تبليغاتX
زندگی برای زیستن
 
زندگی برای زیستن
 
 
دغدغه های یه پسر 24 ساله
 

درود بر شما !

اندر کتب تاریخی جهانگردی و پارس گردی چنین آورده اند که در یوم 11 اردی بهشت سنه 1388 مطابق

با سالروز میلاد میمون و مبارک آن دخـمــل بابا، آن یگانه و بیتا ، آن شاخه گل نبات، بهارالدین ثبات ،

کاروانسالار کیوان توری بنا نهاده و همگی عزم سفر کرده بودند.

ما نیز به توصیه دوستان و مهربانان عمل کرده و قصد سفر کردیم. پسین شب با امیر الدوله بلور فروش

تبانی کرده و با قول گزاردیم که با یکدگر به میعاد گاه برویم . خروس خان از خواب ناز سر بر نهادیم و

هر چه منتظر زنگ ایشان شدیم صدایی از این موتورولاه! بیرون بر نیامد . به ابو کیوان اس ام اسی فرو

فرستادیم که ایها الشیخ چه نشسته ای که فلانی را دختر پادشاه هفتم ، در محبس انداخته و اخباری

از حالات وی به دست نیامده است. ابو کیوان در  پاسخ تحفه ای شامل رقم همراه برادر ایشان ؛

ابن حمیدبر من فرستاد و به موفایل ایشان زنگ زده و او را از خواب ناز بیرون فرستادیم و در پاسخ به

ناسزاهایایشان فرمودیم که امیر را بیدار نماید.  بعد از اندکی امیر الدوله با مرکبی به نزدیک بیت ما آمد

و چندین سوت بلبلی بر من روانه ساخت ومن همراه وی شدم و با هم به چهار سوق ونک نزول اجلال

نمودیم .

*******

واویلتا ! دو صد دوست و آشنا وغریب در آن مکان گرد هم آمده بودند. حدود 158 نفر با آشنایان سلام و

علیکی  نمودیم و سوار بر مرکب خود که اسکانیایی نارنجی رنگ بود شدیم. جارچی ها کــو س رفتن

زدند و  با یاد و نام خدای سفر خویش را به ارگ گوگد و دشت لاله های واژگون گلپایپان آغاز کردیم .

از آن جهت که ناشتا بودیم میل به صرف اندکی نان و مخلفات نمودیم و لطف دوستان شامل حال ما

گردیدو حسابی خوشمزه خوردیم. مطریان ساز های خود درون سی دی نهاده و آهنگ های بسیار از

درون باندهای ماشین بیرون آمده و همگان را تحت سحر و جادو نموده و کرم رقص درون تنبان ها کرده و

چنان که عروسی عمه شان است. پس از ساعتی برای صرف ناشتا در کاروانسرای مارال تلپ شده و

سفارش املتی دبش نمودیم . تا آمدن صبحانه اندکی از دوستان که فشار زندگی امانشان نمیداد ، ره

تالار اندیشه بر گرفته و لـخـتــی منتظر ایشان شدیم .

درود خدا بر آن مرد پاک ، آن دوست سینه چاک ،آن دوست باطنی و ظاهری ، شیخ علیرضا نادری باد.

ابو آرن و افشین الملوک سلاخ به یاری کیوان شتافتند و زحمت پخش صبحانه را متحمل شدند



صبحانه را که درون شکم فرستادیم . اس ام اسی از طرف ابو آرن بر ما نازل شد که هر جا هستی

بدون فوت وقت به جانب مستراح فرود آی البته به همراه وسایل فتو قرافی! ما نیز دعوت وی لبیک

گفته و به سوی مستراح روانه شدیم . کالسکه ای دیدیم از برای نکاح که شاه داماد عروس خویش

را بر آن می نهاده و عکس تکی از آن مرکب زیبا انداختیم


بر مرکب خویش سوار گردیده و دوباره برن وبرقص . تا به جایی که اصوات ساسی و علیش و بقیه

مطربان این مرز و بوم در هم قاطی گردیده بودند.


 

 بنا یه پیشنهاد شیخنا ابو کیوان ( دامت کروباتو) شروع به بازی حکم نمودیم . بازی بدین قرار است که

هرکس فرا خور طبع امری کرده و بر کاغذی نوشته و از طرفی نامها را بر کاغذی دیگر نبشته و هر کدام

را درون ظرفی نهاده و از درون ظرفها حکمی و نامی به قرعه درآورده و آن شخص می باید حکم را اجرا

نماید و الا فدیه خود را بپردازد. شیخنا ابو کیوان نامها و حکم ها بر خوانده و ابو آرن فدیه ها را جمع می

کرد. دم به دم استرس ها  بیشتر میگردید. حکم ها بدین قرار بود :


ام الندا 5 مرتبه بلند شو و برنشین و پاهایت را دراز کن .

ابوالفرهاد : دقایقی با ریتم جواتی برقص .

 و بر من چنین حکم شد:

بلند شو بشین  و برقص و ماتم گیر! . ما نیز چنین کردیم و هنگام بزم همگان می خندیدن و هنگام

عزاداریمان نیز همگان می خندیدند. باری کاروان ایستاد تا بقیه کاروانیان نیز باز رسند و من نیز شروع

به فتوغرافی کردم



دوباره کاروان شروع به حرکت به سمت دیار گلپایگان نمود و به هنگام رسیدن بدان مکان گروهی از

ارازل و حرامیان بر ما رکب زدند که با دلاوری های ابو آرن و ابن سلاخ ابو افشین غائله به اتمام رسید



ما نیز رشادت به خرج داده و کلاه رئیس حرامیان را به غنیمت گرفتیم . باشد که دیگر از این غلط ها

نکنند



ارگ گوگد گلپایگان بنایی بود خشتی و به غایت زیبا و خیلی باحال می نمود . هوا عالی و رایحه گل

های بهاری همه جا افکنده بود ما نیز شروع کردیم به عکس تکی انداختن و خوشحال و شادمان

از غنیمت به دست آمده




خوشحال و شادمان به این ور آن ور قلعه سرک کشیدیم و هی عکس وهی عکس و هی عکس

شیخنا ابو کیوان ندای عکس تکی بر نهاده و عکسی تکی با اکثر همسفران به یادگار انداختیم



دوباره سوار بر مرکبان شدیم و دیدیم که راکب میدل باسی تصدیق ندارد و اهالی آن مرکب را

بین اتوبوس های دگر تقسیم کرده و با همرهان تازه نفس به سمت کاروان سرایی از برای صرف ناهار

به راه افتادیم و باز هم بزن و برقص .به ناگاه باران رحمت الهی فرو بریخت و آسمان سیاه وزمین

خیس . بر کاروانسرایی فرود آمدیم و باز هم دوستان به کمک آمده و اطعام را پخش نمودند و  اغذیه

را تناول نمودیم و باز زیر باران سفر خود به سمت دشت لاله های واژگون ادامه دادیم 




و باز ادامه بازی حکم و بزن و برقص و خنده و شادمانی!



حکم : تنفس در درون ارسی نزدیک ترین جنس مخالف



گاز گرفتن شست پای بقلی

باری به دشت لاله ها رسیدیم و دوستان از ماشین پیاده شده و پای پیاده روانه دشت گردیدند در آن

مکان لاله ها روییده و در آسمان صحنه های شرم آور دیده و سپس از خجلت سر ها فرو انداخته بودند.

دشتی زیبا و هوایی دل انگیز و گل هایی چه تماشایی . دوباره دوربین در آورده و عکس ها

می انداختیم یار  مهربان ما سمیرا الحق و والانصاف سنگ تمام بر ما نهاد و میوه و آجیل ما را تامین

نمود.






آواز برگشت ما را از حال خوش بیرون آورد و کم کم مسیر پیموده را باز گشتیم و سوار مرکب ها شدیم

و دوباره عشق حال و بازی و رقص و آواز  . یاری را یافتم فنر قورت داده و بر آتش نشسته ! آنقدر با

وی برقصیدم که یادمان رفت ...

این بار بازی اعداد و ارقام آغاز کردیم. م دوستان به القاب زیر نای آمدند!

یکی از دوستان : محمد شعبان به دلیل هوش و فراست ایشان!

ندا السلطنه : کدو کپکی

ابو الامیر بندور : دبه

و ...

 القصه در آخر ابو کیوان آواز دل انگیز سر داد و ما را در حال خوش نمود . سیاهه شهر مان طهران

نوید اتمام سفر داد و ما را با دلتنگی هایش تنها گزارد.



جا داره از اینجا از چند تا از دوستان عزیزم تشکر کنم

 سمیرا (کیام ) و دوستای خوبش مخصوصا رانی طالبی به خاطر اینکه من شرمنده می کنه و به گفته

خودش مادر زنم خیلی من رو دوست داره

افشین و آرن به خاطر زحمت هایی که کشیدند

هستی و آتوسا و کیانا و سمیرا ش و بهارو ندا و امیر بندور هم دمتون گرم

عکس ها رو هم که با هم صحبت می کنیم!!! چشمک

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:25  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام


سلامی  یه بلندیه شب یلدا به تو دوست خوبم و به شما دشمن مقتدرم

چیه یکه خوردی؟

مگه بده آدم به دشمن خودش سلام کنه؟

دشمن عزبزم ازت ممنونم به خاطر اینکه واست مهم هستم تا جایی که می خوای سر به تنم نباشه!

همین شیطنت های توه که باعث می شه من روز به روز قوی تر شم و بزرگتر

تا جایی که کم کم داره پایه های سلطنتم هر روز محکم و محکم تر میشه ( 1 )

پس اگه دوست خوبم نیستی بهترین دشمنم باش


*******

امشب شب یلداست

شب گنده ی سال

شب صله ارحام ، آجیل ، انار دونه دونه با گلپر ، هندونه ( 2 ) ، فال حافظ ( 3 ) و لبو و کلی خوشمزه

دیگه که بنا به سلیقه حاج خانوم و کرم حاج آقا ظرف سیم ثانیه درو می شه!

پس محفلتان اهورایی و جیب هایتان نا خالی ( از رو خسیسی نه ها! ) و لنگ هایتان رو قالی!

یلدا بر میراث داران پاک اهورامزدا مبارک


******

تا حالا ظرف 3 روز چند نفر از دوستات رو دیدی؟

یکی؟ ( 4 ) 10 تا؟ 100 تا؟ یه گونی؟ 6 تا خاور؟ ( 5 )

از غدیر تا یلدا جشنواره دوستان من بود از اون الهام بگو که مثل بختک از کهریزک افتاد به جونمون تا

اون کیوان کهن!

از روز غدیر ( اولا مبارک به همه سادات عزیز ) که رفتیم کهریزک تا جمعه ساعت 10 شب که رسیدم

خونه همه اش در حال بوسیدن و دست دادن و خداحافظی بودم ( 7 )


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت 9


یه میتینگ اجباری با برو بچزی نظیر کیوان ، محمد رضا ، وحید تخصه ، مهدی میمند ، افشین و

دو بانوی گرانقدر تا خود ایستگاخ حرم مطهر فک زدیم و کلیپ دیدیم و بعضیاشون و بلو توث کردیم

تازه از مترو پیاده شدیم که ییهو نگین فسقلس رو دیدیم که مثل کوزت یخ کرده و یه گوشه کز کرده

با بچه ها جمع شدیم و رفتیم کهریزک تااون همه شیرینی رو بین دوستای کهریزکیمون پخش کنیم (8)


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت 11


الان تو کهریزکیم شیرینی ها کم کم داره بین مامان بزرگای تنها ( البته مگه ماها مردیم؟ ) پخش میشه

همه دارن زحمت می کشن از جمله سمیرا ش کیوان امیرمهدی زهرا آرن (9) و داداشش فرشته و مادرش

الهام جواد پیر بابا، احمد طالعی، امیرعلی و چند تا دیگه از دوستای جدیدم

خلاصه کلی درد و دل کردیم و خندیدیم و گاهی اوقات بغض کردیم به هر حال زدیم بیرون ورفتیم یه سمت

آسایشگاه معلولین آقا  یه گروه دف نوازم اونجا بودن که در مراسم های میلاد و .. اونجا میان و دف میزنن

دست همه اشون درد نکنه رفتیم دم نمازخانه و دیدیم علی ویکتور یا موتور خودشو رسونده به ما و داره طریقه

 فشن شدن در 3 سوت با روش ابداعیه مرحوم ادیسون به به نفر با مدل موی جواتی( از این مو ببعی ها که

فنر  قورت دادن ) رو یاد میده ( 10 ) تازه اش هم کلی شکلات و شیرینی یه آقا فیلم برداره داد تا ازت فیلم

بگیره!

 دف نوازان یه اکثر اطاقها سر زدیم و شیرینی پخش کردیم ( 11 ) و یه سر یه باغ پرندگان و چرندگان

اونجا زدیم و پیش علیرضا بیدقی قهرمان وزنه برداری سابق ایران ( 12) عمو حسن با اون جوکهای

با لهجه اش!  زدیمم و درا رو بستیم و د بزن و برقص! راستی کسی از حسین خبر داره؟

کهریزک که تمومید من و ویکتور و آرن و الهام و سمیرا و کیوان تشکیل کمپوت مخلوط 206 دایم و بقیه

بچه ها اعضای گروه نقش ماهی های ساردین در قوطی با از این ون ها رو دادن! و رفتیم به خونه!


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت13


عمرا! زهی خیال باطل ! فکر کردی به این زودیا تموم شد؟

نه داداش! دلت، دماغت ، خلاصه هر جاییت که دوست داری بسوزه تازه قار قور ها رو باید رفع کنیم!

البته ما کمپوتیا به کرانچی و کمی گز میل ، صرف ، کوفت و نوش جان کردیم ( 13 ) و رفتیم کنتاکی

سر ولی عصر و جاتون خالی دیگه! سمیرا باز سیب زمنی خورد و ما سیب زمینی! و کلی خندیدیم

و یه آقاهه بود که مدل ابروهاش !!! ( 14 )


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت 16


دوباره کمی کرک و پر گروه ریخت و کمتر شدیم و رفتیم سینما آزادی و بلیط که گیرمون نیومد عوضش کلی

پله برقی سوار شدیم ( 15 )   و رفتیم سینما عصر جدید فیلم بسیار قشنگ خنده دار و مزخرف چارچنگولی

یا بهرام و شهرام (16 ) و اینا نزاشتن که بخوابم


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت 19


الان تو خیابون ستارخان داریم در به درد دنبال قرص واسه علی ویکتور و موز شماره 6 تا 7 واسه کیوان

می گردیم و بعد از اینکه آدرس موز فروشی رو پیدا کردیم رفتیم کیوان رو آزادی پیاده کردیم تا باهاش عسک

بگیره و ببره واسه بچه محل هاشون و تا پیاده شد 3 نفری زدیم و خوندیم و بسی شادمانی کردیم و رفتیم لبو

بخریم و 3 تا موز اشانتیون گرفتیم ( 17 ) و بریدم دم خونه سمیرا اینا که نبود !

ما هم زنگ زدیم به امیر بندور و رفتیم دم خونشون و آقا هنوز از حموم نسومده بود و سحر از پشت پنجره

با ما کمی ویدئو کنفرانس کرد و همه چیز دست به دست داد تا من و علی و آرن 3 تایی تنها باشیم!


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت 20


خودتون میدونین که اگه 3 تا جوون پیر تنها باشن یا میرن معتاد میشن یا میرن فرحزاد!

از اونجایی که ما معتاد نیستیم! رفتیم فرحزاد و کلی حرف زدیم و تجربه اندوختیم و آرن از چیز هایی

صحبت کرد که واقعا افق دیدم نسیت به زندگی عوض شد ( آرن جان ممنونم )


چهار شنبه 27 /9 / 87 ساعت 23


من خوابم چی می خوای از جون من؟


پنج شنبه 28/ 9/ 87 ساعت 11


خونه تکونی کردم رفتم دانشگاه و بعدش زدیم فرحزاد! با بچه های یونی( 18 )  و بعدش خون مامان

بزرگم و ایناش کاملا خانوادگیه!


جمعه 29 /9/ 87 ساعت 7

 
دیدم که کسی باهام نمیاد کوه منم که کرمش افتاده بر اندامم! با کمک دوستم گلنار با به اکیپ زدم

درکه و کلی مهمات خریدم کلی حالشو بردیم  البته حسام همچنان در درکه مشغول نواختن بود!

و ساعت 1  برگشتم پایین و رفتم یونی و یه امتحان دادم و پیچوندم و رفتم مراسم شب یلدا!

با قیافه در پیت رفتم قاطی یه خاور آدم! چقدر حال داد! جدیدا قدیما! همه هستن!

اصلا انتظار دیدن افسانه جونم رو نداشتم! به 2 نفر کلی احوال پرسی کردم تازه یادم افتاد فرانکه!

امیر هستم که دلم واسش تنگ شده بود. مریم و شادی که 2 سال بود تدیده بودمشون

لادن و سعید جونم رو که هفته پیش دیدم پیتر محمد ایزدی، بهناز و فرگل و فهیت و فواد و محسن

مهدی یوسفی ومیمند امیتیش و مادر! یگانه و مامان ، ندا ، مرجانه و مامان و باباش ، سپیده و فرانک

شکیبا ، فرناز ، کتایون و یاشار و کیوان، فتانه ، امیر علی و امیر مهدی و فرشته ، نگین . مامانش

احمد طالعی ، حسن سیستم ، شهروز! افشین نگار ، و خیلی های دیگه

خلاصه کلی لبو خوردم ( 19 ) و زدیم و خوندیم و رقصیدیم و حال کردیم و چی بگم؟

مموری بود که پر و خالی می شد! البته سیامک جان فکر نکن زرنگی!

این همه عکس تکی! بگذریم! من اینقدر لبو خوردم که از اعماق ته ام خون گریه می کنم !


جمعه 29 /9/ 87 ساعت 7

  من و الهام و الهام ( شما با من صحبت کن! ) ندایا رفتیم فرحزاد تا به بقیه برسیم! اما اون الهام رفت

خونشون و ما به بقیه پیوستیمو زدیم تو سر هم و ما بازم پیچومدیم!


جمعه 29 /9/ 87 ساعت21


من و x و Y رفتیم سمت سعادت آباد و آرن اومد دنبالمون و رفتیم پیش علی و z !!

بمون تو خماریش! و پس از صرف! قلیان  زدیم بیرون و با بزن و برقص و ویبره در اندامها زندگی کردیم!

تازه! موهای علی گیر کرد به پنجره!


جمعه 29 /9/ 87 ساعت23


 من خوابیدم به خدا تموم شد اصلا بیا بگرد! از بقیه خبری تا کنون منتشر نشده است!


**************

 

ممنون از همه دوستای عزیزم مخصوصا اون آخریاش


نظر یادت نره! عکس ها در ادامه مطلب و توضیح آخر اینکه عکس ها یه خاطر یه مسائلی با کیفیت

پایین اینجا گذاشته می شه


____________________________________________________________________________

پی نوشت ها!

1) حیف که جای ملکه خالیه!!

2 ) مراقب باش زیاد نخوری تا گندم ها رو نصفه شبی آب ندی!!

3) وای به روزی که حاجت ها قاطی بشه !

4) احتمالا خودت اونم جلو آینه!

5) بابا ریلیشن شیپ! ( خاک بر سر بی سواتت کنن یعنی روابط عمومی! )

6) خوب اندازه یه دایناسور سنه شه

7) البته با رعایت موازین شرعی ( آقایون لپ راستم و خانوم ها لپ چپم !

8 ) من نمیدونم چرا اکثر دوستای کهریزکیمون خانومن؟؟؟!!

9 ) آرن یا همون علیرضا نادریه عزیزم که درس های زیادی ازش گرفتم

10 ) ارغوان 4 اطاق 2 علی آقاهه بهم گفت آدرسشو بهت بدم تا یه کلاس خصوصی واسش بزاری

11) خودتون میدونین که منم یواشکی ، پاستیل ، قضیه ... آره!!

12 ) اون موقع  رضا زاده داشت ساک ورزشیه جدیدشو که کادو تولد گرفته بود بر میداشت که بره سر  تمرین نوجوانان

13) میل واسه سمیرا ، صرف واسه الهام ، نوش جان واسه آرن و کوفت مال من و ویکتور و کیوان بود

14) به خدا واژه کم آوردم

15) حالا الهام بگو تورو خدا منو باز ببرین تهران پله برقی سوار کنین

16) نخیر بنده احمد هستم و اخوی محمود

17 ) علی من که ندیدم!

18) خوب نمی خوام معتاد شم مگه زوره

19 ) هم از این لحاظ هم از اون لحاظ!



ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:39  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
سلام

به گزارش نوشتم که پاک شد

شرمنده حسش نبود که از اول بنویسم!

همین چند تا عکس رو داشته باشین تا بعد!!!













اینم آخر و عاقبت حسام دوست عزیزم!!!
 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 19:47  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 

سلام به همه

 دیروز بعد از مدتها با دوستای قدیمی زدم بیرون

رفتیم بندک همون جایی که واسه خودش یه زمانی برو بیایی پیش مون داشت.

اولش هیچکیو نمیشناختم  خیر سرم ۲ ساله که زیاد آفتابی نشده بودم اونم تو این جمع ها

قدیمی ها رو شاید تو مهمونیا و پارتی ها میدیدم ولی خداییش این همه آدم ( حدود ۴۰ نفر)

رو ببینی و بجز ۵ ۶ نفرو نشناسی خیلی ستمه!!.

اول که رفتم تو مترو فقط لادن رو شناختم و خواستم بمونم تا امیر علی بیاد با هم بریم که مرضیه

نذاشت. نمیدونم از کجا فهمیده بود تو کیف من پر از خوشمزه است . ( از اون پاستیل هاش بگم

یا از آلبالو یخی؟) خلاصه کلی مزه ریختیم تا مترو کرج!!! اونجا همه جمع بودن :کیوان و دایی فخرالدین

بد شانس و ... بعد از اینکه سوار اتوبوس شدیم تازه فهمیدیم گیر عجب جوادی افتادیم!!

آخه راننده اتوبوس معلوم نبود رپ باز بود؟ متال باز بود؟ سنتی کار بود؟ با قدیمی ها حال میکرد؟

یه سی دی داشت که از ساسی مانکن تا جواد یساری و بقیه خوانندگان فسیل و نوپا و اجنبی و این

ور آبی داشت!!

با صدای استاد یساری  کمی به اصل خودمون یعنی جوادیسم رجعت کردیم .رسیدیم به ترافیک که نه

بیشتر شبیه پارکینگ ماشینها ! یواش یواش رفتیم جلو و پیاده که شدیم رفتیم بقالی یه آقاهه که از فرط

دیدن این همه مشتری داشت بال در میاورد و آت و آشغال و آب معدنی و از این جور خوشمزه ها خریدیم

و پای پیاده کنار جاده چالوس شروع کردیم به راه رفتن و اتوموبیل های جمعیت ندیده واسمون دست هورا

و انواع القاب مرد استفاده به خواهر مادرشون رو به بچه ها هدیه میکردن. نمیدونم مرضیه واسه چی

 هی مارو میپیچوند و عقب می افتاد( آخرش فهمیدم خانوم هوس شمال زده به سرش )

رفتیم تا  به یه سگه رسیدیم که فکر کنم عضو کلوب برو بچز پاچه گیر ود و هی بع بع می کرد!!

به محل فرود چتر رسیدیم که  زیر انداز ها رو پهن کردیم و بچه ها رفتن که لباس های راحت بپوشن

آب بندک هم مثل اینکه رژیم گرفته بود و بیشتر شبیه تف شده بود .

قرار شد واسه آب بازی بریم کمی بالاتر.منم از فرصت سو استفاده کردم و آلبالوهای نیمه یخ زده رو

یواشکی در آوردم تا بخوریم . وای ! خدای من ! اینا چرا هسته ندارن و شبیه شاتوت شدن؟

نکنه بازم فریب خورده باشم؟؟ نه این امکان نداره! عوضش با آب شاتوت صورت بچه ها رو نقاشی کردم!

 یه ذره که گذشت کیوان بازی حکم رو راه انداخت . بهتون توصیه می کنم اگه تو یه جمع بزرگ رفتین

امتحانش کنین! به همه نفری یه ورق کاغذ بدین و بهشون بگین

یه حکم بنویسه ( مثل بره جوراب های جمع رو بشوره یا شست پای بقلی رو گاز بگیره )

بعد ورق ها رو جمع کنین و بندازین تو یه کیسه واسم افراد و تو یه کیسه دیگه بریزین و کیسه ها رو تو

مخلوط کن بریزین ( آی کیو نری این کارو کنی ها یعنی همش بزن!)  و از هر کیسه یه کاغذ در بیار

یه دونه اسم و یه حکم! اگه کسی انجتمش نداد ازش ۵۰۰ تومن جریمه بگیر تا خرج بستنیش جور شه!

از همین جا از اون آقایی که رفت بالای درخت ادای میمون در آورد معذرت میخوام.

آقا خیلی حال داد مخصوصا امیر علی که به آرزوش رسید و مجبور شد با کمال میل همه رو ماچ کنه!

( حالا عکسهاشو میبینین) . بعد از اینکه بساط ناهار به پا شد و همه هایداهاشون رو خوردن یا

کوفت کردن یا میل نمودن ( بسته به افراد مختلف فعلش فرق می کنه ) چند نفری رفتیم گوجه بازی.

نه اینکه با گوجه بازی کنیمیا! با توپ والیبال همدیگه رو به شکل گوجه در بیاریم

که فکر کنم راضیه و لادن بیشتر شبیه سس گوجه شدن! آی چه حالی داد خدایا چی می شد این

قسمت ماجرا خیلی ادامه پیدا  می کرد. ما که مشغول بودیم بقیه رفتن اون بالا و آب بازی کردن و

شرح ما وقع رو باید از اونا پرسید. وقتی که برگشتیم هندونه ها رو خوردیم و کاسه کوزه ها رو جمع

کردیم و موقع برگشتن انواع و اقسام عکس تکی رو گرفتیم و برگشتیم تا به ایستگاه اتوبوس رسیدیم

و بستنی هایی که با پول جریمه ها گرفته شده بود خوردیم و سوار اتوبوس شدیم تا دم مترو و سوار

مترو شدیم و اون تو هم اذیت و کرم هایی که تخلیه نشده بودن رو ریخیم بیرون و فینیش !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من از همه ممنونم حتی شما دوست عزیز

اونجا با یه نفر آشنا شدم که فکر میکنم بتونه یه دوست خوب برام باشه واسش آرزوی موفقیت می کنم

خیلی وقته هوس کهریزک کردم یکی به من یگه چرا خیلی وقته که نمیریم؟؟؟؟؟؟

خودتون هم میدونین که عکسها رو چه جوری ازم بگیرین؟

موفق باشین و سبز اندیش

 

 

 

گوجه بازان مقیم بندک!

حکم: خوردن شست پای نفر بقلی

این آقاهه مجروح نشده بنده خدا داره ادای آفتاب پرست در میاره

راضیه ۵۰۰ تومن اخ کن بیاد!!

این جوری خوشگل تریا!

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:29  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 

دوستان من

 

همه ما ها تو زندگیمون با یه سری آدمها بشتر اوقاتمون رو پر می کنیم که بهشون می گیم دوست

 

این ها هم دوستای منن! البته با تعریف خودم . اسم خیلی ها از قلم افتاد همینجوری!!

 

و خیلی هاش سانسور شد

 

 

1- ابراهیم : حاج ابراهیم بزرگ معده   قابل اعتماد تنها کسی از دوستام که اجازه تام برای ورود به حریم

 

خصوصی من رو داره . یه متولد ماه مهر به تمام معنا . دست فرمونش خیلی باحاله!

 

 اکثر اوقات در ارتباطیم تا جایی که از طرف  دوستان به لقب دوک گربه سگ مفتخر گشتیم .

 

تنها کسی که سیر مونی نداره و هدفش از خوردن تموم شدنه نه سیر شدن .

 

 

2 -  علی طاهری : علی ویکتور – ویکی – و به تعبیر داداشم علی چرکو

 

علاقه اش به خوندن قابل تحسینه . جزو دوستان طولانی منه همه از لحاظ مدت زمانیکه با همیم هم از

 

لحاظ اینکه قدش بلنده . جزو معدود افرادیه که خانواده من بهش اعتماد دارن. ترک دانشجو!.

 

به خربزه علاقه زیادی داره مخصوصا اگه تو باغ ما بخوره!! یه دفعه با هم تمرین سرود ملی ژاپن

 

رو کریم . و با حساب من الان داره رو سومین آلبومش کار میکنه

 

 

3- علیرضا ملکی : لر متمدن . یه چیزی تو مایه های ترک دانا – با همه خیلی راحت و صمیمی هستیم

 

 و تو دوران سربازیم از معدود افرادی بود که پشتمو خالی نکرد.

 

 

4 -  کیوان : کهن ، کوتاه و یه زمانی جمع ما با علی و ابی الهام بخش کارتون لوک خوش شانس برای

 

خلق کاراکتر های برادران دالتون بود .تازه گیها هم تو کار بیزینسه!!

 

 

5 – ندا طاهری : خواهر علی . کسی که باید با علی اول صحبت کنیم ! دوست بزرگ من از همه لحاظ

 

سابقه سوزوندن خونشون رو داره . دست پختش رو الحمد لله نخوردم اما از دست غذاهای خاله طاهری!!!

 

 

6 – یاشار : کاریکاتور شرک : مهربون و مغرور . کسی که بهم ثابت کرده خوش تیپی فقط فیس و هیکل

 

 خوب نمی خواد اندکی اعتماد به نفس کافیه

 

 

7 – مرجانه : کوچولوی دوست داشتنی با جنبه و با خانواده ای فهمیده . بنده خدا بزرگ ترین دغدغه 

 

زندگیش نوشتن تکالیف مدرسه و رنگ کردن پیک شادیشه . به پاستیل هام علاقه وافر داره و 2 تا خاله 

 

داره که نگو .....!! بهم میگه عمو ( چون مجبوره ، میفهمی؟) تیکه کلامش : هیچم کوچولو نیستم

 

 

 

8 – نینا : یکی از مشاورای زندگیم تو بعضی مسایل ! با هم خیلی راحتیم . تو ملکی ایر لاین کار می

 

کنه و اگر پسر بود که خوش بختانه نیست ، هیچ اتفاق خاصی رخ نمیداد.

 

 

9 – بهناز : زیبای خفته . هنوز کشف نشده! پایه اذیت و آزار – فقیر، ندار و اسکی باز! کسی که ایران

 

 سل  خیلی بهش مدیونه !

 

 

10 – لادن : پرنسس فیونا – از اقوام یانگوم – اولین کسیه که پا به ناشناخته هام گذاشت اصالتا اهل

 

فیلیپین و اونورا هستش و به همین خاطر سالاد اندونزیاییش عالیه . یه دفعه دست به تیغ باباش زده و

 

و دستش رو بریده ( آخه بنده خدا کی تا حالا با آسپرین بچه خودشو مرده؟ )

 

 

 

11 – مهدی یوسفی : کوتلاس نوفیت نو مرسی و نمیدونم چیچی . بیشتر از خودم با بابام رفیقه

 

باحال و مودب پایه ثابت باغمون و یه دفعهخ با زجر و بدبختی واسه کارگر های باغمون ماهواره نصب 

 

کردیم!( و من با تجربیات اون روز مقاله ای تحت عنوان روابط هندسه اقلیدسی با گرفتن پی ام سی

 

نوشتم ) تازگیها فهمیدم  3 ساله دانشجو هست!!

 

 

 

12 – سامره : از دوستای فرهنگیم و مورد اعتماد سابق منه و الان خونشون تو میدون شهید بروسلی مالزیه  و مثلا داره درس می خونه

 

 

13 – مهدی عشقی : تنها کسی که باحاش به کار بد تو مایه های انگشت تو دماخم کردیم .! و ادعای

 

رفاقتش درز پالان خر رو شکافته ( دیگه به جزییات دقت نکن ) مامان و بابایی داره که نمیدونن چه 

 

اشتباهی کردن که مهدی عذابشون شده ! .کلا خیلی خوش شانسه و دم به دم عاشق میشه!!

 

 

 

 

14- ماندانا : یه پسر که تو لحظه آخر خدا تصمیمشو عوض کرده . دماغش زشته . دوست داره پسر باشه

 

تا بتونه سرود ملی ژاپن رو تلاوت کنه و من یه بار محتویات هاردشو دیدم

 

 

15 – سارا نوری : مید این ایتالی.  سه بعدی! با سلیقه و مهربون . کسی که خیلی تو جیهش کردم 

 

 رفته اونجا پی اچ دی بگیره نه اچ آی وی . کلا دختر توپیه ( از همه لحاظ )

 

 

 

16 _ محمد منوال : ممد منه باخ و سه چهار تا اسم دیگه . موقعی که ا سرود ملی ژاپن رو تمرین 

 

 می کردیم ایشون ادای کفتر کچل رو در میاورد .....!!!!!!

 

 

 

17 _ علی و محمد ایزدی: لاله و لادن به هم نچسبیده . محمد الان سربازه و دست فرمونش حرف 

 

نداره علی هم که نگو علیه!!!

 

 

18 – ندایا : بازم اول باید با علی صحبت کنم! دختری باحال و تو فکر اینه که چرا درخت گلابیشون سیب

 

نمیده !

 

 

19 _ الناز : محرم اسرار من خانوم دکتر آینده از تنها کساییه که من به خاطر سوغاتی هاش باهاش

 

دوستم

 

 

20 _ شیما : مهربون خوش اخلاق و مغرور . تو پیچوندن استاده و لارج بودنش منو مرده!!!

 

هنوزم جشن تولدم تو جنگل کارا از ذهن هیچ یک از بچه ها نمیره و اگه پسر بود بهترین دوستم می شد.

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 14:31  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

سلام بعد از مدتها يه آب بازي حسابي رفت تو پاچمون!

اون جمعه از همون اولش بد بياري داشتيم ماشين دوستم سيد كه رفت قاطي باقالي ها و

مجبور شديم با مترو بريم ددر. وقتي هم كه رسيديم مترو كرج با كلي ادم غريبه مواجه

شديم كه دوست داشتن به نحو غير قابل وصفي خيس شن!

سيد( دوستم ) رو انداختم با يه ماشين و من و ممد نوفيت نو مرسي! ( بابا به خدا اسمش همينه )

با 3 تا از بچه هاي ديگه هم تو يه ماشين و بقيه رو خبر نداشتم كه خودشون رو چه جوري

رسوندن البته اون موقع بنزين گرون نشده بود و همه ماشين آورده بودن . مثل الان نيست كه همه

واسه نيم ليتر بنزين اضافه تو ..... بگذريم .

حدود يه گوني ماشين ! خلاصه زديم به جاده و وقتي از محل مورد نظر رد شديم و با تمام تلاشهاي

من و مهدي تونستيم بقيه رو متقاعد كنيم كه راه و اشتب اومديم و بايد برگرديم .

حالا اين دفعه ما جلو بوديم !! و هر جا كه ميپيچيديم تو خاكي ، بقيه

مثل قطار ميپيچيدن تو خاكي . آخ نميدونين كه چه حالي ميده اسكل كردن!

به هر حال رسيديم به محل مورد نظر و ديديم كه قبلا خاندان ايزدي از خودشون نشانه

در كردند و برامون تابلو راهنما گذاشته بودن.

و وقتي ديديمشون مشغول ايجاد سد روي رودخونه بودن . بعد از انكه همه اومدن

كم كم شروع كرديم به آب بازي و جنگولك بازي مارو كه كمي تا قسمتي آب دادن ! ....

طرفهاي ظهر با چند نفر به قصد اكتشاف مسير رودخونه رو طي كرديم و به جاهاي

خوب خوبش رسيديم اونجا ( به طور اختصاصي ) مثل آب نديده ها شروع به شالاپ

شالاپ كيرديم و درحين برگشت منو جو گرفت كه از كوه بالا برم كه ناگهان سنگي

از سينه كوه جدا شد و پاي منو ماچ كرد! ( كه البته الان بعد از يه هفته تازه پانسمانشو

باز كردم) خلاصه برگشتيم و هركسي يه چيزي تجويز مي كرد . تازه فهميدم كه كلي

دكتر و پرستار و بهيار تو جمعمون داريم . ناهار رو كه خورديم دوباره اين دفعه بچه ها

به آب زدن و من يه گوشه بغض كردم ( آخه بچه نونت نبود ابت نبود تورو چه به سخره نوردي)

ساعت 4 كه شد كاسه كوزه ها رو جمع كرديم و برگشتيم پايين و يه سري منو رسوندن بهداري

يه سري رفتن مفت خوري تو يه رستوران تازه تاسيس و يه سري هم با مترو رفتند نخود نخود!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 17:29  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 

سلام

امشب يه دونه از اون شب هاي ناب عمر منه.

 الان پنجره اتاقم بازه و شميم بارون داره وسوسه ام ميكنه. بارون عجب نعمت خوبيه.

 خدا قسم به همين بارونت كه ميشوره و مي بره مي خوام كلي از افكار سمي دل و

 روحم رو بريزم دور .

راستي يه دفعه نمازت رو با سجاده اي با عطر ياس بوي بارون بخون يه فازي مي ده

 كه صدتا اكستامينوفن هم اونقدر بالا نمي بردت .

 چرا جوووناي ما اين همه مواد شيميايي واسه رسيدن به بالا استفاده مي كنن ؟

 

جاتون خالي امروز با چند نفر از بچه ها رفتيم دركه خيلي ها رو بار اول بود ميديدم

 نميدونستم كه آدم ها اينقدر زود فراموش ميشن

 تا یادم نرفته  بگم می خوام یه دومین واسه همین بلاگ بزنم به نظر شما چی باشه خوبه؟

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:55  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 

هان؟

سلام خوبین راستش خیلی حال داد هان؟

جای یک یکتون خالی بود مخصوصا کساییکه طعم تجربه دفن شدن در

برف رو ندارن خلاصه فقط من یه خورده ضد حال خوردم که به خیر گذشت

کلا همه بلاها سر من اومد از پرت شدن از تویوپ بگیر تا رد شدن یه تیوپ از بدن

عکسهاشو هم به هیچکی نمیدم!!

راستی دارم تو یه سی دی عکسهای قشنگ این یه سال رو میریزم

که همه یادگاری داشته باشن

هان؟

موفق باشین

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 14:27  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

 

سلام خوبين؟

هميشه بعضي واقعه ها تا ساليان سال بعد جوريروي مخ راه ميرهانگار هميشه

 زنگي رو به صدا در مياره مي خواد داد بزنه يادت باشه توهم مي تونستي قرباني

 اون واقعه باشي .اما هميشه ورق به نفع من و تو و يه عده برنميگرده .

نمونه اش همين زلزله بم يادم مياد ساعت 7 صبح بود كه يكي از بچه ها اومد

خونمون و داد زد خاك بر سرتون كنن كه هميشه خوابين پاشين تي وي رو روشن

 كنين كه تو بم زلزله اومده. كلي ضد حال خورديم .آخه هنوز جوهر خاطرات اردوي

بم خشك نشده بود( و هنوزم عكسهاي اردوي بم ياد آور خاطره هاي خوب دانشگاهه ).

فردا صبح كه رفتيم دانشگاه ديديم كه دارن نيرو امدادي جمع مي كنن سريع

شال و كلاه كرديم و عازم شديم سواراتوبوس شديم ، 3 4 نفر زيادي بودن

 وقتي زينلي مسئول حراستمون گفت اضافه ها پياده شن، هيچ كسي از

 جاش جم نخورد!!

وقتي رسيديم تونجا ديديم اوضاع خيلي بي ريخت تر از اونيه كه فكرشو مي كرديم

رفتيم خونه ي يكي از هم دانشگاهيامون كه تمم بستگانش رو از دست داده

بود و آوار رو كنار زديم جنازه مادرش رو پيدا كرديم كه داشت نماز مي خون اينو

 از جانماز خوني اش فهميديم كه بر رويش سجده كرده بود بقيه آوار رو كنار زديم

 تا از زير تجلي عذاب خدا جنازه هاي ديگه رو در بياريم.

حدود عصر بود كه رفتيم بيمارستان امام خميني بم و سريع تقسيم بندي شديم

 و من شدم مسئول جمع آوري دارو ها و وسايل اوليه امدادي مثل سرم و باند و قرص

 و سرنگ و كلا چيز هايي كه به درد ميخوردن شدم . يه روپوش با يه دهن بند و يه

 گوشي كه بعدا به عنوان يادگار مصادره شد (الان هم امير حسين با اون گوشي

 كل فاميل رو مجاني ويزيت كرده!) خيلي شرايط هيجان انگيز ترسناك و غم انگيز

ناكي بود مثلا تو يه راهرويي رفتم كه مثل فيلمهاي ترسناك هي چراغهاش روشن

و خاموش مي شد تا آخرش رفتم و داشتم اتاق تهش رو بازرسي مي كردم كه

يهو يه پس لرزه اومد و كل سقف راهروهه اومد پايين . منم كه قوي!!!! اينقدر خنديدم

 ( ولي شما باور نكنين تاحالا واسه هيكل نحسم اينقدر نترسيده بودم) خلاصه اون

 شب كل بيمارستان رو گشتم مخصوصا اتاق عمل خيلي باحال بود چون هر دفعه

 كه توش مي رفتم يا بيهوش بودم يا دست و پامو گرفته بودن كه در نرم! .

 اونشب رو تو اتوبوس خوابيديم.

فردا صبح دوباره رفتيم خونه دوستم تا اين دفعه اثاث ها و لوازمي كه آسيب كمتري

 ديده بودند رو در بياريم . من تنها كار مثبتي كه تونستم انجام بدم نجات يه مرغ

 از زير آوار بود . اون روز قدرت خدا رو با تموم وجود حس كردم. از زير آوار دفترچه

 خاطرات نوعروس و دامادي رو در آورديم كه شب قبل از زلزله مراسم عروسيشون

 بود . پير مردي را ديدم كه نميدانست براي داغ كدام عزيزش گريه سر دهد.

كودكي را ديدم كه بعد از چهار روز از زير آوار سالم بيرون آورده شده بود. كودكي

 كه خدا براي رسالت نجاتش كمد بزرگي را مبعوث كرده بود. كودكي كه حالا

 نزديكترين فاميلش و ناجي اش پسر عموي پدرش بود. ضجه هاي دختران

 دانشجويي كه بر روي جنازه پدر سر ميدادند.دعواي زن و مردي براي تصاحب

 يك پتو، جنازه هاي باد كرده و له شده ، تيمم هايي بدل از غسل دفن ميت،

 كانالهايي ( قبرهايي) مملو از اجساد كه در مدت كوتاهي كنده و پر مي شدند......

اما الان ديگه چيزي جز ياد و خاره اي به ياد هيچ كس نيست. همه خودشون رو با

جك ها و اس ام اس هايي سرگرم ميكنند كه بم را نيز جزيي از آن كردند

 ( جك هايي نظير ماكسيماي عزراييل ، خط كش و غواص براي ديدن عمق

 فاجعه، كمك هاي جنسي مردم!!! ) همه ي اينها سرپوشيه براي مرهم گذاشتن

 رو داغ عزيزاني كه ما بهشون ميگيم هم وطن! مهمترين تجربه ي من آغازي

 برايم بود . اونجا بود كه حس كردم دوربينم ميتونه چشم سوم مردمي باشه كه نميتونن

 توي اون زمان كنارم باشند .

این همون مرغه است!

این خونه عروس داماده است

 ممنون از کسانی که با نظراتشون همیشه پشتیبانیم کردن

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 20:24  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
سلام

اول بگم آیدی جدیدم hamed_barkhordari اینه اون قبلی رو یاهو به عنوان اسپمر شناخته

خواهش می کنم این جدیده رو اد کنید

جاتون خالی جمعه اومدم ۵ مین بخوابم که مهدی عشقی زنگ زد گفت پس چرا نیومدی من تازه

فهمیدم که ۱ ساعت خوابیده بودم خلاصه سریع حاظر شدم و خودم رو با چه زجر و مشقتی رسوندم

 به بچه ها ولی خداییش حال کردن وسط راه یه آدم به اسم حامد پوربرخورداری سبز شده که

نمیدوونن چه جوری اومده بالا! جاتون خالی برف بازی و آخرش سرسره بازی ! آخرین شیب رو کسی

 جرات نکرد بیاد! چون دقیقا با زاویه ۷۰ تا ۷۵ درجه و در انتها پس از ۱ متر سقوط آزاد تو رود خونه آب یخ!

تقریبا ۱۷ ۱۸ نفری بودیم خلاصه حال داد و جای همتون خالی

اين آقاهه خيلي گرمش بود!

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 20:10  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
سلام به همه

جاتون خالي اين جمعه هم رفتيم توچال و جشن تولد اولين سالگرد دوستي هاي نتي مون

 رو برگزار كرديم بعدش هم كه مثل اين برف نديده ها ريختيم رو سرو كول هم و د بزن!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 9:29  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 

سلام به همه بروبچه ها ببخشید که دیگه نمتونم زود به زود آپ کنم ولقعا از ذهن

معیوبم چرت و پرت تراوش نمیکنه .

جاتون خالی امروز صبح خیلی حال داد همین ( بیشتر نتراوید!!!)

 |+| نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 21:38  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام


سلام بعد از مدتها با بچه ها كه بيرون رفتم حال كردم گزارششو هم بنويسم.

راستش خيلي وقت بود كه از يه سري بچه ها خبري نداشتم تا بلاخره بعد از

9 ماه يكشون رو ملاقات كردم . امروز ( جمعه 12 آبان ) با بچه ها رفتيم دربند

تا هتل اوسون جاي همتون خالي مخصوصا علي ويكتور كه خيلي وقته رفته

داهات مهندس شه . بذار از اولش بگم يه بنده خدايي مارو ساعت 5.30 زنگيد

و ما رو بيدار كرد و من خيلي خوشحال شدم كه منو از يه خواب وحشتناك بيدار كرد

( ولي حيف شد آخر نفهميدم من غوله رو خوردم يا غوله منو ولي عيبي نداره

امشب بقيه اش رو ميخونم ! البته با گوشي خاموش ) بيدار شدم و بعد از نماز رفتم

تجريش كه ديدم يه بوي گند داره مياد و يه نفر با لبخند مليحي منو نگاه مي كنه؛

بابا اينكه حميد مرغي خودمونه ! يه 10 ميني معطل حميد رضا جيگر شديم و

بعدش سرشو گرد كرديم طرف دربند جلوي آقاي مجسمه (همون آقا بيكاره!)

با همه سلامو عليكي نموديم و بعد از الحاق آخرين افراد گروه رفتيم بالا

منم رفتم بالا يه بنده خداي ديگه اي رو هم كه قل ميدادن بالا! خلاصه هوا ابري

و فاز غم چه مي چسبه! اينقدر رفتيم تا به هتل رسيديم!( ببخشيد سانسور شد!)

بعد از گرد آمدن افرادي كه رفته بودن امضا بدن صبحونه رو خوردين!

و كسي به ياد من نبود!! كه ناگاه اس ام اسي رسيد كه ( هوي همه چيزو كه نبايد

نوشت چشماتو درويش كن!!) بعدش رفتيم يه ذره بالا كه فاز عكس تكي 4 ، تامونو

گرفت و شروع به انداختن عكس تكي كرديم!و چه عكسهايي شد خداييش هيچي ديگه

بارونم گرفت و.............( اينجا باز دكمه فوروارد رو ميزنم) و برگشتيم هتل و

را افتاديم پايين و به خير و خوشي تموم شد! ( آقا تموم شد ديگه هرچيزي رو

كه نبايد نوشت!! گير نده !)

اينم چند تا از عكسهاش!



 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 19:54  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
سلام به همه دوستان ببخشید که دل و دماغ این رو ندارم که بطور کامل بنویسم

جمعه صبح ۳۰ تیر ماها که از تهران میرفتیم باید هشت متروی صادقیه میرفتیم تا

بتونیم ساعت ۹ کرج باشیم منو ابی و سامان با هم در تماس بودیم و سوار قطار

شدیم و کلی درد و دل کردیم تا به کرج رسیدیم و همینیکه پیاده شدیم آزیتا و سپیده

رو دیدیم و با هم وارد محوطه متروی کرج شدیم و منتظر موندیم تا بقیه به ما ملحق

 شوند . کیوان هم اومد و یاشار هم که شمال بود نتونسته بیاد . قطار بعدی هم که

 رسید بقیه بچه ها اومدن و سوار ماشین ها و اتوبوس  شدیم و رفتیم باغ فاتح .

دیدیم به ! عجب باغ باحالی! قشنگ میشه توش روزی ۳ وعده چرید باغی دراندشت

و سرسبز صبحونه ها رو که خوردیم و خودتون میدونین که من.....

کمیل هم که دف اورده بود خودشو نگه نداشت!!! و هی میزد. اخه مطرب حیا نمیکنی

هی میزنی! به جای این کار برو بیل بزن مگه علف ها رو نمیبینی؟! خلاصه جاتون خالی

باب این کمیل ما هم نوازنده ایه ها!

یه مدت که گذشت کیوان گفت که بچه ها اگه موافق باشین بریم جاده چالوس یه آبشار

 توپ اونجا در انتظار ماست . ۲ تا ماشین داشتیم و ۳ تا دیگه غرض کردیم و منتظر شدیم

که ماشینا آماده شن ! ما هم که خورره عکس تکی شروع کردیم به عکس انداختن بچه ها

چست و چابک از این سو به اون سو نرم و نازک دنبال مکان بعدی عکاسی بودند.

ماشین ها که اومدن  راه افتادیم و ماشین ما جدا شد و رفتیم که ناهار و هندونه بگیریم

هایدا ها رو گرفتیم و رفتیم ( ندا اون خودکاره آقای هایدا رو پس دادی؟؟؟؟)

و رفتیم که چاقو از خونه کیوانینا برداریم که جاتون خالی یه دست گل کوچیک زدیم و اب

و یخ برداشتیم و زدیم به قلب ترافیک نزدیک میدانی که اقا پلیسه بیداره و می خواست راه

رو ببنده منو کیوان و محسن پیاده شدیم و رفتیم پیش آقا پلیسه و کلی مخشو کار گرفتیم

 و تا ماشین ما که آخرین ماشین بودیم از آقا پلیسه رد شدیم راهو بست! به همنین راحتی !

و بعد از ۱ ساعت رالی لاک پشتانه به آبشار رسیدیم نگو بچه ها یه مسافتی رو ( از باغ لاله تا

آبشار ) پشت وانت بسی حال ببردند

اونجا که رسیدیم من دوان دوان همچو باران بتا گوهر های فراوان به سمت آب دویدم

 و مثل آب ندیده ها پریدم توی یه استخر ۲۰ سانتی! و بعد از خیس بازی و اذیت و آزار رفتیم

و نشستیم و ناهارو زدیم تو رگ و کمیل شروع کرد دوباره به دف زدن و لذت بردیم ( آقا کاظم

 تورو خدا زود تر غذاتو بخور) و حال لادن یه ذره بد شد ما که نمیدونستیم از بین این ۲۴ تا آدم

۶ تا پرستار و دکتر وجود داره.( خودتو نگه دار)  بعدش شروع کردیم به بازی و شادی و تماشا! منم دوباره دوربین

و دستم گرفتم رفتم روی تپه و چند تا عکس گرفتم و موقع برگشتن یاد کسانی افتادم

 که باید ازشون حلالیت می طلبیدم!به طرز ناباورانه ای اومدم پایین و ساعت حدود ۵ بود که

عزم برگشت کردیم ( دمت گرم این دفعه هم رو خودتو نگه دار) و بچه ها ی ماشین دار بارشون

رو زدند و شدیم ۱۳ نفر و یه آقای مینی بوس هم ما رو سوار کرد و رفتیم به سمت کرج و

 بعد از ۴۵ مین رسیدیم مترو و از هم جدا شدیم و بعد از خداحافظی ای به شدت صمیمانه

(بابا خودتو نگه دار دیگه) از هم جدا شدیم و خیلی خوش گذشت

 

- دست همه درد نکنه دوستان جدیدی مثل آذر  فخر الدین و نینا و غیره برای اولین بار میومدند

که امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه

- گروه آمادگی خوبی واسه تغییر برنامه داشتند

- اب رود خونه کرج تا قبل از سد خیلی شدت داره و توصیه میکنم مواظب باشین

- چقدر عکس تکی حال میده!

- هنگام رد شدن از خیابون مراقب خود و اطرافیانتون باشین!

- دست همه درد نکنه کیوان خسته نباشی همه خسته نباشند! تو هم خسته نباشی

 منم خسته نباشم ( دایی های من هم که نیومدند خسته نباشند)

- خودتو نگه دار!

- عکسهاشو که میدونین چطور به دستتون میرسه پس دست به کار شین

- خداحافظ

- پس چرا نظر نمیدی؟

دلم نیومد که عکسهاشو نذارم

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 23:43  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
سلام به همه

اولا بدون مقدمه بگم بر خلاف توطئه آمریکای جنایتکار و ایادی مزدورش که با این همه تکنولوژی که دارن

مب خواستند که من خواب بمونم که این نقشه شوم برملا شد و من ۷.۳۰ بیدار شدم و به سرعت برق و

 باد حاضر گشته و به سوی آورد گاه یورش بردم و بعد از ۴۵ دقیقه پیاده روی و کوه پیما یی به بچه ها

رسیدم.

 اووووووووووووووووووووووووووووووووووووه این همه آدم! حالا خوبه که نصفشون رو ندیده بودم و اصلا فکر

نمیکردم با ما باشن. خلاصه سلام چطوری؟ و خوبی و ماچ البته آقایون! ( اه اینقده بدم میاد! ) شرو ع

کردیم به ادامه مسیر رفتیم و رفتیم و بالا رفتیم و پایین اومدیم و دوباره یهه ذره رفتیم تا به آبشار جوزک

رسیدیم  البته در حین مسیر بی کار نبودم و حسابی با این و اون سر به سر هم میذاشتیم! و من لذت

 میبردم!

اونجا که رسیدیم  آقا چشمتون روز بد نبینه دیدم همون چند نفری که فکر نمیکردم با ما هستند همراه ما

 اومدن تو آخه نا مسلمونا خسته میشدین معرفی میکردین؟ بابا دیگران رو از لذت داشتن همراهان

خوب!!!!! محروم میکنین؟ بگذریم. یکی از مواقع پیدا کردن دوستان خوب موقع صبحونه است! دیگه

خودتون خوب میدونین که وقتی سعیده و رعنا و محمد باشن من که گرسنه نمیمونم !. راستی یادم رفت

 که واسه جبران گلاب دره  ۲ تا چیپس و یه بسته کاکائو خریده بودم که چیپسا رو دادم به ندا و  کاکائو

 خوشمزه هه رو گذاشتم تو جیب کوله ام .بازم دست کاظم درد نکنه بازم های بای آورده بود! (اسمشو

یاد گرفتما!) و من در حین خوردن ۴ ۵ تا دوست جدید پیدا کردم یکی لادن ( روغن مایع ) که البته شبیه

پرنسس فیونا بود ودیگری يگانه بود  این فیونای عزیز یه مشکلی داشت تقریبا ۱۰ ثانیه تاخیر زمانی به علت

پخش زنده داشت. یه رنگارنگ که دوست خوبم محمد ! برو تو کارش کف قشنگه رو! به من داده بود رو

 تعارف زدم. لادن خانوم بابا تعارف بود حداقال نصفش میکردی! همشو چرا ازم گرفتی؟ به خاطر همین بود

 که تلافیش رو سرش در آوردم پشتش یه دیوار بود که به رودخونه منتهی میشد و حدود ۵ تا ۶ متر

سنگچین بود منم نامردی نکردم و از استعداد های خدادادی ام استفاده کردم و از دیوار جوری بالا رفتم که

 نفهمه و پشت سرش وایسادم یه پخ کوچولو کردم بنده خدا سفید شد عین گچ و یه جیغ بنفش داد

(البته بعد از ۱۰ ثانیه )...خلاصه تا ساعت ۱۱ اونجا نشسته بودیم که همه اش کاظم جان لطف میکردن و

کوله خودشو به نفع من خالی میکرد البته اسم خوراکی رو هم میگفت تا من مجبور نشم دوباره ازش

سوال کنم راستی کاکائو های مارچ رو یه امتحان کنین البته خانوم یگانه داد.سیب هم داشت.منم 

که بی کار نبودم و با سر به سر این و اون میذاشتمو یه بازی شروع کریم که خیلی باحال بود هرکسی یه

 جمله ای میگفت : - دستت رو بردار- دیگه دوستم نداری- چرا آخه ؟ - اه بچه ها آب بازی نکردیما -  چرا

 اخه ؟ - چون خیس میشم- چه جالب ؟ یه پشتک بزن - نه - چی بگم اخه - یه کمی دوستم داشته

باش - اه باز این سیریش حرف زد - من بابا بزرگم رو دوست دارم - آخه اسمش نجفه ـ اسم بابای منم

نجفه - عمو تو اینجا چیکار میکنی؟ - مگه قرار نبود بری داره؟ - خوب پیچوندم اومدم اینجا ـ ....... ادامه

داشت دیگه

 

 خلاصه رفتیم بالا تر که یه جا واسه ناهار و آب بازی پیدا کردیم و بساط ناهار رو پهن کردیم و بسم الله آخ

چقدر من تون ماهی دوست دارم ! من چقدر الویه دوست دارم! ناهار رو به کمک دوستان زدیم تو رگ و

لباسامو عوض کردم و زدیم به آب و حسابی آب بازی کردیم و خندیدیم  بیچاره ندا! یه سطل آب داشت که

 باید محمد واسش آب میکرد! و دستش میداد! و کلی خیس شد سعیده رو هم بهش گفتم خودت بیا

خیس شو که با کلی خواهش و التماس خیس شد نوبت رسید به لادن که همچو غزالی تیز پا میدوید و

خیس میشد! زیر باران باید رفت! دلم واسه يگانه سوخت گفتم بیا یس شو و بنده خدا مظلومانه 

مردانه ایستاد که تا آخرین قطره آب روش ریخته بشه . عیبی نداره عوضش هر ۴ تاتون احتیاجی نیست

تا ۱ هفته برین حموم بعد که آب بازی کردیم کمیل اومد و و دف آورده بود و کلی حال کردیم و تا حدود

ساعت ۳ هی گل گفتیم و گل شنفتیم و بعد کم کم جمع و جور کردیم و اومدیم پایین و در راه پایین

اومدن کلی عکس تکی گرفتیم چه عکسهایی ! ماه! و از جمع حدود ۳۸ نفر صبح ۱۵ نفر موندیم که سوار

مینی بوس شدیم و رفتیم تجریش و بعد از مراسم خداحافظی کنون رفتیم سوار ماشین ها شدیم و خدا

 نگه دار ( وقتی رسیدم خونه و خواست کلید رو از جیب کیفم در بیارم یه دفعه یه احساس نا خوشایند

بهم دست داد کاکائوی صبحی آب شده بود و منم دستم رو کرده بودم توش!) 

نکات این دفعه :

۱ - درکه محل خوبی واسه آب بازی نیست چون راهش طولانی و سنگلاخه و هی بالا پایین داره

۲ - خدا وکیلی خیلی از بچه ها با جنبه اند!

۳ - این دفعه خرابکاری فیل  سعیده خوب شده بود!

۴ - آقا چرا زیر انداز نمیارین؟

۵ عکاسی سیاه وسفید بعضی مواقع معجزه میکنه!

۶ - از همه بچه ها ممنونم کیوان یاشار محمد وحید رضا علی و کمیل عزیز خسته نباشین

 

این چند تا از عکسها

خیلی نامردین که منو انداختین تو آب!

 

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 20:21  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام

هميشه اولين كارها يا اولين نگاه ها يا اولين جا ها هميشه تو ذهن ادم ميمونه .يادش بخير اولين باري كه رفتم كهريزك عجب حس غريبي داشتم. نميدونستم چي در انتظارمه. هر چند با خود سازمان كهريزك همكاري داشتم ولي تا حالا اونجا نرفته بودم. وبراي اولين بار بود كه يه گزارش نيمه ادبي مينوشتم!!! خیلی زحمت کشیدم تا پیداش کردم این متن رو به در خواست یکی از دوستان عزیزم گذاشتم نمیدونم چرا گیر دادم به کهریزک

 

كهريزك بهشت فراموش شده

در هزاران سال پيش انسان دريافت كه براي زنده ماندن احتياج به زندگي كنار ديگر انسانها دارد واز حمايت آنها استفاده كند و كم كم شريك غمها و شاديهاي يكديگر شدند. و كم كم اين اين گروهها بزرگ و بزرگتر شدند و روستاها و شهر ها و كشور ها به وجود آمدند.اما كم كم افرادي بودند كه به نوعي از جامعه فراموش شدند آنها كساني بودند كه خواسته يا نا خواسته به كنجي خلوت پناه آورده بودند.يا بر اثر بيماري يا حادثهاي بنيان خانواده خود را از دست دادند


يكي از بزرگترين نعماتي كه آفريدگار يكتا به آدمي داده است نعمت خانواده است چه بسا كه خيلي از دوستان و همنوعان ما از داشتن اين نعمت محروم هستند كه جمعه با تعدادي از اين افراد آشنا شديم. افرادي كه بر روي زمين كساني را به عنوان خانواده ندارند يا به نوعي از خانواده خود طرد شده اند . پدرها و مادر هايي را ديديم كه مورد بي مهري فرزندانشان قرار گرفته بودند
آيا ما نيز با پدر ها و مادرهايمان چنين خواهيم كرد؟

جمعه فرصت خوبي بود براي باز كردن چشمانمان به آن روي سكه ي زندگي ; زندگيي كه در مدرنيته و روزمرگي آن غرق شده ايم و كم كم دچار بي تفاوتي نسبت به آدمها ي اطراف خود شده ايم. در خيابان راه ميرويم و از كنار هم بي تفاوت گذر ميكنيم. آيا ميداني از پس چهره خندان و شاد پير مرد كفاش چه دردي نهفته است ؟

عصرجمعه ها چقدر غمگين است همه در خودشان پرسه ميزنند ولي اين جمعه بري عده اي از ما مملو از شادي و نشاط بود . ميداني چرا؟ چون به ديدنشان رفته بوديم و برايشان هديه اي از جنس اصل بقاي زندگي يعني اميد هديه برده بوديم.و آنها چيزي ارزشمند تر به ما هديه دادند. هديه ي آنها قطره اشكي از روي خوشحالي يا لبخندي از روي اميد بود كه در چشمانشان پديدار گشته بود. آيا آن پيرزني كه همراه ما دست ميزد يا آن مرد روشندلي كه مي رقصيد مارا از ياد خواهد برد يا منتظر ديداري دوباره است؟

در سالن فردي روي ويلچر نشسته بود و دستانم در دستانش بود و هنگام وداع دستم را بوسيد گر گرفتم و سوختم چون نميتوانست بر روي پاها ي خود بلند شود و صورتم را ببوسد. آنها احتياج به ترحم و دلسوزي ما ندارند .آنها فقط منتظر من و تو هستند كه دمي در كنارشان بنشينيم و دست نوازش بر سر آنها بكشيم و صحبت كنيم و به آنها اميد بدهيم. به قول معروف "همدلي از هم زبوني بهتره" آنها منتظر قلبي هستند كه براي آنها بتپد . آيا ميتواني مسافت دل خودت رو تا دل آنها اندازه كني؟

ملاقات ما با آنها پنجره اي بود براي ديدن واقعيت هايي كه سالها چشمانمان را به رو آنها بسته بوديم. آنها از جنس خودمان هستند نسبت به آنها بي تفاوت نباشيم آنها تشنه محبت هستند . تو شايد به آنها لبخندي ساختگي بزني ولي آنها از ته دل ميخندند و برايت دست تكان ميدهند.پس چرا تو لبخند خود را از آنها دريغ ميكني؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 9:53  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
با سلام


چقدر زيباست ديدار عزيزان
عزيزاني که نميشناسيم شان. عزيزاني که چشم به اميد نگاه برادرانه و خواهرانه ما دارند.
عزيزاني که دست نا مهربان طبعيت انها را از يارانشان جدا ساخته است. ديدار اين هفته از کهريزک به قول معروف ميتينگ نبود . ديداري با آشنايانمان بود که سالها دکنار هم زندگي ميکرديم اما از حالاشان بي خبر بوديم. مهم نيست اسمشان را بشناسي. فقط کافي است لحظاتي اندک در کنارشان بنشيني و به درد دلهايشان گوش بدي.
امروز يه چيز جديد ياد گرفتم سکه زندگي روي ديگري نيز دارد امروز مهمان کسي بودم که زماني قهرمان وزنه برداري جهان بود . هم خودش هم تيمي که مربي اش بود .اقاي علي رضا جوانمردي و پهلواني اش را تجربه کردم کسي که روزي قهرمان جهان بود مانند شيري در قفس بر روي ويلچر نشسته بود
البوم تصاويرش ديدني بود .
تا حالا جشن تولدي دعوت شديد که بار اولتون باشه ميديدينش؟ امروز چند تا از ماها همچين احساسي رو داشتند امروز جشن تولد 2 تا از دوستانمون محسن و نازنین بود جاي همتون خالي . به خاطر ايام فاطميه تني نلرزونديم!!! ولي ادم تو زندگيش لحظاتي رو ميبينه كه ديگه براش قابل تكرار نيست. اما ميشه يه جور ديگه تجربه اش كرد به نظر شما سال ديگه بايد واسمون دعوت نامه بفرستند يا خودمون خودمون رو دعوت كنيم ؟
كدومتون تا حالا ليلا رو ديدين؟ همون خانومي كه انگليسي و فرانسه رو رون صحبت ميكنه!
كدومتون نادر رو ميشناسه؟

خلاصه امروز هم تموم شد ولي واسه خيلي از ماها تجربه اي جديد بود جدا از ديدن صحنه هايي كه كمي ناراحت كننده اند ولي واقعيت همينه برنامه امروز خيلي خوب برگذار شد. هم هماهنگ كننده خوبي داشتيم ( ممنون كيوان خان) هم گروه يه دستي داشتيم ممنون از بقيه ! هميشه كيفيت مهم تر از كميته !!

 

1

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 22:43  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 
  بالا