تبليغاتX
زندگی برای زیستن
 
زندگی برای زیستن
 
 
دغدغه های یه پسر 24 ساله
 
 

سلام به همه اینم از آخرین روز مرخصی من!

موفق باشین

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 8:52  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 15:16  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
سلام درست ۶ سال پیش همین موقع من نخوابیدم

میدونی چرا؟ از بس این تحفه خان زر زر میکرد!

خوب به هر حال داداشمه دیگه! تولدش مبارک

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 23:24  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

سلام خوبين؟

من از دوستاي نزديكم واقعا معذرت مي خوام بابت اس ام اس هاي و تماسهاي

بي پاسخشون آخه .......

ولش كن امروز امير حسين اومد مثلا نماز بخونه! تقريبا طرفهاي اذان مغرب بود

خيلي باحال يه دوش گرفت بدل از وضو! ( فكر كنم يه جور غسل جديده! آخه تمام

دستشويي رو آبياري كرد . خلاصه اومد پيشم و گفت وقت افطار كي ميشه؟

بنده خدا هنوز تو توهم ماه رمضونه!! منم بهش گفتم 20 دقيقه ي ديگه .

ازش پرسيدم واسه چي؟ عمو پورنگ كه اون موقع نداره اونم دستاشو زد به كمرش

و خيلي جدي بهم گفت خره! مي خوام نماز بخونم!! ارور ميدونين چيه؟ از همونا!)

گفتم مگه بلدي؟ گفت آره خوبم بلدم دستاتو ميكني تو گوشت و در مياري و

سوره ي لاله!! ( جدي نگيرين تركيب سوره هاي قرآنه!!) رو مي خوني و هر دفعه

2 بار مهر رو بوس مي كني و تموم ميشه. گفتم باشه فعلا پس برو بازي كن هر

 موقع اذان شد صداتمي كنم .

وقتي اذان شد ديدم صدايي نمي آد رفتم ديدم بعله آقا روي سجاده خوابش برده!

بد جوري بغض گلو مو گرفت ......

اين عكس تقريبا 2 يا 3 ساله شه

موفق باشيد و سبز انديش

 
فرداي روزي كه از مكه اومد اين عكسو گرفتم

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 22:27  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

سلام

هي خدايا منو چرا آخه؟ آخه چقدر اين بشر بايد منو اذيت كنه؟

مگه من آدم نيستم؟ منم غرور دارم آخه

قضيه از اين قراره رفته بودم داداشم رو از پيش دبستاني تحويل بگيرم و ببرمش خونه

مادر بزرگم بعد از 5 مين كه تعطيل شدند بچه ها مثل مور و ملخ ريختند بيرون داداشمم به

عنوان سر دسته ارازل و اوباش داشت ميومد كه يهو منو ديد ! ناگهان چشماش مثل فيلمها

يه برقي زد و دويد طرفم . نزديكم كه رسيد بلند داد زد سلام داداش گلم خوبي عزيزم كجا بودي

من دلم واست تنگ شده بود و از اين حرفها منم كه به سختي شوكه شده بودم فكر كردم

حتما خدا دلش به رحم اومده و ايمر حسين رو سر به راه كرده منم سرخوش، شاد ، شنگول و

خلاصه انگار به خر تيتاب داده بودن دستش رو گرفتم و به راه افتاديم . يه ذره كه از مدرسه دور شديم

بهم گفت : هوي حال كردي چقدر تحويلت گرفتم؟

آقا منو ميگي اعصابم همچين ريخت به هم كه

دستشو گرفتم و بردمش خونه و تا 2 روز باهاش حرف نزدم وپشت دستم رو داغ كردم كه ديگه

نرم ببرمش جايي
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 19:8  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
حقیقتش واسه کنکور کاردانی به کارشناسی خیلی اذیت شدم از یه هفته قبلش حوصله

 هیچ کاری رو نداشتم و حسای بهم ریخته و شلخته شده بودم ناخن سیاه موی بلند واه واه واه

خلاصه این داداش امیر حسین ما هم که از اون سیریشهاست ( سعید میدونه ماجرا چیه)!!!

امروز اومد رو تختم منم که حسابی تو خواب و رویا ! باز شروع کرد به گیر دادن

گفت من رو خدا آفریده تو رو شیطون باز به خودم گفتم شروع شد!

تو عالم خواب و بیداری بهش گفتم نه همه رو خدا آفریده گفت نه اگه خدا

تورو افریده پس چرا اینقدر زشتی؟؟؟

 

( خدایا!!!)

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 16:55  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
تا حالا دیدی بعضی موقع ها کسی یه حرفی بهت میزنه ولی نمیتونی جوابشو بدی؟

امروز امیر حسین داداشم که ۶ سالشه داشت با من بحث میکرد .

به من گفت تو خدا رو دوست داری؟

من گفتم آره

گفت فرشته ها رو چی؟ اونا رو هم دوست داری؟

گفتم خوب آره

گفت شیطون رو هم دوست داری؟

گفتم نه

گفت تو که خدارو دوست داری و فرشته های مهربون رو هم دوست داری

و از شیطون بدت میاد پس چرا اتاقت کثیفه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

من موندم جوابشو چی بدم!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 14:5  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 
  بالا