|
زندگی برای زیستن
|
||
|
دغدغه های یه پسر 24 ساله |
سلام به همه اینم از آخرین روز مرخصی من!
موفق باشین

میدونی چرا؟ از بس این تحفه خان زر زر میکرد!![]()
خوب به هر حال داداشمه دیگه! تولدش مبارک

سلام خوبين؟
من از دوستاي نزديكم واقعا معذرت مي خوام بابت اس ام اس هاي و تماسهاي
بي پاسخشون آخه .......
ولش كن امروز امير حسين اومد مثلا نماز بخونه! تقريبا طرفهاي اذان مغرب بود
خيلي باحال يه دوش گرفت بدل از وضو! ( فكر كنم يه جور غسل جديده! آخه تمام
دستشويي رو آبياري كرد . خلاصه اومد پيشم و گفت وقت افطار كي ميشه؟
بنده خدا هنوز تو توهم ماه رمضونه!! منم بهش گفتم 20 دقيقه ي ديگه .
ازش پرسيدم واسه چي؟ عمو پورنگ كه اون موقع نداره اونم دستاشو زد به كمرش
و خيلي جدي بهم گفت خره! مي خوام نماز بخونم!! ارور ميدونين چيه؟ از همونا!)
گفتم مگه بلدي؟ گفت آره خوبم بلدم دستاتو ميكني تو گوشت و در مياري و
سوره ي لاله!! ( جدي نگيرين تركيب سوره هاي قرآنه!!) رو مي خوني و هر دفعه
2 بار مهر رو بوس مي كني و تموم ميشه. گفتم باشه فعلا پس برو بازي كن هر
موقع اذان شد صداتمي كنم .
وقتي اذان شد ديدم صدايي نمي آد رفتم ديدم بعله آقا روي سجاده خوابش برده!
بد جوري بغض گلو مو گرفت ......
اين عكس تقريبا 2 يا 3 ساله شه
موفق باشيد و سبز انديش
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
هیچ کاری رو نداشتم و حسای بهم ریخته و شلخته شده بودم ناخن سیاه موی بلند واه واه واه
خلاصه این داداش امیر حسین ما هم که از اون سیریشهاست ( سعید میدونه ماجرا چیه)!!!
امروز اومد رو تختم منم که حسابی تو خواب و رویا ! باز شروع کرد به گیر دادن
گفت من رو خدا آفریده تو رو شیطون باز به خودم گفتم شروع شد!
تو عالم خواب و بیداری بهش گفتم نه همه رو خدا آفریده گفت نه اگه خدا
تورو افریده پس چرا اینقدر زشتی؟؟؟
( خدایا!!!)
امروز امیر حسین داداشم که ۶ سالشه داشت با من بحث میکرد .
به من گفت تو خدا رو دوست داری؟
من گفتم آره
گفت فرشته ها رو چی؟ اونا رو هم دوست داری؟
گفتم خوب آره
گفت شیطون رو هم دوست داری؟
گفتم نه
گفت تو که خدارو دوست داری و فرشته های مهربون رو هم دوست داری
و از شیطون بدت میاد پس چرا اتاقت کثیفه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
من موندم جوابشو چی بدم!!
|
|