تبليغاتX
زندگی برای زیستن - یادت بخیر
 
زندگی برای زیستن
 
 
دغدغه های یه پسر 24 ساله
 
 

سلام

دلم واست تنگ شده بود . بی قرارت بودم . با هزار زور و زحمت همه رو پیچوندم . رفتم مغازه.

یه بسته شکلات و یه بسته کاکائو خریدم . می دونستم این چیزا رو خیلی دوست داری.

رفتم  گل فروشی و یه دسته گل گرفتم. مگه میشه به دیدن یه عزیز رفت و گل نبرد؟

گل فروش گفت روبان بزنم و تزیینش کنم؟ گفتم نه . اون این زلم زیمبو ها واسش مهم نیست .

رفتم تو پارکی که همیشه اونجا میدیدمت. همیشه رو یه نیمکت میشستی و به بازی بچه ها

نگاه می کردی . بچه ها خیلی دوستت داشتن . همیشه همراهت خوشمزه داشتی !

دسته گل رو روی نیمکت گذاشتم و شکلات ها و کاکائو ها رو باز کردم . دو سه تا از بچه هایی

که اونجا بازی کردن اومدن پیشم . از من سراغتو گرفتن . موندم چی بگم؟ بهشون گفتم رفته سفر

یه سفر دور و دراز. یکیشون گفت کی بر می گرده؟ گفتم هیچ وقت . بغض گلوم رو گرفت . بهشون

شکلات تعارف کردم و ردشون کردم که برن . خواستم بزنم زیر گریه . نتونستم. نباید گریه می کردم

نباید خودمو می شکوندم . می خواستم به تو و بقیه ثابت کنم که بچه ها تو سر و سامون دادی و

نوه هاتو به جایی رسوندی بعد رفتی.    روحت شاد بابا بزرگ خوبم

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 20:48  توسط حامد پوربرخورداری  | 
داغ کن - کلوب دات کام
 
  بالا