مي تواند شود
البته اگر كوه نورد باشي!
برخيز و تلاش كن
بلند شو و با بازيچه ات بجنگ !
جاي تو بر فراز قله است
بلند شو و به جايگاهت برس
آسمان رابنگر
كه چگونه بستر خودرا بر پيكره گيتي پهن كرده است
بنگر كه چگونه پرندگان خود را در آن آزاد مي بينند
درياب كه پرندگان اميدشان غوطه ور شدن در بيكرانه هاست
به سان پرنده گان شو
آزاد و رها ......
سريع و چابك .....
همچو پرنده به هر سويي پرواز كن
ولي به خانه باز گرد !
كه شايد چشماني در انتظار تو باشند .
خورشيد گرما به رايگان مي فروخت
زمين داغ و سوزان بود
پاهايش مي سوخت ؛
اما با جديت به راهش ادامه ميداد
......
عرق سردي بر چهره اش نشسته بود
شروع به بالا رفتن كرد
بالا رفت و بالا رفت
ناگهان
پايش لغزيد
كمي به عقب سر خورد
اما بارش را رها نكرد
خود را بالا كشيد
بالا رفت و بالا رفت
تا به بالا رسيد
به اطراف نگريست
خانه را ديد
و اينبار شروع به پايين رفتن كرد
مواظب بود نلغزد!
با احتياط و نگران ........
نگران از اين كه مبادا بارش را از دست بدهد
بالا رفت و بالا رفت
پايين رفت و پايين رفت
تا به خانه رسيد
بارش را به انبار برد
و از پس دانه اي ديگر خانه را ترك گفت
چون زمستان در راه بود
مورچه ي قصه ما :" خدا قوت "
تو نيز چنان باش
البته اگر مي تواني !!!!
هر جاي رود خانه زندگي هستي باش
اما نا اميد نباش
به جنگ با سختي برو
كه حتما از پس سنگلاخ زندگاني
بهشتي نهفته باشد !!!
شب هنگام وقتي خورشيد پشت درهاي بسته شب ميميرد به آسمان نگاه كن. دريايي از
مرواريدهاي درخشان به تو چشمك ميزنند. ستارگان براي رسيدن به نگاه تو خود را به هر
دري ميزنند.آهنگ بي صداي ستارگان با عظمت شب در مي آميزد وكائنات هارموني زيباي
سكوت را مي سازند.
اينها همه تجلي حق هستند . لازم نيست در دهكده اي دور يا بر فراز كوهستان باشي فقط
كافي است ديدي از روي معرفت داشته باشي؛ همين! حتي اگر شده براي يك بار سكوت شب
را نظاره كن تو خود عاشقش ميشوي .....
زندگي....
زندگي تكرار ثانيه هاست
زندگي جاري شدن در جويبار خاطره هاست
زندگي چرخه ي بي پايان دلبستگي ها و وداع گفتن هاست
زندگي پرتويي از نور هستي بر پيكره ي بي جان طبيعت است
زندگي مكاني براي عاشق شدن است ......
|
|